لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > نقد > نقد فیلم > : | یک پرتره ی متحرک | نقد فیلم صیاد – فجر ۴۳

| یک پرتره ی متحرک | نقد فیلم صیاد – فجر ۴۳

| صیاد (جواد افشار) 

| جشنواره فجر چهل و سوم

| یک پرتره ی متحرک

| نویسنده : پدرام روحی 

| نمره ارزشیابی : ۰/۵ از ۴ 

صیاد یک فیلم تخت است که از نداشتن عمق رنج بسیار می برد، هیچ کدام از شخصیت های داخل اثر ساخته نمی شوند و همگی در بهترین حالت در حد تیپ باقی می مانند. فیلم بیشتر بر اساس تخیلات و اوهام سازندگان ساخته شده تا سینما کردن وقایع گذشته و پرداختن به بیوگرافی (صیاد شیرازی) و همچنین دراماتیزه کردن آن.

 مشکل اصلی و ریشه ای صیاد قبل تر از پرداخت و در فیلمنامه نهفته است، هرچند دوربین هم هیچ کمکی به نزدیک تر شدن ما به صیاد و دیگر افراد داخل فیلم نمی کند. کاراکتر صیاد هم در طول کل فیلم کوچک ترین احساسی برنمی انگیزد و بیشتر شبیه به یک قاب عکسی است که حاوی پرتره ی صیاد است که حال متحرک شده و فقط حرکت می کند به مانند یک آدم آهنی بی احساس. حالت چهره ی سرد و خنثی ای که بازیگر (علی سرابی) دارد هم از مشکلات دیگر فیلم است، صیاد در عملیات پیروز می شود در چهره اش کوچک ترین تغییر و یا خوشحالی ای نمی بینیم، صیاد شکست می خورد باز همان حالت چهره را دارد، در کنار خانواده اش است باز همان حالت چهره را دارد و… در تمامی موقعیت های دیگر هم انگار یک تصویر و یک پرتره در قطعه عکسی است که در ظاهرش عمق ندارد و در باطن هم بعد و جان ندارد.

فیلم اساساً در نسبت ساختن هم عاجز است! برای مثال: همسر صیاد سرش را روی شانه‌ی صیاد می‌گذارد و صیاد هم دستش را دور صورت و سر او حلقه می‌کند و یا در زمان زلزله زن و بچه‌هایش را در زیرپله در آغوش می‌گیرد و پیشانی همسرش را می‌بوسد و… هیچ کدام از سکانس‌ها حس که پیشکش بلکه هیچ احساسی را هم در ما برانگیخته نمی‌کنند و همراهی‌برانگیز نیستند! حقیقتاً این سکانس‌ها بیشتر از این‌که مخاطب را جذب کنند و گیرا باشند، پس زننده‌اند و به شدت دکوراتیو و تصنعی! و به نظرم تمامی این نماها شوک‌هایی یک‌بارمصرف هستند که دیدنشان برای بار دوم هم کارایی ندارد و البته که بیشتر از هرچیزی خودنمایی فیلم‌ساز است‌ تا این‌که بیانگر و مبَیّن درونیات صیاد و همسرش و ساختن نسبت بینشان باشد انگار که کارگردان می‌خواهد به ما فخر بفروشد! و به تماشاگر فیلمش بگوید نگاه کنید من در فیلمم صیادی را نشان دادم که زنش را بغل می‌کند و می‌بوسد! اما سینما جای فخرفروشی نیست و مسخره‌بازی نیست و این‌ چنین نماهایی هم نمی‌دهد نسبت ساختن! سینما جای برانگیختگی فرمیک و حسی است که فیلم کیلومتر‌ها با این تعریف فاصله دارد.
از دیگر عیوب فیلم مونولوگ‌های بی‌موردش است که اصلاً جایش در این فیلم نیست و به طور کلی این تکنیک نباید همیشه در مدیوم سینما استفاده شود مگر در مواقع ضرور که تازه آن هم اگر لازم باشد و یا ایجاب داشته باشد و یا کارگردان/فیلم‌ساز با استادی خودش از مونولوگ استفاده‌ای بهینه کند که در این‌جا این تک‌گویی‌هایی که روی تصاویر می‌نشینند هم کوچک‌ترین کاری با ما نمی‌کند و ما را ذره‌ای با شخصیت اصلی داستان صیاد نزدیک و همراه نمی‌کند؛ این‌که در جای‌ جای فیلم دائماً صدای زنی را می‌شنویم که در حکم راوی از زبان صیاد می‌خواهد قصه‌ی فیلم را جلو ببرد که عملاً در پیشبرد خط و پیرنگ اصلی داستان و کشف درونیات صیاد ناموفق است هم از نقاط ضعف دیگر فیلم است.
در کل فیلم «صیاد» به زبان سینما درنیامده و اساساً با متن جلو می‌رود به طوری که روابط‌فی‌مابین کاراکتر‌ها و احساسات درونی و لحظه‌ای‌شان و حتی دیتاهایی که باید از تصویر دریافت کنیم در دیالوگ‌ها خلاصه می‌شود. همه چیز گفته می‌شود درامی در تصویر شکل نمی‌گیرد.
فیلم «صیاد» در تصویر هم موفق نیست! میزانسن‌های درگیری رنگ‌‌وبوی جنگ به خود نمی‌گیرند و خیلی نمایشی و دم دستی برگزار می‌شوند به خصوص وقتی در گردنه عملیات بازپس‌گیری صورت می‌گیرد؛هلیکوپتر‌ها فرود می‌آیند و چند نیروی ویژه به منطقه اعزام می‌کنند. کات. درگیری تمام شد! مسخره است, چرا باید این واقعه ی مهم تا این حد دم دستی و مبتدیانه و بی سروته برگزار شود؟

تصاویری  هم  که  از  خط  مقدم  جنگ  می‌دهد  باورپذیر  نیستند؛  به  این  سکانس  دقت  کنید:  صیاد  یک  سرباز  را  وسط  درگیری  و  حمله‌ی  دشمن  گیر  می‌آورد  می‌گوید فرمانده‌ات  کجاست؟  سرباز  از  پاسخ  دادن  سرباز  می‌زند  و  طفره  می‌رود  و  جواب  درخوری  به  فرمانده  نمی‌دهد،  صیاد  به  داخل ی کی  از  تانک ها  می‌رود  و  به  همه‌ی‌ تانک‌های  دیگر  با  بی‌سیم  اطلاع  می‌دهد  از  این  به  بعد  این  سرباز،  جانشین  فرمانده  است!  و  همگی  از  او  دستور  می‌گیرید!  می‌بینید؟!  همه‌چیز  در  متن  همین‌ قدر  ساده برگزار  می‌شود! اما  انگار  صیاد  ما  نمی‌داند  فرماندهی  کردن  خط  مقدم  شوخی  نیست! استادی  و  بلدی  می‌خواهد، باید  آرایش  نظامی جنگی  دانست،  رزم  بلد  بود  و آفند و… اما  صیاد  به  یک‌باره  تصمیم  می‌گیرد  جان  یک  لشکر  آدم  را  به  یک  سربازی  بسپرد  که نمی‌دانیم که هست و از کجا آمده و آیا شرایط لازم را جهت فرماندهی دارا هست یا خیر؟! و  پشت بی‌سیم هم اعلام می‌دارد که همگی  باید از  او  دستور  بگیرند!  آیا این  تصمیم  ناگهانی و احساسی نشانی از  تدبیر یک  فرمانده‌ی مقتدر است؟ یا نشانه‌ی  کوته‌فکری  و  نابلدی  و  بی‌تدبیری  یک  فرمانده؟!  تمامی این سوالات و امثالش در فیلم بی‌پاسخ باقی می‌مانند و ریشه‌ی تمامی این مشکلات و سوالات «چه»‌ای در فیلمنامه قرار گرفته است.

یکی  دیگر  از  ایرادات فیلم حجم سانسورهای  کلامی  بود که به شدت توی ذوق می‌زد، به  طوری  که  این  حجم  از  دستکاری  و سانسور کلامی  را قبلاً در هیچ فیلم دیگری ندیده بودم!

در مجموع «صیاد» فیلمی‌ست خسته‌کننده که در راستای پرتره‌سازی از شهدا قدم برمی‌دارد و هرگز در ساخت درام ایجاد موقعیت‌های پرتنش و ملتهب و همچنین برانگیختن احساس حداقلی و ایجاد سمپاتی بین ما و صیاد، و در آخر سینما کردن روایت و زندگی‌نامه‌ی صیاد شیرازی موفق نیست.

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید