لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > نقد > نقد فیلم > : نقد فیلم وسواس | محالِ ممکن

نقد فیلم وسواس | محالِ ممکن

| « مـحـالِ مـمکـن »
| نقد فیلم « وسـواس/Obsession »
| نمره ارزشیابی: 1 از 4 (⭐)
| نویسنده: آریاباقـری

نسبتی که نسل امروز با «Obsession/وسواس» پیدا می‌کند، بیش از آنکه نسبتی فیلمیک باشد نسبتی زیستی است. راز موفقیت و محبوبیت فیلم در میان مخاطبانش نیز همین است. «وسواس» یکی از مهم‌ترین فیلم‌های امسال است، از یک شخص تازه فیلمساز شده، یا بهتر است بگوییم ویدیوسازی که از یوتیوب توانسته قدم به عرصه سینما بگذارد. این مقوله شهامت می‌خواهد و شهامت کری بارکر قابل تحسین است.

همین باعث شده ایده‌ای انتخاب کند که نه مثل خیلی فیلم اولی‌ها و یا کسانی که وارد فاز سخت فیلمسازی شده‌اند، بودجه آنچنانی نخواهد. کری بارکر در این زمانه‌ی پست مدرن و از نسل جدید جوانان، برخلاف خرج کردن‌های اضافی از قضا با یک داستان و ریتمی ساده، تمرکزش را روی چگونگی گفتن یک قصه گذاشته است. این اصل مهمی است که فیلمسازانی مانند دیمین شزل و یا افراد هم‌رده – یا نزدیک به سن بارکر – هنوز متوجه‌اش نشده‌اند.

هنوز هستند فیلمسازانی که چون یک دوربین جدید، باتوم [نورپردازی] جدید، رونین جدید، لنز جدید و یا نرم‌افزار جدید میدان می‌آید، گمان می‌کنند چون جدید است و مدروز است پس باید حتما از آن استفاده کنند تا بتوانند فیلمی مؤثر و خوب بسازند. دیگر نمی‌دانند خیل عظیمی از شاهکارهای سینمایی با کمترین امکانات ساخته شده است. شاهکارها روح والا و جانمایه‌ای عظیم و انسانی را درون خود پرورش می‌دهند که شاهکار گشته‌اند، و نه آنکه مرعوب تفنن و تنوع ابزار و امکاناتِ آن باشند. تکنیک پسِ فرم است. جامه‌ی آن است و نه ذاتِ آن. فرم، روح اثر است که با فهم درست و زیستی هنرمندش می‌تواند به اثر دمیده شود. و این نه احتیاج به ریخت و پاش‌های فراوان دارد و نه احتیاج به اتلاف سرمایه و انرژی برای ایده‌های بعید و دست‌نیافتنیِ فانتزی.

کری بارکر این امکان را با هفتصد پنجاه هزار دلار ($750,000) فراهم می‌کند و فیلمی می‌سازد به ظاهر ساده اما حداقل دارای یک استاندارد معمول قصه‌گو که توانسته تا به امروز ($475 million) سود کند. این به خودیِ خود نکته مثبت است. حرکت هوشمند بارکر نشان می‌دهد که می‌توان از کهکشان پهناور یوتیوب بیرون آمد، با فکر و سنجیدگی فیلمی معمول، با بودجه‌ای معقول ساخت. فیلمی درست – و به نسبت ژانر خود، منطقی که هیچ تفاخر و خودنمایی هم نمی‌کند اما نصیبش استقبالی است که ستودنی جلوه می‌کند. که البته ورود از یوتیوب (به نسبت آنکه این پلتفرم اساسا برای آن جوامع است) به سینما این امکان را نیز فراهم می‌کند که استقبال‌های دوچندانی را از مخاطبان یوتیوب و سینما، از فیلمِ بارکر بشود.

مساله دیگر متنیت فیلم است. فیلم روایت یک آرزوی شخصی است که خیلی سهوی و از سر شوخی هولناک می‌شود. ناپایداری سوژه از اینکه مخاطب نیز مثل شخصیت اصلی – بِیر – نمی‌داند درون چه منجلابی گیر کرده فیلم را گیرا می‌کند. سودای عشقی که فقط از دور جذاب است و به محض اینکه به آن نزدیک می‌شود، اسیر فتنه و آشوبش می‌شود. سیاه می‌شود و هرآینه شوکه می‌کند. یکطرفه است و یک محال ممکن را ابژه می‌کند و قادر نیست برایش منطق‌تراشی کند. 

بازیِ بازیگر روبرویش – ایندی ناواراتی – در نقش نیکی، تا میانه فیلم خوب و اندازه است. هرچند در ادامه غلوشده جلوه می‌کند و به بیراهه می‌رود اما تا میانه‌های فیلم – تا قبل از انتظار چندین ساعته در برابر در اتاق – خوب است. به صورت نیکی نگاه کنید که چقدر حالات خودرا آرام و درست تغییر می‌دهد، غیرقابل پیش‌بینی واکنش نشان می‌دهد و با هر بار بروز احساساتِ او وحشتی غیرمترقبه را منتقل می‌کند. بازی او از یک‌جایی به بعد شوک را بدل به تعلیق می‌کند، چنانکه وقتی حتی با او خداحافظی می‌کنیم و یک مدت آن‌را نمی‌بینیم، دارای احساسات متضاد می‌شویم. هم نفس آسوده می‌کشیم که او نیست و اورا نمی‌بینیم و هم، هرآینه احتمال می‌دهیم سر و کله‌اش پیدا شود و غافلگیرمان کند.

بارکر وحشت جاری در سکون را به درستی زیست کرده است و این را در بازیِ “نیکی” مشهود کرده است. از نگاه‌های خیره و ساکن او، وقتی‌که فقط به ما خیره است تا به مرور حضورهای گاه‌ و بی‌گاهش، لبخندهای آنی، مخفی شدن‌ها و پیداشدن‌های فوری‌اش جان را به لب می‌رساند. روایت فیلم مثل یک بختک عمل می‌کند که هرآینه احتمال بدترین‌ها را می‌دهیم اما این وقوع از ما دریغ می‌شود تا آرام آرام‌ کلافگیِ ناشی از این امر در ما رسوخ کند.

این تشنج و به لب رساندن وحشت از قضا خیلی جدید و وابسته به نسل‌های جدید و غربی است. به همین خاطر است که اول از همه مخاطب آمریکایی بیشتر بااین فیلم و سوژه ارتباط می‌گیرد تا مخاطب جهانی. اول از همه باید دریافت که بسیاری از روابط امریکایی‌های نسل زد و آلفا – یعنی جوانانی که همزمان با بزرگی و قد کشیدن‌شان، علم هم با آن‌ها رشد کرد و تکنولوژی نیز قدکشید، همانان که با رشد ویدئوها و پلی‌استیشن‌ها، CD ها و فلاپی‌ها و جیمیل و یاهوها به استقبال X-boxها و Instagram و Ai رفتند – بخش بزرگی از زندگی‌شان را هیمنه تکنولوژی و فضای مجازی تحت پوشش قرار داده است.

این میزان غرق شدن در تکنولوژی ناخواسته علم (لوگوس) را بر اسطوره (میتوس) – یعنی جنبه رازگونه و قصه‌گونگی جهان – غالب می‌کند. چون هرچه قصه و اسطوره انسان را به حیرت و شگفتی بیاندازد، علم امروزه شگفتی و حیرت‌ها را دور می‌کند و به انسان حس اکتشاف و اطمینان خاطر از رخدادها می‌دهد. سوژه بارکر از این خلأ نشات می‌گیرد و ناخواسته شگفتی و حیرت را در زندگی یک انسان خو گرفته به تکنولوژی تزریق می‌کند.

اینکه اگر در غرق‌شدگیِ علمی، به طرز خیلی عجیبی آرزوی ما- به شکلی غیر علمی – برآورده شود، چگونه می‌توانیم از شر آن خلاص شویم؟ این از آن پاسخ‌هاست که علم برایش راهکار ندارد و فقط منطق میتوس (منطق قصه‌گو، روایت‌گر، اسطوره‌ساز و رؤیابین) است که باید به داد انسان برسد. بنابراین سوژه «وسواس»، همانطور که از نامش پیداست، خیلی مهم و امروزی است.

از قضا چون یک یوتیوبر آن را ساخته بر اهمیت آن می‌افزاید. هم گواهی خلاقیت اورا می‌دهد هم دغدغه‌مندی اورا در ارتباط آدمها با یکدیگر نشان می‌دهد. سوژه تماما برای امروز است و رنج نسل کنونی است. به همین خاطر حتی می‌توان چنین استناد کرد که اثر بیش از اينکه وحشت‌آفرین باشد، از آن عبور کرده و ترس عمیق‌تری را ابژه می‌کند. این نکته امری بسی عالی و فوق محشر است. یعنی فیلم، مخاطب را با حسی روبرو می‌کند که شبیه هيچ‌یک از آثار سینمایی ژانر وحشت نیست. همه آثار درصدد ترس و شوک سطحی گام بر می‌دارند اما این فیلم – البته متاسفانه تا میانه – از شوک و ترس و وحشت نیز فراتر رفته و حسِ جاری مخاطب را به منزله دهشت می‌رساند. 

ریشه این دهشت در شکل روابط آزارنده و تاکسیکی است که جوانان نسل امروز با یکدیگر دارند. پس برای جوانان آمریکایی این فیلم درعین سادگی قابلیت این را نیز دارد که یک زوج جوان را در سالن سینما با یک مورد خیلی آشنا و خیلی مرموز و نامأنوس درگیر کند، و باعث شود جوانان از آن بپرسند و در رفتار و واکنش خودشان از طریق دژاوو نظر اندازند. بنابراین اجحاف و نابخردی و بی‌انصافی است اگر سرسری فیلم را ببینیم و رد کنیم و بگوییم چون از کیفیت فیلم‌های دیگر پایین‌تر است پس مقبولیت و محبوبیت ندارد و بد است. خیر؛ این رسم نقد صحیح و منصفانه نیست، چرا که با توقع و غرض با اثری روبرو شده‌ایم.

فیلم یک ترس مشترک بسیار ذاتی را درون مخاطبان آمریکایی بیدار می‌کند و آن شکل ارتباط آدمها براساس حدس و احتمال است. فیلم بخوبی می‌تواند بااین حدس و احتمال بازی کند. همین امر سبب پیدایش مرحله دهشت در اثر می‌شود و باعث می‌شود مخاطبان آمریکایی را میخ صندلی‌هایشان کند. این ابدا ترند شدن نیست بلکه قرار دادن مخاطبان آمریکایی در یک تلاقی آیینه‌گون با واقعیت زندگی‌شان است که باعث یک ترسی فراتر می‌شود. این ترس نه بصورت جهانی برای همه، بلکه فقط برای فرهنـگ آمـریکایی‌ خیلی بیشتر است.

چرا که خبر از احساسات نامرئی و ناگفتنی دختران و پسرانی می‌دهد که همیشه بعد از اولین قرارشان وقتی به نزدیک خانه دختر می‌رسند و یا وقت خداحافظی می‌رسد، این ترس درون هرکدام از طرفین، مبنی بر بد بودن و یا ترسناک بودن شخص روبرو وجود دارد. فرض مجهولی که سبب اضطراب در آینده می‌شود. وحشتی در مواجهه با آدم‌های غریبه، که نمی‌دانیم آیا می‌توان به آنان اعتماد کرد یا نه؟ آیا می‌توان آنان را به حریم زندگی‌مان راه داد و یا نه؟ آیا می‌توان اصلا با آنها زندگی کرد یا نه؟

این ترسِ از ورود به حریم، در آثار دیگر فیلمساز به طریقی دیگر نشان داده می‌شود. «شیر و سریال» یکی از همان نمونه‌هاست که مجدد همه چیز شوخی شوخی جدی می‌شود و سایه بر همه چیز می‌اندازد. این استیلا یافتن ناخواسته باطن آدم‌ها را افشا می‌کند. یک افشاگری مهیب و ضدانسانی که حاصل تاثیر ابزارهای ارتباطات و فناوری روی انسان‌هست تا ارتباطات اجتماعیِ او.

در اینجا نیز شخصیت بِیر کاراکتری اجتماعی نیست و با اولین ارتباط جدی که می‌گیرد زندگی برایش تنگ و تاریک می‌شود. ثمره عشق یکطرفه‌اش بودن با هیولایی می‌شود که مشکل روانیِ او در زندگی باری فوق طاقت است و بر شانه‌های زندگی انفرادی و ساکن و ساکتش سنگینی می‌کند. فیلم یک ترس دیگر نیز دارد، و آن از بین رفتن ارامش و امنیت از پس زندگی مشترک است. روایت زیرین فیلم، از ازدواج می‌ترسد. از دوتایی شدن و زندگی اشتراکی هراس دارد و این مساله را هرچند خیلی نامرئی ولی در یک روان‌نژندیِ ناگفتنی، از بودنِ با جنس مخالف ابراز می‌کند.

پس علت گیرایی این سوژه‌ها این است که اول از همه خیلی زیستی است و ارتباطی روانکاوانه و فرهنگی با جوانان آمریکایی دارد. وسواسی که مانند یک بختک در زندگی جوانان از آینده مجهول و نامعلوم هریک در ارتباط با پارتنر سایه انداخته است. پس نام فیلم به درستی انتخاب شده است. وسواسی دوطرفه از بابت هم دختر و هم پسر که هردو هم به یکدیگر محتاجند و هم در مرض «وسواس»، زندگی را برای دیگری سخت و طاقت‌فرسا و نفس‌گیر می‌کنند. 

فیلم یکسری سکانس‌ها دارد که حقيقتا این نفس‌گیری را عالی محسوس می‌کند. سکانس‌هایی که از لحاظ تکنیکی درست‌اند و با مخاطب کار می‌کنند. مثل سکانسی که نیکی با بِیر خداحافظی می‌کند و پس از یک آرزوی نصفه و نیمه، پیکره تمام قد کاراکتر نیکی را می‌بینیم که در ایوان خانه ایستاده. تماما تیره در جایگاه ضدنور – گویی از او هیبتی می‌سازد کاملا ناشناخته و مخوف. او شاید نرفته بوده و تمام این مدت بِیر را زیرنظر گرفته است.

این حریم‌شکنی‌ای که بارکر با شکل کات زدن‌ها و پن‌ و تیلت کردن‌هایش انجام می‌دهد باعث می‌شود چشم تا می‌آید به یک وضعیت مطمئن عادت کند و آسوده باشد بارکر آن را برهم می‌زند و حس خفگی را متبادر می‌کند. حسی دوگانه که برای مخاطب نوعی تجسس معکوس بوجود می‌آورد. معمولا مخاطبان سینما دوست دارند آنان باشند که نظر آپاراتوس، به جهان فیلم در تاریکی سرک بکشند و با خیال راحت خصوصی‌ترین لحظات کاراکترها را دریابند.

بارکر کارکرد آپاراتوس را عوض می‌کند و مخاطب در یکسری از لحظات نمی‌داند او شاهد نیکی و فیلم بوده و یا نیکی شاهد او؟ این برای مخاطب دلهره‌آور است. و این حس که زودتر از اینکه مخاطب دریابد به ناگهان متوجه حضور نیکی می‌شود – آن‌هم روی پرده – وحشت‌آفرین است. چون او شخصی غیرقابل پیش‌بینی است و این مخمصه چنان است که به مرور مخاطب را نیز با بِیر همراه و همدل می‌کند تا مثل او به دنبال راه فرار بگردد ولی آن را پیدا نمی‌کند. چنانکه همانطور که مخاطب نمی‌تواند سالن سینما را ترک کند، بِیر نیز نمی‌تواند دوست دختر بیمار و خطرناکش را ترک کند. چون در فضایی معلق میان وضعیت مطلوب و وضعیت موجود گیر کرده و نمی‌داند که براستی نیکی همان نیکی واقعی است و یا نتیجه آرزویی است که درباره‌اش کرده. اساسا این ناپایداری در همه چیز است که قوه محرکه خوبی برای ادامه دادن فیلم شده است.

هرچه فیلم روی تردیدها، سکون‌ و سکوت و پیش‌بینی ناپذیر بودنِ رابطه نیکی و بِیر تاکید کند جذاب‌تر و حس‌برانگیزتر جلوه می‌کند و هرچه به نیمه دومش نزدیک می‌شود، به گونه اسلشر پهلو می‌زند و کار خود را خراب می‌کند. بارکر این موقعیت‌ها را به درستی می‌سازد که همیشه سکوت به نشانه آرامش نیست. گاه می‌تواند طوفانی را پشت خود داشته باشد. سکانس قرار شام‌ یک نمونه عالی از این مورد است که وقتی نیکی متوجه می‌شود بِیر متوجه دروغش شده خیلی تدریجی و هولناک فاز عوض می‌کند و از فورگراند تا بک‌گراند هیمنه حضور یک انسان آنرمال را قاب می‌گیرد. و یا سکانس گفتگوی پایانی با سارا که همه چیز را در وضعیتی عادی پیش می‌برد تا سروکله نیکی پیدا می‌شود و سارا را سر به نیست می‌کند. هرچند ادامه دادن آن ضربات بد است و تنها یک شوک کوتاه از کشتن او کافی بود اما تعلیق حضور و وحود نیکی وحشت‌آفرین است.

اما از سوی دیگر یکی از مشکلات سینمای امروز، افراط است. به کم قانع نیست و این نکته مهم و ظریف را متوجه نیست که تأثیرگذاری لزوما به معنای نشان دادن افراطی هر چیزی نیست. چگونگی، مهم‌تر است. چه بسا سه قطره خون، تاثیر عمیق و دراماتیک بیشتری داشته باشد تا دریایی از خون. این عارضه‌ایست که فیلم بدان مبتلاست و از میانه دوم رویش می‌افتد. قادر نیست باطن زشتِ خطرناک نیکی را نشان دهد پس تن به چرک‌بازی و کثافتکاری‌های اسلشر می‌دهد که نه زیبایی‌شناسی دارد و نه بالذاته هنری است. نه ایجاب دارد و نه ضرورت.

به همین خاطر مخاطبان «وسواس» برای نیمه دوم فیلم ریزش می‌کنند، فیلم را بی‌نتیجه و ابتر و مسخره می‌دانند، چون نتیجه‌گرا نگاه می‌کنند. از نگاه آنها وسواس باید به یک نتیجه روان‌شناختی و یا بینامتنی – مثل فیلم بدِ باشگاه مشت‌زنی – منتهی شود و نه یک فروپاشی کامل. درحالیکه اساسا فیلم فرایند است و بنا به دلایل بصری و روایی، از باشگاه مشت‌زنی فرسنگ‌ها جلوتر است هرچند که فیلم فینچر مریض‌تر و فجیع‌تر و ضدانسانی‌تر است. اما تجربه حسی «وسواس» لحظاتی را که گویی همه چیز با یک تهدید ناشناخته همراه است به ارمغان می‌آورد.

بارکر این را نمی‌داند که نتیجه مهم است، پس نتیجه را رها کرده و همین سیر روندگرا را می‌چسبد. به همین خاطر فیلم دارای لحظات خوبِ مندرس از هم است که نمی‌توانند منسجم جلوه کنند. مثل لحظه کمک خواستن بِیر از دوستش که او در لحظه آخر تقاضای کلی پول می‌کند و به تقاضای کمک و دوستیِ بِیر پشت‌پا می‌زند.

اگر بخواهیم منصف و منتقد باشیم باید بگوییم که کل ماجراهای خیانت نیکی و دوستش که گفته می‌شود تماما اضافه است. اگر خود کری بارکر درک کند، متوجه می‌شود که تصویر فیلم می‌تواند قانع‌کننده‌تر از هر روایتی عمل کند و نمود بیرونیِ «وسواس» را نشان دهد. وسواسی ویرانگر و روانی به معشوق، و وسواس به رهایی و فکر به آزادی، که هرچند راهکار سینماتیک ارائه نمی‌دهد اما تلاش می‌کند فیلم بودن خودرا با پایانی روی تلویزیون، و خودکشی کاراکترش، به شکلی خام‌دستانه و سرسری، به رخ می‌کشد. درحالیکه می‌توانست با پایانی بهتر و خلاقانه‌تر از گونه اسلشر گذر کند، به دام کلیشه خون‌ریزی و خون‌بازی نیفتد و دراماتیک‌تر کاراکترش را از مهلکه نیکی فراری دهد.

تاریخ: تیرماه 1405

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید