جشنواره فجر چهل و سوم
« سوژه سوزی »
نویسنده: نیما داداش پور
ارزشگذاری: صفر از چهار
« 1968 » غافلگیری بزرگ جشنواره فجر در آثار بد است. فیلم خلاصه داستان کنجکاوی برانگیزی را یدک میکشد که از گفتن خود آن (نه قصه) عاجز و نابلد است. اثر علی القاعده باید پیرامون مسابقه مهم ایران و اسرائیل در سال ۱۳۴۷ شمسی باشد؛ مسابقهای که شاید در طی این سالیان به جهاتی فراموش شده باشد. مخاطب امروزی که با گل مهم پرویز قلیچ خانی و حال و هوای آن دوران ایران آشناییت ندارد، وظیفه فیلمنامه نویس و فیلمساز است که با انتخاب و نشانهگذاریهای درست در قصه یادآور ایرانِ دهۀ چهل و مهمتر از آن مسابقۀ ملتهب – تاریخی سال ۱۳۴۷ باشد. مسابقهای که فردایش دفتر هواپیمایی شرکت اسراییلی ال – عال منفجر شد. بنابراین صرفا با یک مسابقۀ فوتبال حساس (از لحاظ فوتبالی) روبرو نیستیم.
اگر آرشیوهای وصل پینه شده و شرح تصاویرِ اثر را کنار بگذاریم، فیلم بعد از گذشت نیمی از داستان، سرانجام سراغ سوژه و تم اصلی (مسابقۀ فوتبال) میرود. نزدیک به هفتاد دقیقه مقدمه، که میتوانست در ده الی پانزده دقیقه با ریتمی سریعتر و حذف صحنههای ناکارآمد آن را خلاصه کند. عجیب تر اینجاست که شرح تصاویر (10 روز مانده به شروع مسابقه و…) با قصهای که ظاهرا دارد روایت میشود هیچ تناسبی ندارد و تازه در اواخر پردۀ دوم، دو قصه به یکدیگر متصل میشوند. پس فیلم در هستۀ اصلی و ایدۀ بنیادی فیلمنامه درجا میزند؛ برای همین هم نمیتواند زیر متن و تم قصه را در ادامه مطرح کند.
مقدمه چینی اثر در واقع تلاشِ مبهم فیلمنامهنویس پیرامون بسطِ طرح خامی است که منجر به معرفی شخصیت قهرمان (مرتضی) میشود. در واقع نویسنده ترتیب و تسلسل گامهای معرفی تم را نیز فراموش کرده است. از این رو، ابهام در شناسایی درونمایه اثر منجر به آشفتگی کل فیلم میشود.
در این مقدمۀ طولانی ابعاد قصه قرار است، سویۀ تروریستی به خود بگیرد؛ اما به قدری کاراکترها نامناسب و نامرتبط با قصه هستند که گمان میکنیم قرار است جای روایت ماجرای مسابقۀ ایران و اسرائیل، داستان یک سرقت معمولی و کوچک را ببینیم. روابط نیز ابدا باورپذیر نیست؛ زیرا از چند جهت به ترتیب: انتخاب بازیگر، متن و در آخر تصویر؛ اجزای کار با یکدیگر همخوانی ندارد. در این اثنا بازیگران نیز با فضای روایی اثر تناسبی ندارند و نویسنده به جای نوشتن یک داستان تریلر جاسوسی، یک ملودرام سطحی با ریشههای سیاسی نوشته است.
تازگی و تفاوت در این دسته آثار به زاویهای است که فیلمساز حادثه را روایت میکند و گرنه اگر زاویه نگاهی در کار نبود، عمده آثار دفاع مقدسی شبیه یکدیگر بودند! حال در اینجا فیلمساز به کل زاویه نگاه را کنار گذاشته است و صرفا تلاش میکند خرده قصهها را به اصل قصه وصل کند در واقع وصله پینه کند.
میزانسنهای چند نفره عمدتا اور شولدر گرفته شده است. قصدِ فیلمساز ظاهراً دخیل کردن مخاطب در روابط بوده است؛ جدا از مباحث و نکات فیلمنامهای که تا حدی گفته شد؛ دوربین، خود افشاگر است. در یک گفتگوی سه نفرۀ معمولی میان سه کاراکتر نزدیک بهم (برادر، خواهر و شوهر خواهر) در شرایطی که فضا آرام است چه نیازی به اور شولدرهای نزدیک وجود دارد؛ ایضا همه نیز با یک شکل از اجرا. دوربین همه را مثل هم میبیند و جای سوژه و شنوده گفتگو را گم میکند. در همین سکانس با مکثهای طولانی و ممتد از کاراکتر خواهر (لیندا کیانی) دوربین خود را لو میدهد و غافلگیری پیشرو را نیز خنثی میکند.
پرده آخر داستان، مضحکۀ تراژیک و کمدیِ ناخواستهای است که از خطاهای تکنیکی و سوراخهای فیلمنامهای جلوتر میرود و به فیلم ضدملیای تبدیل میشود که سفارش دهنده را از سفارش خود پشیمان میکند.
در یکی از سکانسهای پایانی فیلم، خودروی تروریستها در پی فرصتی برای سرقتِ اتوبوس حامل بازیکنان تیم ملی اسرائیل پیش از ورود به زمین مسابقه است. در یک نمای های انگل خودرو و اتوبوس را میبینیم. نکته حائز اهمیت اینجاست که تصویرِ اتوبوس بازیکنان اسرائیل برای مخاطب مهم میشود و نیت قهرمان (حتی باطل) به کل بی اهمیت جلوه میکند. در نتیجه در سکانس آخر و ورود عجیب اتوبوس به داخل حمام هیچ چیز برایمان مهم نیست؛ نه سرنوشت کاراکترها، نه مسابقه فوتبال که رادیو شنیده میشود.
فیلم در آخر تصاویر کارت پستالیِ ورزشگاه امجدیه و سپس انفجار دفتر هواپیمایی اسرائیل را نشان میدهد. تصاویری آرشیوی، که خود میتوانست بستر و مدخل ایده و طرحهای داستانیِ جذابی باشد.
در نهایت « 1968 » را به سختی میتوان به مسابقۀ تاریخیِ ایران و اسرائیل در سال 1347 مرتبط دانست و گویا انگار هیچ فیلمی در اینباره ساخته نشده است.

