لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > نقد > نقد فیلم > : نقد فیلم روز افشا | از تنور افشا

نقد فیلم روز افشا | از تنور افشا

| « از تنور افشا »
| نقد فیلم « روزافشاگری/Disclosure Day»
| نمره ارزشیابی: 0 از 4
| نویسنده: آریاباقـری

«روز افشاگری/افشا»؛ دیر به سمت اینکه افشاگری می‌رود. این جدیدترین مثلا افشای فیلمساز ما، استیون اسپیلبرگ است که از چند فیلمساز معروف و چند فیلم برتر تاریخ – حتی چند فیلم خوب خودش ترکیب کرده تا به این فیلم برسد. از تندیس پرنده شاهین مالت گرفته، تا موجودات فضایی شبیه ئی‌تی و تعقیب و گریزهای صحراییِ فیلم دوئل و قال و قیل‌های رایج فیلم “Don’t look up” و پیش‌گویی‌های ناب “گزارش اقلیت”؛ تا در آخر به همان دستمایه مورد پسند خود برسد.

به هرحال اسپیلبرگ را نمی‌توان در سینمای امروز نادیده گرفت. چه‌بسا که او از سردمداران استفاده از جلوه‌های ویژه و CGI است. هر فیلم او یقینا بهره نابی از تکنیک دارد که برای مهندسان سینما مبتکرانه و خلاقانه است‌. در تکنیک همیشه بدیع است و از لحاظ فنی محال است قدمی رو به جلو نباشد. اما آنچه هست صرفا در حیطه تکنیک و تفنن صنعت سینما پیشتازی می‌کند و نه در حیطه فرم و حس و حساسیت‌های شخصیِ فیلمساز – که هر شات برایش گزاره‌ای حسی از زیست و تعلقاتش باشد. همین می‌شود که عمده آثار اسپیلبرگ موضع‌محور، ابتر و سطحی جلوه می‌کنند و نمی‌توانند به عمق آن چیزی که ادعایش را می‌کنند برسند.

چه فهرست شیندلر که توده توده یهودی‌ها را می‌کشد تا رقت بخرد؛ چه خانواده فیبلمن‌(ها) باشد، که علاقه تجریدی و شخصیِ ضدسینماییِ اسپیلبرگ به سینما را قاب گیرد. این همان حلقه مفقوده سینمای امروز، و حتی سینمای اسپیلبرگ است. همان اکسیر حیات سینما، که بجای آنکه بصورت حسی و دلی راهی را برای ورود به قلوب مخاطبین سینما باز کند، اسیر تفنن و تکنیک‌های سهمگین و سنگین تکنیسین‌های سینما شده تا بیش از آنکه حسیات مخاطب را درگیر عمق روابط و اتفاقات کند، درگیر پیش‌تولید و شکل کار با ابزارآلات جدیدی می‌کند. تا صرفا تجلیل و تمجیدی باشد برای ابزارهای صنعت سینما در ازای تقلیلِ روح اصیلِ سینما. اسپیلبرگ یکی از همان دسته فیلمسازانی است که ایده نو را در ابزار نو می‌بیند.

او از زمره کسانی نیست که فیلم می‌سازند تا جنبه شخصی و آرتیستیک خودرا پرورش دهند، بلکه از زمره فیلمسازان استودیویی است که فیلم می‌سازند تا به نسبت شرایط وقت، منوط به علم روز و تکنولوژی عصر خود، آثارشان سنگ محکی باشد برای تکنیک و تکنولوژی زمانه‌اش. دیگر خبری از مؤلفه‌های زیستی و فرمال نیست. هرچه هست در خدمت مضمون، موضع و پیامی است که تکنیک زمانه‌اش آن را طلب می‌کند. زمانی فیلم‌سازان بزرگ – حتی فیلمسازان استودیویی- فیلم می‌ساختند چون آثارشان به نسبت حسیات و زیست‌شان، آیینه باطنی می‌شد که لحظه به لحظه با آن نفس می‌کشیدند. اما امروزه، دیگر نه خبری از سینماگران مؤلف است (البته عصرش هم نیست) نه خبری از زیست و حس و دغدغه‌مندی. سوژه ها دیگر از باطن جوشیده نمی‌شود بلکه در اتاق فکر بصورت بارش فکری چکش زده می‌شود و سفارش گرفته می‌شود. فیلم جدید جناب اسپیلبرگ نیز از این قاعده مستثنی نیست.

از این‌روست که فیلم روز افشاگری، بارقه‌های احساسی و انسانی کم‌مایه‌ای دارد – نه که نداشته باشد. چون در نسبتی که با انسان و دردهایش برقرار می‌کند بیش از آنکه نگران عواطف و احساسات متضاد آدمی باشد، انسان‌ها را مفعول سوژه‌های علمی-تخیلی می‌کند که در آخر باید به نفع موجودات‌ تخیلی تمام شود. چنین سوژه‌هایی سخت است که برای مخاطب دغدغه‌آفرینی کنند. فیلم سرشار از ابتکارات و ابداعات فنی و تکنیکی نوینِ روز است اما هیچ حس افشاگری به مخاطب دست نمی‌دهد. چه بسا چیستی‌های اسپیلبرگ همه جذابند اما چگونگی‌هایی که اورا وادار به تولید یک فیلم می‌کنند بیش از آنکه دغدغه‌ جذبِ حسی مخاطب را داشته باشند، بیشتر دغدغه‌‌ی ابزار تولیدی بهتر برای بیانِ آن را چیستی دارد. انگار چگونگی‌اش همه درگیر صرف و نحو بیان آن چیستی می‌شوند بجای آنکه درک حسیِ درستی برای خود مخاطب جا بیندازند.

اول بایستی پرسید که روز افشاگری از آن کیست. آن روز، متعلق به کیست؟ متعلق به مخاطب است؟ یعنی مخاطب هم در این افشاگری سهیم است و قرار است از چیزی مطلع شود؟ یا متعلق به مردمِ درون قصه است؟ این دو مقوله، دو امر جداگانه هستند که بر سیر درام اثر می‌گذارد. اگر اولیست؛ پس یعنی مخاطب نیز باید از دانستن و اگاهی از اطلاعات محرمانه‌ای که درباره موجودات فضایی گفته می‌شود، شوکه شود – که البته چنین نمی‌شود. چون خیلی سریع و بی‌هیچ مقدمه‌ای این افشاگری در میانه‌های فیلم از روی لپ‌تاپ دنیل پخش می‌شود.

این یعنی عملا مخاطب یک قدم جلوتر از مردم درون درام است. حال مخاطب نیز مانند شخصیت‌های اصلی اطلاعاتي را دارد که مردم درون قصه آن‌را نمیدانند. پس عملا روز افشاگری نمی‌تواند منحصر به افشای همین اطلاعات باشد چون جذابیتی ندارد و برای ما پیشتر افشا شده است. پس باید روز افشاگری متعلق به مردم درون قصه باشد و بازخورد این خبر برایشان سنگین‌تر و عجیب‌تر به نظر آید. اما همین نکته هم باز می‌بینیم که درون فیلم سنگینی و هیب و سترگی خاصی ندارد. صرفا یک خبر بخصوص است و یک شوک نصفه و نیمه عمومی که آنچنان هم بازتاب سنگینی را فیلم منعکس نمی‌کند. چه‌بسا می‌توان گفت ترور کِندی، بیشتر از خبرِ روز افشاگری بازتاب و واکنش‌های شدیدی را به خود مشغول کرد. پس عملا اسم فیلم، روز افشاگری، به آن صورتی که باید و شاید پرداخت درستی نمی‌گیرد و خام‌دستانه است. این خام‌دستی در فیلمنامه تسری بیشتری دارد. چنان که فیلم، از میانه آغاز می‌شود.

از همان آغاز نمی‌دانیم کجاییم و با که طرفیم. فیلم عملا با امیلی بلانت آغاز می‌شود. زن هواشناسی که چیزهایی بیشتر از وضعیت آب و هوا را متوجه‌ می‌شود. اما این آگاهی چه زمان و چگونه رخ می‌دهد تا مخاطب را درگیر کند؟ نمی.دانیم؛ اسپیلبرگ هم هیچ پاسخی برایش ندارد. چه‌بسا نکته خوبی که از چیستی فراتر نمی‌رود و مخاطب را فقط شوکه می‌کند، درحالی‌که می‌توانست بهتر از اینها باشد. شاید اگر استیون اسپیلبرگ ده سال پیش بود بهتر و باکیفیت‌تر می‌توانست از این سوژه استفاده‌ کند. بر همین منوال، اکشن فیلم نیز زیر سؤال می‌رود. چراکه منطق متنِ فیلم بیش از آنکه شخصیت‌ها، نیات و بستر زیست و خط‌مشی آنها را مشخص کند از وسط جدل و تعقیب و گریزی استارت داستان را می‌زند که مخاطب هنوز نمی‌داند براستی باید طرف چه کسی را بگیرد. حتی این گزینه به هن مخاطب خطور می‌کند که بدمن‌ها آنقدر هم بدمن نیستند. اینگونه مخاطب نه قطب خیر را می‌شناسد و نه قطب شر را. حتی موقعیت‌های اصلی و فرعی اکشنِ کنش‌محور فیلم ملموس نمی‌شود.

به شروع فیلم گزارش اقلیت نگاه کنید. چقدر شروع درست و جذابی دارد. از درون یک ماجرای فرعی – یک خیانت زناشویی‌- داستان شروع می‌شود، سپس شخصیت‌ها را شناسانده، ملموس کرده و سپس بعنوان نقطه عطف اول، وارد داستان اصلی می‌شود تا کاراکتر اصلی‌ خود را درون مخمصه‌ی یک قتل ببیند. اما در اینجا فیلم از میانه آغاز می‌شود. درنتیجه منطقِ اکشن‌اش نیز برهم می‌خورد. مخاطب نمی‌داند که علت این اکشن برای چیست؟ چه ضرورتی دارد؟ ملزومات این تعقیب و گریز چیست؟ هیچ کدام را فیلم درست نمی‌چیند و همه اینها در کش و قوس پرده میانی جواب می‌گیرند – که البته آن زمان دیر است. یکی از علت‌هایی که سبب افت رتبه و کاهش نمره فیلم نیز شده، نبود ایجاب مبارزه و چرایی این ستیز هاست که مخاطب براستی نمی‌داند سوژه چقدر خطیر است که شخصیت‌ها را اینطور گرد یکسری ویدیو محرمانه می‌چرخاند. یعنی خطیر بودن سوژه را کاراکترها فهمیدند اما مخاطب هنوز نفهمیده.

همین مورد باعث می‌شود که فیلم در پرداخت درام شخصیت‌ها و اکشن خود لنگ بزند. دیگر بقا به آن صورت برای مخاطب اهمیتی پیدا نمی‌کند. و اساسا گونه‌ی انسان وجودش مورد بحث و کاووش قرار نمی‌گیرد. و به ناچار می‌بینیم که در فیلم خیل عظیمی از تعقیب و گریزها فقط صرفا یک تعقیب و گریز سطحی‌اند و درهرکدام نیز مطمئن هستیم که شخصیت‌ها از مهلکه فرار می‌کنند. پس حقیقتا دیگر نمی‌توان از روز افشاگری توقع تریلری نفس‌گیر و گرم و گیرا را داشت. بله، فیلم دارای سکانسها و لحظاتی هست که به خوبی قلاب درام را برای مخاطب بیاندازد. همچینن یکسری از قاب‌بندی‌ها و پلان‌ها با زبردستی و زیبایی گرفته شده اند اما فیلم قدر آنان را نمی‌داند. مثلا سکانس ورود پرنده کاردینال‌شمالی که از پنجره وارد می‌شود و مارگارت را وادار به صحبت به زبان روسی/لهستانی می‌کند، سکانس خوبیست. اما که چه؟ شخصیت مارگارت نیز این پرسش را تا آخر بی‌پایان می‌گذارد که او چگونه قادر به انرژی و قدرتی ماورایی و فرازمینی شده است که تسلط گفتار بر زبان‌های مختلف و حتی تغییر و تبدیل شمایل همه انسانها را در خود دیده است. جالب است که این مورد برای هیچکس اهمیت ندارد و بجز چند واکنش ساده که “از کجا روسی کره‌ای، چینی را یاد گرفتی؟” توجه بیشتری را جلب‌ نمی‌کند.

به «گزارش اقلیت» نگاه کنید، سه دختر پیشگو بودند که رؤیاهایی در مورد قتل‌های قریب‌الوقوع دریافت می‌کردند؛ اما اینجا به هیچ‌وجه مشخص نمی‌شود که شخصیت مارگارت چگونه این حجم از داده‌های اطلاعاتی را دریافت می‌کند. چون در بچگی دختر خوبی بوده؟ یا چون حیوانات مختلف به اتاقش رفت و آمد می‌کردند و اورا شبانه راهی سرایی ماورایی می‌کردند و از راه چشم به او قدرتی را منتقل کردند؟ هیچکدام مشخص نمی‌شود. از قضا اهمیت سکانس اتاق خواب و کودکیِ او بی‌اهمیت است – درحالیکه چنین مشخص است که گویا سکانس کلیدی و مهمی است.

یاد آورید؛ همه کاراکترها درگیر این هستند که مشکل مارگارت را حل کنند ولی برای مخاطب مارگارت اصلا مشکلی ندارد. زیرا او یک‌تنه یک سیستم را حریف است، حالا از پس اتاق خواب کوچکش برنیاید؟ شخصیت دنیل کلنر نیز همراه اوست و در اتاق کودکیِ او بغض می‌کند، سر به دیوار می‌کوبد و از خود بیخود می‌شود. چراکه نکته خطیری را متوجه شده است. براستی او متوجه چه چیزی شده است؟ و از کجا؟ اما این توجه ابدا نمی‌تواند توجه مخاطب را جلب کند. عده‌ای نیز آنچا هستند تا شانه هایش را بمالند و به او دلگرمی دهند اما مخاطب حیران و سردرگم اصلا نمی‌داند چرا او حالش بد شده است. این ماجرا چه دخل و ربطی به دنیل دارد. دنیل در آن سکانس ناله سر می‌دهد که “با آنها نرو آنها حیوان نیستند” و سپس سر به در و دیوار می‌کوبد.

سوال پیش می‌آید که خب با حيوانات برود مگر چه می‌شود؟ اگر حیوان نیستند پس چه هستند؟ از طرف چه کسی آمده‌اند؟ این سؤالات یعنی شخصیت دنیل کلنر چیزهایی می‌داند که هیچکس نمی‌داند و حتی در طول فیلم هم راجع زندگی مارگارت هیچ چیزی ندیده‌ایم که حاکی آگاهیِ او از زندگی مارگارت باشد. پس حقیقتا چطوری مخاطب باید این مورد را دریابد؟ باید حدس بزند؟ اینگونه می‌شود که فیلم‌نامه‌ی فیلم پر از عیوب و نقصان‌های ریز و درشتی است که زمینه سقوط فیلم را فراهم می‌آورد. بماند که چیستی فیلم ملهم از یک خوانش آخرالزمانی، علم را درخدمت اعمال شیطانی، حتی در قسمت‌هایی در نفی خدا و الهیاتش، به کار می‌بندد تا به مدد علم دست برتر غایبی جز خالق را بر سر انسان‌هایی قرار دهد که هیچ راه گریزی برای بقا ندارند.

این ایده هرچند سیاه و ماسونی (بخصوص با پوستر تک‌چشمی که در خلال پرتوهای نور اعلام نظارت و افشای هویت می‌کنند) اما هدررفته است. فبلم، یک سکانسی دارد که بنظرم اصلا فیلم برای آن ساخته شده است. ماجرای موجودات‌ فضایی و اینها همه چرت و بهانه است. و آن، سکانسی است که شخصیت «نوآ» بواسطه دستگاه‌‌ها به ذهن شخصیت «جین» نفوذ می‌کند و خودرا بصورت یک واقعیت مجازی در خانه او ظاهر می‌سازد. گویی بواسطه قدرت ذهن یک واقعیت مجازی از دنیای کامل را می‌سازند و با همان دسنگاه‌ها می‌توانند بر جسم و بدن دیگران کنترل پیدا کنند. هیمنه‌ای چنان مهیب و قدرتمند برای اعمالی شیطانی که می‌تواند از راه دور آشوب برپا کند. وگرنه نه موجودات فضایی سوژه آنچنان مهیب و جدیدی در سینماست؛ نه کنترل و پرونده‌های محرمانه دولت آمریکا آنچنان هيجان‌آور است؛ و نه افشاگری‌اش در پایان مهیج است – اما آنچه از طریق کنترل ذهنِ دیگری رخ می‌دهد، خطرآفرین و بدیع است.

چرا که با توجیهاتی علمی وجود شرور لوسیفر را چنان بازنمایی می‌کند که حتی صلیب مسیح – اعتقاوات توحیدی – نیز به کمک بشر نمی‌آید. چرا که دارندگان این علم سیاه می‌توانند به نرمی و آرامی زیر پوستت نفوذ کنند و با تن و اندام تو هر فسق فجوری بکنند و با کنترل کامل ذهن آدمی، هستی را ناامن کنند. رویکردی ماسونی که فراتر از پیشگویی هستی را به خطر می‌اندازد. چون این سوال کماکان بی‌پاسخ می‌ماند که انسان براستی چه راه فرار و گریزگاهی از این علم سیاه وجود دارد تا آنان – که از قضا نمی‌دانیم کیستند – نتوانند به زندگی آدمی رخنه کنند؟ راه فرار چیست؟ این علم سیاه مختص به چه کسانیست؟ چرا روی مارگارت اعمال نمی‌شود؟ معنوی است؟ یا از قبل نیروهای ديگری پادزهرش را دارد؟ حال اگر این قابلیت برای اشخاص عادی مردم بصورت کلان به کار برود، و نه اشخاصی برگزیده، چه؟ به همین خاطر بنظرم فیلم به افشاگری نمی‌رسد و درست در زمانی که می‌خواهد خبر مهم را اعلام کند، فیلم تمام می‌شود تا دستِ جفت پوچ اسپیلبرگ افشا نشود.

چون فیلم اصلا برای موجودات فضایی و رفتار مثلا نابهنجار و زشت انسان‌ها با آنها ساخته نشده است. بنظرم موجودات فضایی سرپوشی هستند برای موجودات دیگری که خیلی در لفافه اسپیلبرگ تلاش کرده آنان را گرداننده اصلی اتفاقات بداند. آن‌هم بواسطه علمی که میتوان به ذهن‌ها نفوذ کرد و تن آن‌ها را تسخیر کرد. شاید مثل ایلومیناتی‌ها (وگرنه به پوستر دیگری از فیلم نگاه کنید که تک چشمی بی‌صورت پسِ پرتوهای نور حاضر و ناظر بر مخاطبین پوستر است). از این‌رو بنظرم فیلم، اساسا فیلم زیرمتن است و متنیتِ آن هیچ چیزی جز اکشنی پرضرب و سطحی ندارد. با این خط‌‌مشی که در اصل نادانی بشر همیشه اورا تباه نکرده بلکه گاه دانسته‌ها و علوم اوست که زندگی را برایش به تنگ می‌آورد.

با همه این‌ها، روز افشا/افشاگری بنظرم ابدا درباره افشاگری نیست؛ حتی ناتوان از آن است. بلوف افشاگری را می‌زند و از پس کلی شانتاژ و هیجان و تعقیب و گریز و قشون‌کشی‌های مداوم، به محض آنکه خواهان اعلام خبری است که یک موجود فرازمینی در گوشش زمزمه می‌کند، فورا فیلم را تمام می‌کند. این، همان با دست پوچ بازی کردن است. همه چیز گفتن و هیچ نگفتن است و فیلم را تولید کردن، نه برای هنر، فرم و لذت بلکه برای اقناع تکنیکی و ارعاب فنی کردن، و برای بیان تم‌هایی مخفیِ خطرناکِ ماسونی.

نتیجه می‌شود روز افشایی که نه بمعنای واقعی کلمه “افشاست” و نه بمعنای واقعی کلمه فیلمی جسور و سینماتیک است که قصد متنش نه مخاطب سینماست و نه زیبایی‌شناسیِ سینما. هرچه هست تکنیک است و تفنن است و تفرعنی که در زیرمتنِ اثر، زندگی‌ها را بسان تک چشمی که ناظر بر ماست، پنهانی و نادیدنی به کمین نشسته است.

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید