| « یک کمدی مدرن و تحسین برانگیز در هجو هالیوود »
| نقد سـریال « اسـتـودیـو »
| نویسنده: جواد ابراهیمی
در دهه اخیر، هالیوود گرفتار بحرانی مزمن و بیمارگونهای شده که به اندازۀ کرونا برای آینده هنر و داستانگویی در سینما تهدیدآمیز است. مدیران استودیوهای فیلمسازی به منظور جذب حداکثری مخاطبانِ جهانی، سیاستهای تنوع نژادی و جنسیتی (DEI) بیسابقهای را در فیلمها و سریالها گنجاندهاند. این سیاستها در ابتدا به خاطر فشارهای اجتماعی و عدالت خواهانه بود، اما رفته رفته رنگ و بوی صرفا تجاری به خود گرفت.
در نتیجه، آثار سینمایی و تلویزیونی هالیوود، بدون توجه به کیفیت داستانی و رابطه ارگانیک و هنری با این دستور العمل های واپسگرایانه، مملو از داستانهای مصنوعی، بی ربط و خستهکنندهای شد که مخاطبان زیادی را پس زد. تا جایی که کمپانی والت دیزنی برای بازسازی احمقانهی جدیدِ «سفید برفی»، بازیگری رنگین پوست انتخاب کرد و البته به خاطر همین اقدام عجیب و غیرمنطقی در گیشه شکست مفتضحانهای متحمل شد.

در چنین وضع آشوب زده و بیمارگونی، ساخت سریال کمدی «استودیو» توسط سث روگن و ایوان گلدبرگ- آن هم در دل استریم اپل تیوی پلاس- اقدامی شجاعانه، هوشمندانه و تحسین برانگیز است که بالاخره خستگی مفرط را از جسم و جان مخاطبانی که عاشق داستان گوییهای جذاب و اصیل هستند میزداید. استودیو هجویهای مدرن و قابل ستایش دربارهی وضعیت بلبشویِ صنعت هالیوود است که اسیر «دیکتاتوری تنوع» مدیران نادانی شدهاست که همه چیز را قربانی سرمایه و پول کردهاند.
این سریال کمدی، با طنزی گزنده و خلاق، به قلب صنعت فیلمسازی هالیوود میتازد و در عین حال به هنرمندانی که در این دنیای پرچالش برای حفظ خلاقیت و اصالت هنری خود میجنگند، ادای احترام میکند. از این رو، سریال استودیو جهش بسیار بزرگی برای سث روگن و همکار دیرینهاش ایوان گلدبرگ محسوب میشود که پیشتر آنها را با کمدیهای گیشه پسند مانند «مصاحبه» (The Interview, ۲۰۱۴)، و «این پایان کار است» (This Is the End, ۲۰۱۳ ) میشناختیم.
مت رمیک(سث روگن)، مدیر اجرایی عاشق و پرشور سینما پس از سالها تلاش در استودیو خیالی کانتیننتال (که میتواند نمایندهی هر استودیویی در هالیوود باشد)، سرانجام به مقام ریاست آن میرسد. در طول فصل، شخصیتهای کلیدی اطراف مت معرفی میشوند: سال (نایبرئیس)، مایا (رئیس بازاریابی)، کویین (دستیار سابق مت که حالا مدیر هنری است)، و پتی (رئیس سابق استودیو که حالا تهیهکننده است) و مدیرعامل کنتیننتال، گریفین میل (با بازی برایان کرانستون) که به وضوح ارجاعی به فیلم کمدی سیاه «بازیگر» رابرت آلتمن است.
اما با رئیس شدن همه چیز باب میل مت پیش نمیرود: او باید برای نجات استودیو از خطر ورشکستگی بلاکباسترهای پرفروش بسازد، نه پروژههای مستقل هنری با همکاری فیلمسازان بزرگ. سریال ساختاری اپیزودیک و مدرن دارد، اما یک خط داستانی کلی آن را به هم پیوند میدهد: مبارزه مت در موقعیت های مختلف برای حفظ تعادل بین سود تجاری و ارزش هنری.
تصور کنید مارتین اسکورسیزی در حال ارائه ایده فیلمش به رئیس استودیو است، یا اولیویا وایلد مخفیانه -در فضایی نئو نوار به سبک «محله چینی ها» اثر رومن پولانسکی- مجبور میشود یک حلقه نگاتیو فیلم را بدزدد تا بودجه جدید برای فیلمبرداری دوباره فیلم طلب کند؛ یا جانی ناکسویل درباره میزان سانسور تریلر کمدی ترسناکش مذاکره میکند. استودیو این موقعیتها را به شکلی خندهدار و تأثیرگذار به تصویر میکشد.
سریال از همان ابتدا با سبک بصری چشمنواز و موسیقی جاز منحصربهفردش متمایز میشود. هر صحنه با یک دوربین و در یک برداشت فیلمبرداری شده است تا حس فوریت و تنش دائمی شخصیتها را منتقل میکند. نحوه فیلمبرداری اثر آشکارا یادآور فیلم بردمن الخاندرو گونزالس ایناریتو است، اما به نظر میرسد، خالقان اثر برای استفاده از تکنیک برداشت بلند دلایل موجهتر و مؤثرتری نسبت به فیلم مورد علاقهشان دارند.
نخست، این تکنیک حسی واقعگرایانه به فضای سریال تزریق میکند. موقعیتهای کمدی عمدتاً در نماهای لانگشات و مدیومشات رخ میدهند و حرکات دوربین نهتنها خودنمایی نمیکند، بلکه شخصیتها را بهخوبی در موقعیتهای باورپذیر قرار میدهد. در نتیجه، موقعیتهای کمیک-از نوع کمدی کرینج (Cringe Comedy) که حس شرم و اضطراب خندهدار خلق میکند- با برداشت بلند به شکلی ملموس به تماشاگر منتقل میشود. دوم، پویایی ذاتی این تکنیک، به دلیل ماهیت ابژکتیوش، فضای پرزرقوبرق فرآیندهای فیلمسازی و استودیوهای هالیوود را بهخوبی بازآفرینی میکند. سوم، برداشت بلند در این سریال حس تعلیق برای پیگیری روند داستان در مخاطب میآفریند.
بنابراین، استفاده از این تکنیک نهتنها انتخابی خودنمایانه نیست، بلکه ابزاری مؤثر، متناسب با نوع کمدی کرینج، برای تقویت حس واقعگرایی و انتقال اضطرابهای شخصیت اصلی، مت رمیک، و فضای سینمایی هالیوود به مخاطب است. موسیقی متن جاز آنتونیو سانچز (آهنگساز فیلم بردمن) نیز همافزاییِ پر انرژی و متناسبی با برداشتهای بلند ایجاد میکند و با ریتم پویا و پرکاشنهای پرتحرک خود، تنش و هیجان موقعیتهای پراسترس سریال «استودیو» را تقویت میکند، بهگونهای که تماشاگر را در گرداب احساسی و آشوبزده پشتصحنه هالیوود غرق میسازد.
به علاوه، موسیقی جاز نهتنها برای پر کردن تصنعی صحنه ها نیست، بلکه دلالت بر وضعیت آشفته درونی کاراکترها، بهویژه مت رمیک، دارد و با ریتمهای پرکاشنی و نوسانهای جازمانند، وضعیت روحی آنها را متناسب با روایت به مخاطب منتقل میکند.
بازیهای سریال درخشان است. سث روگن با طنزی خودآگاهانه و انرژی بیپایان، عشق به سینما را از دل یک مدیر اجرایی پراسترس بیرون میکشد. ایک بارینهولتز در نقش سال ، با طنازی مثال زدنی، نقطه مقابل مت است و پویایی جذابی بینشان شکل میدهد .برایان کرانستون با حضوری کوتاه، قدرتمند اما کاملا متفاوت با کاراکتر معروفش در بریکینگ بد، بی رحمی و عیاشی مدیر عاملان استودیوهای فیلمسازی را هجو میکند. به علاوه، حضور کوتاه چهرههای سینماییِ معروف چون مارتین اسکورسیزی، ران هاوارد، زک افرون، آیس کیوب و حتی تد ساراندوس، مدیر عامل نتفلیکس—که اغلب در نقش خود ظاهر میشوند— نه تنها صرفا تشریفاتی نیستند، بلکه به پیشبرد داستان کمک میکنند و لایهی دیگری از واقعگرایی به سریال میافزایند.
طنز تیز و هوشمندانهی سریال در هجو سیاستهای اجباری تنوع نژادیِ هالیوود و نفوذ بیربط اینفلوئنسرها در رویدادهای فرهنگی به شکلی درخشان عمل میکند. برای نمونه، در قسمت هفتم «انتخاب عوامل»، مت رمیک و تیمش ساعتها درباره انتخاب بازیگران بحث میکنند، نه برای بهتر کردن داستان، بلکه فقط برای اینکه کسی آنها را نژادپرست نخواند، که نتیجهاش داستانی سطحی و بیکیفیت است.

همچنین، در قسمت «گلدن گلوب»، مت با ناراحتی به اینفلوئنسرهایی که مدام سلفی میگیرند نگاه میکند و میگوید فرش قرمز دیگر معنای سابق را ندارد، چون اینفلوئنسرها جای ستارههای واقعی را گرفتهاند و مراسم را به یک نمایش تبلیغاتی ِوایرال تبدیل کردهاند. سریال نشان میدهد که هالیوود با این وسواسهای غلط و غیر هنری و حضور بیربط بلاگرها، اصالت خویش را گم کرده است.
سریال استودیو فراتر از یک کمدی ساده درباره پشتصحنه فیلمسازی در هالیوود است و با تیغ طنزش، مناسبات تجاری و هنری صنعت را به نقد میکشد. تلخترین نقد سریال به مناسبات قدرت، در صحنهای با مارتین اسکورسیزی تجسم مییابد. زمانی که مت رمیک، با وجود علاقهی شخصی و احترام عمیق به اسکورسیزی، مجبور میشود پروژه شخصی و پرشور او را رد کند.
این لحظهای است که تراژدیِ نهفته در طنز سریال کاملاً عیان میشود. آرمانهای هنری در برابر منطق سرد و کوتاهبینانه تجاری مدیران استودیوها کاملاً شکست میخورند. بازی خود اسکورسیزی که ناامیدی و بیپناهی یک هنرمند بزرگ را به تصویر میکشد، مرز بین داستان و واقعیت را محو میکند. این صحنه به وضوح نشان میدهد که چگونه حتی بزرگترین فیلمسازان معاصر نیز در برابر الگوریتمهای سودمحور استودیوها و پلتفرمها که تنها به سودآوری و دادههای بازار توجه دارند، آسیبپذیر و بیقدرت هستند.
شاید به همین دلیل است که سالها پیش اسکورسیزی در مصاحبهای ادعا کرد «سینما مرده است». استودیو نشان میدهد که رؤیای احیای دوران طلاییِ هالیوود، که مت رمیک به دنبال آن است، در عصر پلتفرمهای استریم مانند نتفلیکس و غولهای فناوری مثل آمازون، که سودآوری را بر خلق آثار ارزشمند و ماندگار ترجیح میدهند، تلاش سیزیفواری بیش نیست.
فصل اول این سریال با دریافت سیزده جایزه به پرافتخارترین سریال کمدی تاریخ مراسم سالانهی جوایزِ تلویزیونی اِمی تبدیل شد. فصل دوم آن نیز در حال فیلمبرداری است تا هنوز این ماجراجویی جنونآمیز در قلب هالیوود ادامه داشته باشد.


