| « سیری درون ذهنِ بشر، واکاویِ تاریکیهای وجود »
| نقد فیلم « درمـان / Cure »
| نویسنده: طـه حامدی
| نمره ارزشیابی: 2.5 از 4 (½⭐⭐)
کاراکتر، فضا و روان. “درمان” ساخته ی کیوشی کوروساوا در اولین نگاه یک فیلم جنایی است. اما نه یک عنوان جنایی ساده، ترکیبی است چند وجهی. اول به مسئله ی فضا بپردازیم؛ نه تنها این فیلم بلکه بسیاری از آثار سینمای شرق آسیا بویژه ژاپن و بخصوص در ژانر هایی چون جنایی و وحشت بیشتر بر پایه فضاسازی و خلق اتمسفر تاکید دارند (برخلاف هالیوود که برپایه هیجان است) “درمان” نیز از همان سکانس آغازین ما را در فضای خاص، تیره و بیرحم خود وارد میکند. بطوری که بیش از داستان توجه مان منعطف بر حسی ست که از فیلم دریافت میکنیم و به بیان ساده ما را غرق در جهان خود میکند.
مسئله دیگر این است که در این فیلم ما به دنبال حل معمای روتین “قاتل کیست؟” نمیرویم. از همان اوایل فیلم سرنخ های مشخصی از هویت قاتل داریم که تا پرده دوم به یقین بدل میشود. حتی کارآگاه داستان نیز تقریبا از نیمه های فیلم به حل معمای اولیه میرسد. اما داستان خود را درسطح نگه نمیدارد، بلکه عمیق تر میرود، با این پرسش ها:” چگونه؟ و چرا؟”
فیلم در کل درباره ی این نیست که قاتل چه کسی است و سرمنشا مشکلات کجاست بلکه به این مسئله میپردازد که روش و انگیزه های او چیست و اینجاست که از بعد جنایی وارد بعد رواشناختی فیلم میشویم. کاراکتر شرور داستان تا پایان مبهم میماند، جذابیت و دلهره آور بودن او نیز در همین نکته است، او تنها شخصیتی است که انتظار داریم همه چیز را بداند همه چیزی بروز نمیدهد و رفتارش بر این مسئله دلالت دارد که هیچ نمیداند. به همین سبب داستان دست به دامن کاراکترهای دیگر میشود تا راز او را فاش کند. میتوان گفت که فیلم در تمام زمینه ها از یک روایت غیرمستقیم بهره میجوید. بجای افشای اطلاعات مستقیم بواسطه شخصیت ها ما را به عنوان یک کارآگاه در خدمت میگیرد و گویی موظف به یافتن حقیقت میشویم.

فیلم “درمان” مانند یک پازل بزرگ است. و قطعات این پازل در سرتاسر طول فیلم پخش شده. فیلمساز خوراک آماده ای برایمان تهیه ندیده بلکه باید خود بگردیم و قطعات را پیدا کرده و سپس آنها را کنار یکدیگر قرار دهیم. هر قدم که در داستان جلو میرویم مسئله جدیدی درخصوص سکانس های پیشین متوجه میشویم. و این مسیر اکتشافی تا سکانس اختتامیه نیز ادامه دارد.
از لحاظ شخصیت پردازی، “تاکابه” (شخصیت اصلی) یک کاراکتر بسیار پیچیده و خاص است. شاید در شروع یک کارآگاه معمولی بنظر برسد که در حال حل یک پرونده قتل میباشد، مانند هزاران شخصیت مشابه ای که در دیگر فیلم های ژانر دیده ایم، اما او یک رشد شخصیتی قدم به قدم دارد، او به هر دلیل خود را وسط و درگیر این بازی میبیند و یک تمایل شدید به حل این پرونده دارد، اما هرچه جلوتر میرویم متوجه میشویم که او دیگر همان کارآگاه ابتدای فیلم نیست، فشار های پی در پی روانی که بر شخصیت اصلی داستان وارد میشود کم کم او را به مسیر تازه ای میکشاند هرچند که بخش بیرونی اصلا قابل تشخیص نیست.
بگذارید اینگونه بگویم، کاراکتر در بیرون تغییر ملموسی ندارد اما از درون لحظه به لحظه دچار دگرگونی ست. تمام فشار های موجود در زندگی کاری و شخصی اش او را به سمت یک فروپاشی روانی سوق میدهند و این کلیدی ست برای درک پایان فیلم. “درمان” بیان میدارد که ریشه تمام مسائل به درون باز میگردد، انسان از درون میشکند و از درون تصمیم به اقدام میگیرد. به شخصیت هایی که مرتکب قتل ها میشوند دقت کنید، هرکدام دچار یک مسئله ی شخصی درونی بزرگ، یک تروما، یک زخم کهنه هستند. کاری که شرور اصلی داستان میکند تنها باز کردن آن زخم و هدایت آن بسمت مسیری تاریک است. پس تمام کاراکترهایمان پتانسیل انجام جنایت هایشان را داشته اند بدلیل مسائلی در داخل ذهن خودشان وجود داشته و اینجاست که یک شعله فندک یا یک جرعه آب آنها را وارد مسیری جنایتکارانه میکند.
همانطور که گفته شد تک تک شخصیت های مجرم داستان پیش زمینه ای داشته اند و کاراکتر شرور از آن مسئله سواستفاده میکند. اما گذشته از شخصیت های فرعی ما سیر شخصیتی کارآگاه تاکابه را در طول فیلم داریم و کامل میبینیم.
نکته دیگر آنکه فیلم همزمان در حال طعنه زدن به جامعه و درکل جهان مدرن نیز هست و مسئله بحران هویت در آن، شخصیت “مامیا” انسانی است که هیچ خاطره ای ندارد، او اسم خود را نمیداند و هر سوال مانند تاریخ و مکان را بارها میپرسد، حتی زمانی که کارآگاه تصویر خودش را به او نشان میدهد، مامیا چهره خود را نمیشناسد. و سوال معروف که بارها از هر کاراکتر میپرسد :”تو کی هستی؟” و سپس :” واقعا کی هستی؟”
درخصوص فضاسازی صحبت کردیم. برخی آثار صرفا با ساخت فضا دلهره ایجاد میکنند. “درمان” نیز بجای زیاده روی در نمایش صحنات خون آلود یا تصویر کردن جزئی و طولانی صحنه قتل، با اتمسفر ما را در حالت دلهره نگه میدارد. فیلم کیوشی کوروساوا خود را بعنوان یکی از درخشان ترین آثار جنایی/ روانشناختی ثبت میکند، نه بسمت هیجان کاذب میرود نه بسمت داستان گویی محض، خود را بالانس نگه میدارد میان فضا، داستان، کاراکتر و برانگیختن احساس در مخاطب و البته ساخت معنا.
هرچند که فیلم میتوانست بشدت هولناک تر باشد، اما گویا انتخاب کارگردان این نبوده است. سینمای شرق بویژه ژاپن در کل پتانسیل بسیار بالایی برای آثار جنایی و وحشت دارد، بسیار بیش از سینمای غرب. زمانی که به طور مثال به آثار آمریکایی نگاه میکنیم گویی با یک لایه فیلتر مصنوعی مواجه ایم چه در جنس تصویر چه در داستان و چه در شخصیت اما در شرق همه چیز رئالیستی تر است و چه چیز ترسناک تر از واقعیت؟ “درمان” نیز از این قاعده جدا نیست و آن رئالیسم حاکم چه در تصویر چه در کاراکتر از همه چیز هولناک تر است.

ما در “درمان” با مجموعه ای انسان های از خودبیگانه مواجه ایم. کسانی که حتی اگر نرمال هستند، آنطور که مامیا میگوید” خود واقعی شان را نمیشناسند”. و این این گمشدگی سطحی در جهان داستان نیست. بلکه روایت انسان مدرن است. انسان هایی تقریبا یکدست شده با یک زندگی روتین ثابت که دائم درگیر یک چرخه هستند. خود فیلم حتی یک چرخه است. برخی مدعی آن هستند که هر انسانی میتواند در طی فرایند درونی و بیرونی رفتار کاملا متفاوتی از خود بروز دهد. بطور مثال داستان “شوخی کشنده” از الن مور را بیاد بیاورید و یا نمایشنامه “آدم آدم است” از برشت. اینجا نیز در خصوص شخصیت کارآگاه تاکابه این مسئله صادق است. شخصیتی که ابتدای داستان دارد را مقایسه کنید با سکانس پایانی و روند تغییرات کاراکتر که اساس فیلم است.
فیلم از طرفی به سیستم علمی-پزشکی و هم ارگان هایی چون پلیس نقد دارد. بازجویی ها و تحقیقات اداره پلیس جوابگوی حل معما نیست و عملا کاری درمورد قتل ها از پیش نمیبرد. از آنسو روانپزشک ها نه در مورد مامیا نه در مورد همسر تاکابه به راه حلی نمیرسند. و نیز علم هیپنوتیزم به عنوان عنصری خارج از کنترل که میتواند موجب هرج و مرج گردد بازنمایی میشود. حتی خود روانپزشک اداره پلیس نیز که از ابتدا شخصیت عاقل فیلم است به آن سرنوشت دچار میگردد. و شخصیت مامیا هم بعنوان یک دانشجوی سابق پزشکی معرفی میشود که خانه اش پر از کتاب های روانشناسی و حیوانات آزمایشگاهی ست.
فرم فیلم با ریتم نسبتا آرام خود شبیه یک فرایند هیپنوتیزم است که ما را وارد دنیای سرد و تاریک خودش میکند و در پایان با یک بشکن به جهان خود بازمیگردیم. و از طرفی فیلم با تکنیک های فرمال به اجازه فکر کردن و اندیشه در حین تماشا میدهد. ” درمان ” یک لقمه آماده نیست که در دهان مخاطب گذاشته شود بلکه خودمان باید این غذا را طبخ کنیم. و البته دستور پخت آن را نیز فیلمساز تا حدی به ما میدهد.
موضوع دیگر ابهام جاری در فیلم است. بطور مثال در مورد شخصیت مامیا تنها مقدار مشخصی اطلاعات دریافت میکنیم. یا نوار انتهای فیلم که گویا کلید اصلی تمام ماجرا ست در حد چند ثانیه نقش دارد و یا بطور کلی ساز و کار و تاریخچه کامل این هیپنوتیزم. این ابهام موجود باعث میشود مخاطب خود بدنبال پاسخ بگردد. همانطور که گفته شد ما اینجا جواب ها را از فیلم نمیگیریم بلکه سوال ها را میگیریم تا درباره شان تفکر کرده وخود پاسخ دهیم. و در همین حال فیلم نیز دچار ضعف روایت یا گنگی بیش از حد نمیشود. یعنی همزمان داستان را پیش برده و به سرانجام میرساند و همزمان مسائلی را به خود تماشاگر میسپارد.
یک کشمکش اصلی درون جهان فیلم جریان دارد. از طرفی حوزه نظم و قانون که سعی در کنترل اوضاع دارد و از سوی دیگر حوزه آشوب و آنارشی که نماد آن در فیلم شخصیت مامیا ست. و در نهایت این آشوب که از درون و عمق ذهن کاراکترها نشات میگیرد پیروز میشود. مامیا کشته میشود اما درونیات شخصیت ها هنوز زنده و قابل رهاسازی ست. در نتیجه شر از بین نمیرود بلکه خود را انتقال میدهد. همانند ویروسی که افراد مختلف منتقل شده و یک پاندمی ایجاد میکند.
فیلم از چند شیوه سعی در ایجاد دلهره در مخاطب میکند، استفاده از واقعیت چه در قصه چه در تصویر، استفاده از کاراکترهای معمولی که به ناگاه تبدیل به مجرم میشوند و خود نیز از کرده ی خود آگاهی ندارند، سیر تحولی قهرمان سفید به شخصیت شرور، بی هویتی انسان مدرن و نیز مواجهه بشر با درون خود و واقعیتی که در اعماق ذهن همه ی ما جریان دارد. خود شهر نیز بنوعی عامل دلهره است، به فضاها نگاه کنید، ساختمان های متروکه، راهرو های خالی، آپارتمان هایی با فضای کاملا مرده. فیلمساز کاملا صحنه، فیلمبردای، صدا و بازیها را در خدمت خلق فضای مورد نظر خود گرفته است. بازیها بدون اغراق هستند و کاراکتر ها در بیشتر مواقع سرد و بی احساس بنظر میرسند. و این خود ترسناک است چرا که برخلاف رویه سینمایی، کارگردان باز به واقعیت نزدیک تر میشود.

برخلاف معمول در “درمان” خبری از یک نقطه اوج انفجاری نیست. همه چیز آرام و همزمان آشوبناک جلو میرود. گویی که فیلمساز خطی بین آشوب و آرامش یافته باشد و تمام فیلم را بر آن سوار کرده. بنوعی دیگر میتوان گفت که تنش در فیلم متمرکز در یک نقطه نیست و در تمام ران تایم آن پخش شده.
در کل باید گفت که “درمان” از آن دسته آثار خوش ساخت و پرداخت جنایی سینمای شرق آسیا ست که خود را بعنوان اثری ماندگار در سینمای جهان ثبت کرده و چه در حین تماشا چه در پایان از خود سوال های بیشماری میکنید. در حین تماشا درباره ی قصه و روایت فیلم و اتفاقات آن و در پایان که هیپنوتیزم خاتمه یافت و به جهان خود بازگشتید درباره ی زندگی خود، البته نه زندگی ای که در بیرون میبینیم بلکه آنچه در درون تاریک ترین گوشه ی ناخودآگاه مان پنهان شده است.
آیا همه ی انسان ها در یک فرایند پیچیده ذهنی توان دست زدن به جنایت دارند؟ آیا شر بخشی ثابت از وجود همگان است؟ آیا خوبی مطلق در میان نوع بشر وجود دارد؟ و…. اینجاست که باید بگوییم کیوشی کوروساوا کار خود را بدرستی به سرانجام رسانیده و اثری درگیر کننده ساخته که پس از پایان بر روی پرده نمایش، در ذهن ما ادامه دارد. همان کاری یک اثر هنری ناب باید انجام دهد. برای درک بهتر پایان بندی فیلم تنها کافیست که به روشن کردن سیگار توسط شخصیت اصلی دقت کنید، فیلمساز همه ی سرنخ ها را در اختیار ما گذاشته تا این پرونده جنایی را حل کنیم. کارآگاه واقعی داستان تاکابه نیست بلکه خود ماییم که باید در ابتدا معمای جهان فیلم و دوم معمای درون ذهن خود را حل کنیم.
و در نهایت سوالی که برایمان ایجاد میشود این است: آیا اتمسفر همان چیزی ست که آثار امروز ژانر دلهره و وحشت کم دارند؟ و بخصوص آثار هالیوودی. شاید اگر بسیاری از فیلم های جدیدتر تمرکز خود را بجای تصاویر به ظاهر وحشت آور بر روی واقع گرایی بیشتر و خلق فضا بگذارند با خروجی ژانری بهتری مواجه شویم. برای درک بهتر مسئله کافیست به فیلم هایی که بازسازی غربی دارند نگاهی بیندازیم بخصوص آنهایی که با فاصله چندین ساله تولید شدهاند.


