لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > نقد > نقد فیلم > : نقد فیلم بی داد | ندا به ظن فریاد

نقد فیلم بی داد | ندا به ظن فریاد

| « ندا به ظـنِّ فریـاد »
| نقد فیلم « بـی‌داد »
| نمره ارزشیابی: 1 از 4 (⭐)
| نویسنده: آریاباقـری

بی‌داد؛ ازجمله آثار حساس و رنجور سینمای ایران است. واقع‌بین، مهم و حیاتی و حساس، امروزی – و اما سیاه. و متأسفانه سیاهی‌اش بر همه چیزش سایه می‌اندازد. آنقدر سیاه که اندک روزنه امیدها را نیز خاموش می‌کند تا به زعم خودش انتقادی و سیاسی دیده شود. بی‌داد متاسفانه زورش به سطح زمین نمی‌رسد، پس نه آنطور که ذاتا باید باشد، بلکه انتخاب دیگری جز زیرزمینی بودن ندارد. روزنۀ بی‌رمق نوریست که از اعماق زمین به ظنِ آن ندایی که گمان می‌کند، فریاد است.

متأسفانه این اقتضای سینمای زيرزمينیِ حال حاضر ایران است. یعنی در همه جای دنیا سینمای زيرزمينی، سینمایی یاغی و گردنکش و طاغی علیه هنجارها، روابط و ضوابط است، علیه سیستم فریاد می‌زند و از هیچ چیز ابائی ندارد، اما در ایران بنا به مناسبات فرهنگی – شاید سیاسی – سانسوری باطنی درون ایرانیان جریان دارد که به درستی نمی‌تواند به سینمای زيرزمينی نزدیک شود. پس انگشت سمت مشکلی دیگر می‌گیرد که فقط می‌تواند اورا دور بزند و زیرسوال ببرد، وگرنه نسبتی با آن برقرار نمی‌کند.

بخاطر همین تن به شانتاژ و داد و بيداد کردن می‌دهد. بی‌داد؛ چیزی نزدیک به همین داد و بيدادهاست. افراطی در همۀ زمینه‌ها و ناخنک زدن به همه چیز ولی دراصل هیچ چیز. لذا به خیلی از جملات و کنش‌ها می‌توان نقد وارد کرد. سه چهارم فریادهای مادر و دختر افراطی و اضافی و منحط است. به شخصیت‌پردازی‌ها می‌توان شدیدا نقد وارد کرد. روابط مادر و دختری‌شان نیز بی‌ساختار و سرسام آور است و آزارنده جلوه می‌کند.

این نکته که وضعیت معیشت در ایران وخیم است و زمینِ استعداد نسل‌های متمادی ایران سترون شده و پیوسته دارد فریادی از سر استیصال و اضمحلال می‌زند، یک امر ملموس است. اما نه آنقدر که بصورت یک پیشفرض تلقی شود. فیلم این استبداد و مشقت زندگی را پیشفرض می‌گیرد و هرچه در پرده‌های میانی خوب است، در انتها از تنور آن بهره می‌برد.

شخصیت‌ها هرکدام قربانی سوختن استعدادها و تباهیِ هوش و توانایی‌هایش شده‌اند اما اگر بخواهیم این موارد را سینماتیک کنیم و به زبان سینما در بیاوریم باید راهکاری فراتر از سکوت و فریاد زدن داشته باشیم. این قربانیِ زمانه شدن را فیلم در پشت داد و فریادها اخته می‌کند درحالیکه باید خلوت هرکدام از شخصیت‌ها را بسازد. وقتی خلوت کاراکترها ساخته شود کمبودها و غم‌های کاراکترها نیز ملموس می‌شود، اما در فیلم ما هيچ خلوتی را جز برای دختر برای هیچکس و هیچ‌چیز قائل نیستیم.

دختر نسل زد (Z) که سری سرکش و روحی جسور و خام دارد و در شرایط حساس سنی‌اش، اهل طغیان شده است، چون ابله و خام است بارها می‌شود که کمبودهای دیگران را به رخ‌شأن می‌آورد، مسخره‌شان می‌کند، گاه مستقیما و صریح تحقیرشان می‌کند و نرسیدن‌هایشان را به رویشان می‌کوبد. در نتیجه تنهاست و روابط درستی با دیگران ندارد. هیچکس دیگری نیز جز حودش مقصر نیست چون بلد نیست چگونه ارتباط سالم برقرار کند.

حال، نتیجه‌ی این گستاخی‌ها، تا آنجا که سکوت و رفتن در خود است، منطقی است و معنی دارد. درد دارد و می‌تواند سمپاتیک شود اما به محض آنکه به مرحله شانتاژ و فرافکنی و کولی‌بازی می‌رسد، کار را خراب می‌کند. مانند عمده سکانس‌هایی از لیلی رشیدی در قامت مادر – که ناباورانه بازی می‌کند که – زور می‌زند و فغان می‌کند. فیلمساز نیز از این فغان نهایت سوءاستفاده را می‌کند. لیلی رشیدی چه زمان اینقدر بدل به بازیگرِ بدی شده است که حتی قادر نیست یک مادرِ لایعقلِ به زوال رسیده را بازی کند. البته که مشکل از متن است، اما فهم بازیگر که بداند، نباید برای هر دیالوگی به فریاد و فغان چنگ بزند، سکوتِ او بازی‌سازتر از فریاد اوست، از بدیهیاتی است که هنوز نشان می‌دهد لیلی رشیدی نمی‌داند.

می‌دانید، یکسری از چیزها هستند که بیش از انکه برخاسته از متن و انگیزه‌ی کاراکتر و روحِ اثر باشند، مشخص است که کلام دیکته‌ شدۀ فیلمساز در دهان بازیگرها هستند تا گفته شوند. از سکانس اول که راجع زیرصدای زنان صحبت می‌شود این کلام دیکته شدۀ فیلمساز درون اثر حس می‌شود. گویی جبر زمانه و سیاسی-فرهنگیِ درون فیلم در کلام شخصیت‌ها بیشتر از تصویر نمود دارد. همه در صدد بیان نشدن‌ها و خفقان و سانسور هستند تا اینکه بتوانند آن را نشان دهند و بازنمای کنند. یعنی اصلی‌ترین رکن سینمای زيرزمينی – تصاویر رادیکال و برّنده – در این فیلم رعایت نشده است.

صرفا سوژه مهیب است و کلام کوبنده؛ که خیلی آشکار و آزارنده جلوه می‌کند. این آزار آنجا روح را خراش می‌دهد که فرامتنی، دیکته‌ای و حتی گنده‌تر از دهان کاراکترها عمل ظاهر می‌شود و در جهان درام غیرمنطقی جلوه می‌کند. مثلا یک سکانسی هست که ستی می‌فهمد مادرش تن به همخوابگی با مأمور بازجو، برای آزادیِ او داده است. آیا صرف دانستن این چیستی کافیست؟ یا باید چیزی بیشتر برای گفتن این نکته توسط فیلمساز لحاظ شود؟ به عبارت ساده‌تر، اگر کلام مادر سِتی نبود، از کجا می‌فهمیدیم که مادرش با مأمور بازجويیِ دخترش هم‌بستر شده است؟ تصویر چقدر مؤثر است؟ چقدر گویاست و بلاغت دارد؟ آیا می‌تواند این نکات را برساند؟ حالا سوال پیش می‌آید که پس چگونه باید آن‌را نشان دهد؟ مساله نشان دادن نیست، مساله پرداخت است.

در کار با نشانه‌ها و المان‌های بصری می‌توان کاری کرد که با زبان تصویر نشان دهیم که هم ستی فهمیده است و هم مادر از این اتفاق مستأصل و شرمنده است. آیا اینگونه تأثیرش بیشتر نمی‌شد؟ یا اینگونه بهتر است که مثل درون فیلم مادرش بنشیند و با فریاد و گریه بگوید (یارو عین حیوون هرکاری دلش خواست با من کرد…بوش روی منه هنوز… نمیره… غیر از تن خودم چی دارم؟) این دیالوگها برای یک مادر نیست. آزارنده است و اگر خوب به باطن و عمق این کلام نگاه کنیم متوجه می‌شویم که اصلا این جملات برای مادر ستی نیستند. برای نویسنده و کارگردانند که از قضا همانان هم زیست تعدی و تجاوز به زنان را ندارند.

یعنی یک مطالعه، تحقیق یا پرس‌وجوی ساده با قربانیان تجاوز و تعدی نکرده اند تا دریابند اساسا زنان هیچوقت اینگونه از استثمار و هتک‌حرمت‌شان حرف نمی‌زنند. تنِ زن حریم امن اوست و ارتباط مستقیمی با روح و روان او دارد، پس درد عمیقی را پشت سر می‌گذارد وقتی توسط دیوسیرتان و شیطان‌صفتان آزار می‌بینند. برای زنان فکر کردن به این مورد دردی جانکاه است چه برسد به فریادزدنش. چون متأسفانه در فرهنگ ایرانی، توقعی که از الگوی زن ايجاد شده و انتظار می‌رود، خواهان آن زنی نیست که از حقوق جسمی و جنسی خود دفاع می‌کند تا متجاوزین و مفسدین را به سزای اعمال‌شان می‌رساند، بلکه آن زنی است که باید همیشه دم نزند و خموش باشد تا گردی بر دامن سفید عفت‌اش ننشیند.

چه‌بسا خیلی از زنان و دخترانِ قربانی، وقتی چنین جنایتی را تجربه می‌کنند، همان لحظه توان دفاع ازشان سلب می‌شود. یعنی نفس‌تنگی می‌گیرند، تن و بدن‌شان شل می‌شود و زبان‌شان بند می‌آید و توان دفاع از خود را ندارند. و هربار هم که به آن فکر می‌کنند از خودشان بدشان می‌آید و از مردان هراس پیدا می‌کنند، اما در فیلم می‌بینیم دقیقا در لحظه‌ای که همه چیز خیلی کنایی و استعاری، دارد منظورش را می‌رساند تا شکست و گسست روحی و روانی مادرِ ستی را ببینیم که چگونه تن و روانش از هم گسیخته است، به ناگاه مثل همیشه، خیلی مضحک و سطحی و آزارنده به فغان و فریاد می‌آید و چیزهایی را که نباید بگوید، جار می‌زند.

این از عمق مساله‌ کاستن است. سکوت در چنین فاجعه‌ای در سینما کوبنده‌تر است تا فریاد و فرافکنی‌هایی گوش‌خراش که مخاطب را نسبت به شخصیت قربانی هم حتی آنتی‌پات می‌کند. یعنی به جای اینکه از موضوع متنفر باشیم و نسبت به قربانیِ این تعدی، ترحم و شفقت بورزیم حتی از کاراکتر نیز با این سری رفتارهای غلوآمیز و منحط، متنفر می‌شویم و آزاری مضاعف از دشمنی پنهان و زنی اینگونه منفعل و تحت‌تأثیر می‌بینیم. مواردی که همگی نشان می‌دهد روایت اثر با اینکه کاراکترهایش زنان هستند اما مردانه جلو رفته‌است. دوربین هم تمام این‌ها را نشان می‌دهد تا عملا نشان ندهد که زنان در اینگونه تنگناها چه کار می‌کنند و چه می‌کشند. دوربین مردانه است، چه می‌فهمد زنان چه مرارت‌هایی را متحمل می‌شوند. از قضا دوربین، حتی شفقتِ مردانه هم ندارد. بی‌رحم است و از درد و رنج و به خاک و خون کشیده شدن کاراکترهایش لذت می‌برد. این را زمانی می‌فهمیم که هیچ زمانی در میزانسن‌ها شاهد همدلی با ستی در حصر نیستیم، و هیچ زمانی هم با میزانسن‌ها و قاب‌هایی که می‌دهد، نسبت به مادرِ او احساس شفقت و همدردی نمی‌کنیم.

حتی اگر بخواهیم منطقی و عقلانی به ماجرای بازجو نگاه کنیم، این حرکت از یک مأمور بازجوی در ایران غیرمنطقی است. بله؛ برای مخاطب تعدی و تجاوز در زندان امری [متأسفانه] محتمل‌تر است تا اینکه ماموری در خانه‌ی شخصِ متهم – یا هرجای دیگر – بیاید و از خود مدرکِ حضور به جا بگذارد و با مادر یکی از شاکی‌ها هرکاری مثل حیوان دلش بخواهد بکند و سپس برود، حاجی حاجی مکه. ان‌هم صرفا چون حکومتی است؟ این امر در عصر امروز شدنی نیست مگر آنکه شخصی ذی‌نفوذ و صاحب چهره و حائز قدرتی سیاسی باشد (مثل فیلم «زندگی خصوصی» ساختۀ «محمدحسین فرح‌بخش») اما اگر یک مامور بازجوی ساده باشد آن‌هم وقتی همه نوع اطلاعاتی از او در دسترس است، وقتی کلی بالادستی دارد و می‌توان به راحتی به او رسید، چنین حرکتی در جامعه از او منطقی و ملموس نیست. چرا که می‌تواند علیه خودش پرونده تشکیل شود. چون به محض اینکه درگیر سوالات درام می‌شویم تازه متوجه گیر و گورهای این قسمت می‌شویم. اینکه آنها چه زمانی همدیگر را ملاقات کردند؟ آیا مادرِ او نیز گرفتار و زندانی شده یا در خانه خودش این قرارها شکل گرفته است؟

و بسیاری از این دست سوالات دیگر که باعث می‌شود وقتی مادرِ ستی این حرف‌ها را بزند، علیه شخصیت خودش بشود و شکلی از خودزنی به خود بگیرد. چون گفتیم که این سخنان ابدا متعلق به زنان نیستند. زنان هیچگاه اینگونه صحبت نمی‌کنند و دارای شرمی ذاتی در برابر هتک‌حرمت به خود هستند. حتی بدترین و زبان‌-مارترین زن نیز حریمی را برای خود قائل است که شاید شبیه سایر زنان نباشد، اما توهین و اهانت فیزیکی به خود را بر نمی‌تابد. علت اینکه گفتیم شخصیت‌ها هيچکدام دارای خلوت نیستند، همین است. چون شخصیتی که خلوت نداشته باشد، حریم نیز ندارد. درحالی‌که تمامی آدم‌ها ولو خیلی خفیف و موجز، صاحب خلوت هستند. چه برسد به زنان که اساسا در ایران که جامعه‌ای با معیارهایی معلق میانِ سنت و تجدد است، زنان بسیار روی حریم و خلوتِ خود حساسند. اما در فیلم اصلا این حریم فهمیده نشده است.

بدین علت روایت و شخصیت زنان در فیلم ابدا زنانه حس و درک نشده‌اند. لحظۀ حساسی از تعدی به حریم و خلوت مادرِ ستی را فیلمساز تعمدا جهش می‌زند و چشم می‌پوشد تا بی‌دلیل با ستی درون زندان وقت بگذراند. حالا اینکه اصلا چطور با او وارد سلول شده، خود سوال دیگریست؟ ایجاب با او وقت گذراندن در انفرادی چیست؟ ما که اورا دیدیم و تمام وقت با او در سلول بودیم باز نمی‌دانیم علت لکنت زبانش چیست. مگر چه بر او گذشته است؟ معلوم نیست. سوال پیش می‌آید که پس فیلم باید چگونه می‌بود که به این مشکلات نمی‌افتاد؟ ببینید اگر وقتی سِتی به زندان می‌رفت، دوربین نیز از ستی دل می‌کَـند و به روابط مادر ستی و مأمور می‌پرداخت و آنهارا سینماتیک نشان می‌داد، خیلی بهتر و صادقانه‌تر بود. پرداخت به این مهم، اینکه چگونه زنی در این جامعه باید حتی از تن خودش هم حمایت و حفاظت کند یا برای نجات فرزندش از آن بگذرد. لزومی به نشان دادن صحنه جنسی نیست، فقط بایستی خلاقیت به خرج داد.

همین کافی بود تا نشان دهد مادر او نیز در تنگنای فشاری خارج از زندان در نجات‌ دخترش نیز در زندانی بزرگ‌تر اسیر است و چه تصمیمی در نهایت می‌گیرد. لحظۀ کشمکش اخلاقی در پسِ تن دادن به خواستۀ مامور یا امساک کردنش، خودش یک سوزۀ ناب سینمای زیرزمینی است. حال وقتی ستی از زندان بیرون می‌آمد مخاطب هم چگونگیِ علتِ خروجِ ستی از زندان را می‌دانست، اینکه مادرش بالاخره نتوانست مقاومت کند و لاجرم تسلیم شده است، هم دیگر احتياجی به این میزان دیالوگ و سلام رساندن به مادر و اینها نبود. و هم براستی نمی‌دانستیم درون زندان بر خودِ ستی چه گذشته که این‌گونه لکنت گرفته‌ است. براستی کدام یک تاثیرگذارتر بود؟

اینگونه اگر می‌خواستیم فیلمِ اعتراضی و زیرزمینی بسازیم تاثیرگذارتر و بهتر جلوه می‌کرد. تا این‌که در زندان صرفا تحت درد شدید قاعدگی قرار بگیرد، چند بشین پاشو برود و ناخن بجود و بعد بیرون بیاید و بگوید آنجا بودم بهتر بود، و دو قورت و نیمش از عالم و آدم باقی باشد و از همه طلبکار باشد. آن هم برای افرادی که همه مجازی‌اند. خود او نیز مجازیست و هویتی مستقل ندارد که بتوان اورا شخصیتی متقن و کامل توصیف کرد. ستی فرق میان دوست و دشمن را نمی‌شناسد. و همین نشناختن، باعث عمده‌ی تنهایی‌های او شده است.

اینها ویژگیِ شخصیتی نیستند، بلکه نکاتی ضدشخصیت هستند که جملگی علیه ستی می‌شوند. به عنوان مثال ما نمی‌فهمیم چنین دختری که اینقدر سر زبان دارد و قابلیت دفاع از خودر را دارد، با پلیس در می‌افتد، چرا با چند فحش یا داد و فریاد، جواب مردِ هرزۀ موتورسوار را که به او دست‌درازی می‌کند، نمی‌دهد. سکوتِ او از برای چیست؟ دختریست طبق همان معادلۀ بالا که گفتیم – که خب در فیلم از او چنین دختری را نمی‌بینیم – و یا حجب و حیایش نمی‌گذارد؟ هیچ مشخص نیست.

تمامی این نکات، نه درس سیاسی و اجتماعی، بلکه درس سینماست که کیفیتِ کار را بهبود می‌بخشند و می‌توانند کیفیتِ یک اثر را بالاتر ببرند و یا باعث سقوط یک فیلم بشوند. اینکه همه چیز اینقدر در شلختگی و ساختگی بودنِ کامل بسوزد و هدر برود، ناخواسته باعث می‌شود مخاطب از بی‌داد، دلزده شود. و یا اینطور فکر کند که پس‌پردۀ بی‌داد، آنقدرهاهم بی‌داد نیست. وقتی فیلم نه آنچنان که باید منطقی و ملموس جلوه نمی‌کند.

از این منظرها فیلم «بی‌داد» خیلی تلاش می‌کند زيرزمينی باشد و دست روی تابوها بگذارد اما باز همچنان پسِ فکرش مطیع هنجارهایی الکن و دیکته شده‌ای است که باعث می‌شوند فیلمش بدل به فیلمی آوانگارد و زیرزمینی نشوند. یکی از آنها آمدن روی کلیشه‌های سینمای بدنه‌ایست که از خلوت و زندگی شاد و شخصی می‌ترسد پس عمده روایاتش منحصر به جامعه‌ای بسته و الینه‌شده می‌شود تا فقط سیاه‌نمایی کند. در آنجا که مردمانش یا باهم قهرند یا تیم‌کشی برای دعوا می‌کنند و یا با فرياد با همديگر حرف می‌زنند. همین چیزهاست که فیلم را از زیرزمینی شدن دور می‌کند. این میزان فریاد و اشک و نعره و ضجه که در سینمای بدنۀ ایران امری طبیعی است، چندین سال هم هست که رایج است.

پس به راستی کجای این مقوله زیرزمینی است؟ از موهایی که پیوسته و بی‌دلیل پسرانه‌تر می‌شوند (تا از زنانگی، تمام دختران و زنانِ فیلم فرار کنند)، لمس‌های گاه و بیگاهِ پهلو و کمر، کنارهم خوابیدن‌های در سایه یا بالای سقف ماشين و آب دادن به درختچه علف تا مشروب‌نوشی در حمام، عوض کردن پیرهن پشت کمد و دستمالی شدن روی دوچرخه توسط مردی هوسباز و خون‌جاریِ زنانه در انفرادی و کشف حجاب زنان در نورهای بی‌رمق سالن اصلیِ اجرا، تمام اینها هرکدام شکلی از دورزدن هنجارهای عرفی و اخلاقی جامعه است که تلاش دارد سینمای بدنه را دور زند و از سویی تلاش هم دارد تا خودرا بی‌پروا و جسور نشان ندهد. تمامیِ اینها ترس از زیرزمینی شدن است.

این، نشان می‌دهد که «بی‌داد» برای سینما ساخته نشده بلکه برای دور زد سینمای بدنه ساخته شده – با اینکه سوژه‌اش زیستی است اما صادق و راستین نیست(مگر می‌شود زیست دروغ بگوید؟ بله – بحثش به مدیوم سینما و جایگاه دوربین برمی‌گردد و صحبت دربارۀ آن مفصل است) فیلم، مبتنی بر نیاز جوانان جامعه پیش می‌رود، بااینکه هنوز با سینمای اصیل – حتی سینمای زیرزمینی – فاصله دارد. نشان می‌دهد هنوز از مشاهدۀ کامل یکسری چیزها (مثل زیبایی‌های زن) می‌ترسد. وگرنه چرا باید مادرِ ستی، اینقدر آرایشی مردانه و ضدزنانه داشته باشد؟ فیلم هراسِ هنجاری دارد و تازه با فاصله با جنس لطیف زن/دختر روبرو می‌شود. این، از روبرو دیدن باعث شده خیلی از سکانس‌ها در عین اینکه ممیزی جلوه کنند اما سمپاتیک و ملموس و واقعی به نظر برسند – اما سینمای زیرزمینی نباشند. موردی هم نیست. اصل همان ملموس بودن است، اما دیگر نباید با تفاخر و پز دادن بگوییم که این فیلم، زیرزمینی است. چون با مفاد و عناصرِ زیرزمینی بودن بسیار فاصله دارد. با یک امیر جدیدیِ بامزه که او نیز هیچ هویتی ندارد. می‌خواهد باز بنا به پیشفرض‌های بیرونی بگوید که مثلا او، همان فلانی است و غیره و غیره. همان دامی که عمدتا ستون‌نویس‌ها درونش گیر می‌کنند اما او نیز حتی اگر وجود دارد تا فیلم را زیرزمینی‌تر بکند، باز ناتوان و عنین‌تر از آن است از آنچه ادعا می‌کند.

چه‌بسا فیلم سبب می‌شود از یک جایی به بعد اصلا به مساله حجاب (که یک ماجرای فرعی و عَرَضی در ذات سینماست) فکر نکنیم و به اصل ماجرا نگاه کنیم. اما با این همه «بی‌داد» فیلمی دردمند است و این دردمندی، ستودنی است. هرچند راستین ولی سیاه‌نما جلوه می‌کند و این سیاه‌نمایی نه بابت مسائل بد و بغرنجِ موجود اجتماعی بلکه بابت حرف‌ها، زیاده‌گویی‌ها و اغراق و افراطی است که بیشتر سیخ به جگر می‌کند تا آنکه بتواند سینماتیک روایت کند، آسیب‌شناسی کند و همدلی برانگیزد و بیننده را نیز به یک نوع شور و هیجان از برای ایستادن و ایستادگی وا دارد.

بخاطر همین برخلاف منطق کل فیلم، پایانش تلاش دارد تا این مقوله را امیدبخش و شخصی تمام کند. تا به نام اینکه ستی توانسته دوباره آواز بخواند، بحران موجود در سکانس را نادیده بگیرد. این مضحک است. آن هم وقتی مامورین پیِ اعمال قانون آنها آمده‌اند ولی جوانان به شکلی غیرمنطقی و غیرممکن ایستاده‌اند تا ستی دوباره بخواند. همین نشان می‌دهد فیلمساز درک سیاسی از اتمسفر امنیتی ایران ندارد. چه در انفرادی، چه بواسطه مامور بازجو، چه پلیسِ کتک‌خورش – که شبیه مامورین سدمعبر است تا نیروی انتظامی – و چه سکانس پایانی. این همبستگی و همدلی باطنا خیلی زیباست اما چون خارج از منطقِ متن روایت و تصویر می‌ایستد، ارگانیک جلوه نمی‌کند. مضحک می‌نمایاند و فیلم را بدل به محصولی سانتی‌مانتال و شعاری می‌کند که هرچقدر دغدغه والا و دردمندی مهمی دارد اما در زبان سینما الکن و ناموفق است.

تاریخ: مرداد 1405

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید