| « فریب شیرین »
| نقد فیلم « با حــوا شروع شد ۱۹۴۱ »
| نویسنده: نیما داداش پور
| نمره ارزشیابی: ۳ از ۴ (★★★)
«با حوا شروع شد» فیلمِ زندگی است. از جنس دروغهای مصلحتی که برای مراقبت و از روی علاقه گفته میشود. فیلمِ عاشقانهای است اما نه به آن طریقی که با آن آشنا هستیم.
شکل گیری قصه بسیار اتفاقی است. پسری برای خوشحال نمودن پدرِ در آستانه مرگ خود دختری را به عنوان نامزد و عروس پیرمرد جای میزند. پیرمرد که باید دقایق پایانی عمر خود را سپری کند با دیدن دختر جوان و زیباروی، جانی تازه به دست میآورد و فیلم آغاز میشود. (مانند عنوان اثر؛ با حوا شروع شد) در این راستا عنوان فیلم خیلی سریع با تصویر و وقایع فیلم همخوانی بصری پیدا میکند و مخاطب خواه ناخواه در دل شب بارانی با «حوا» وارد قصه میشود.
پس از سکانسهای دفتر روزنامه که با ریتم تندی خبر از مرگ قریب الوقوع «آقای جاناتان رینولدز» ( با بازی محشر چارلز لاتُن) میدهند. رینولدز جوان نگران و سراسیمه به بالین پدر میرود، اما طولی نمیکشد که با درخواست – آخرین درخواست پدر برای دیدار با دختر برگزیدهاش مواجه میشود. تصویر از در خانه بدون معطلی به ورودی هتل دیزالو میشود، گویا خواسته پیرمرد بیبرو برگرد باید محقق و اجرا شود. اما تقدیر برای «جان» (رینولدز جوان) به شکل دیگری رقم خورده است و با او سر شوخی دارد. جان تمام تلاشش را میکند تا نامزدش را در شب شلوغ هتل پیدا کند اما هیچ اثری از او نیست. گویا سرنوشت برنامهی دیگری برای او دارد تا او به جای نامزد واقعیاش، دختر جوانی را در آخرین لحظه در میان باران و معجزهوار پیدا کند. و زندگیها میتوانند به یکدیگر گره بخورند حتی با یک مواجه کوتاه و ظاهراً بیمعنی.
تماشای سیما دختر جوان (دیانا دورین) برای آقای رینولدز حکمِ جانی تازه و کشف جدید را دارد. به یاد بیاورید، نمایی که نور آباژور بر چهره دختر تابانده میشود و از پس آن چشمان و چهره بیمار پیرمرد (که پیشتر دیده بودیم) به آنی تغییر میکند. فریب شیرین در همین نقطه آغاز میشود. از یک جهت فریب است و باید برای برملا نشدن آن احتیاط کرد و از طرفی مطبوع و شیرین که نمیتوان از آن دل کند. بنابراین به شدت از جنس زندگی و زمینی است. شما را به نمای فوقالعادهی اینسرت جدایی دستان پیرمرد و دختر ارجاع میدهم؛ که همچون یک فراق زودهنگام عمل میکند و مانند این است که دختری را از پدر جدا میکنند.
وقایع در «با حوا شروع شد» ضمن دراماتیک بودن، بار کمدیِ انسانی را نیز به همراه دارند. کمدی در بیان و شکل اجرا که منجر به مجموعهای از سکانسهای مکمل و همسان از منظر حسی میشود. با وجود اینکه جنس مواجه اثر کمدی و طنز است اما به شدت به درام و موقعیتهای خطیر آن توجه دارد. برای نمونه: جان مدیریت نقشه فریب را برعهده دارد و به خطا بودن عملش واقف است اما سرنوشت چارهی دیگری برای او باقی نگذاشته است. از یک طرف نیز نگران وضعیت سلامتی پدر است و همچنین مسئولیتی اخلاقی در قبال نامزدش دارد. حال، تصویرِ فیلم از این موقعیت چگونه است؟ راز جان در گفتگو با اسقف توسط خدمتکار آشکار میشود ولی دوربین پشت کاراکتر قرار میگیرد و ما به نسبت قرارگیری دوربین و اطلاعات پیشین، گرفتاری و چالش شخصیت را درک میکنیم. در نتیجه، اثر ضمن یک بازیگوشی، توامان وضعیت اخلاقی شخصیتها را مورد آزمون قرار میدهد.
با گذشت زمانِ کوتاهی از دیدار پیرمرد و دختر (گلوریا)، بیماری آقای رینولدز جایش را به اشتیاقی به دیدن و تجربه کردن میدهد. اکنون فرصت این را دارد نه با دکتر و پرستار بلکه با عروسش گذر عمر را بهتر سپری کند. حال، دوربینِ کاستر با شناخت صحیح شخصیت (بخصوص آقای رینولدز) نیاز کاراکتر را از آن خود میکند، بنابراین همگام و همسو با کاراکترها حرکت میکند. هنگام آواز و پیانو زدن گلوریا، دوربین به عمل دختر و واکنش پیرمرد توجه دارد و کمی زودتر در طبقه فوقانی، حتی پیش از اینکه دکتر را در قاب ببینیم، قرار دارد. لحظه ورود آقای رینولدز به صحنه هم زیباست. از نمای نقطه نظر دختر – از بین نقشهای معماری خانه و از پس پرده ورود آن را میبینیم. حس ما اینگونه است که هرچه ارتباط دختر و آقای رینولدز صمیمانهتر میشود (و همینطور حس ما به آنها) بیماری پیرمرد نیز کنار میرفت. همین گونه دوربین نیز با زبان سینما این را بدون کلام نشان میدهد. حتی با یک حرکت کوتاهِ دوربین اما کارآمد. نما از دختر – پیانو زدن وی به دو مامور موزه ملی پَن میکند و آنها با تعجب و به سرعت صحنه را ترک میکنند. همانند بیماری پیرمرد که دارد رخت میبندد، آنها نیز شاهوکلاه کرده و از قصر میروند. از این منظر اثر هنری کاستر بسیار با حس مخاطب حرکت میکند و هیچگاه او را ناامید نمیکند. در زمانی که نقشه جان و گلوریا نیز برای پیرمرد برملا میشود، او سکان ماجرا را برعهده میگیرد و حالا علاوه بر دکتر و پرستار – باید پسر و عروسش (که حالا دیگر میداند عروس واقعیاش نیست) را گول بزند. دوزوکلک و فریب نهتنها تم اصلی فیلم بلکه بنمایه تمامی کاراکترها فیلم است. اما نه به معنای بد آن؛ بلکه همانگونه که در ابتدا گفته شد. به عبارتی، فریب در اثر به واسطهی بیان سینماتیک فیلمساز معنایی پاک و صمیمی پیدا میکند.
حال با رسیدن به سرانجام قصه، اثر روایتهای نانهاده و پنهانش را بیشتر به کار میگیرد، تا جایی که خواستهی کاراکتر تماموکمال نزد مخاطب مقبول و پذیرفتنی میشود. همانگونه که در پرده نخست با گول زدن پیرمرد همراه بودیم، حالا به استناد به همان لحظات حسی و متعین، کنش آقای رینولدز را برای بازگرداندن گلوریا و حالا دیگر «آن تری» میپذیریم. میبینید، زمانی که فریب کنار برود، صداقت شیرین جایش را میگیرد. فیلم به زیبایی هرچه تمامتر به پایان میرسد. در آغاز، پیرمرد در بستر مرگ و در آستانه مرگ بود (تصاویر روزنامه) و اما حالا در همان روزنامهها شاداب دیده میشود.
در اینجا لازم است به یک نقص پنهان در اثر اشاره کنم که فیلمساز به دلیل ارجح بودن رابطه آقای رینولدز و گلوریا در فرایند فیلم، توجه کمتری به آن نشان داده است. درست که عشق در «با حوا شروع شد» نمود متفاوتی دارد. اما نتیجه گیری فیلم یعنی وصال جان و آن میبایست به طور مستقل نیز ساخته و پرداخته میشد، تا اثر در تمامی وجوه و سطوح خود به آن کمال مطلوب میرسید. به عبارتی کاستر بین نیازهای درام و ایجاب حسی مخاطب تفاوت قائل میشود و با این شگرد با وجود اینکه به موفقیت میرسد اما نمیتواند تمام ارکان روایت را به یک اندازه مطلوب و غایی برساند. اما با ذکر این نقصهای پنهان به قدری حس بصری تماشاگر با شخصیتها نزدیکی پیدا میکند که این موضوعات کمتر حس میشود. در نتیجه، ساختهی هنری کاستر با اینکه ریتم تندی دارد، ارزش لحظات را میداند و صحنههایی خلق میکند؛ مطبوع و ماندنی.
فروردین ۱۴۰۵


