| « تـفـریـح آشـتی »
| نقد فیلم « با حــوا شروع شد »
| نویسنده: آریاباقــری
| نمره ارزشیابی: 2.5 از 4 (½⭐⭐)
«با حوا شروع شد(۱۹۴۱)»، اثر هنری کاستر، شکل دیگری از روابط انسانی، گونه کمدی، تجملات و عشقبازی را نمایش میدهد. کمدیای به ظاهر ساده و خامدستانه و چه بسا گیشهای اما دقیق، شفاف، ساده و شکننده، ظریف و لطیف به لطافت یک زن. این مقوله نیز طرز نگاه کاستر به کارگردانیاش میآید.
چون معجزه کاستر و سینمایش اساسا تجربهکردن است. این همان علتی است که باعث میشود آثارش در عین سادگی دلچسب باشند و بخشی از ما شوند. به نحوی که مخاطب هم زمان با کاراکتر راه میرود، مکث میکند، شوکه میشود و تجربه میکند. همینطور میشود که با این فیلم، ما هم مثل شخصیت جانی عاشق، و مست و مسحور زیبایی زنی میشویم که به شکلی تصادفی وارد قصه میشود و مخاطب نیز مثل کاراکتر آن را میقاپد. سینمای کاستر، سینمای بدل شدن غیرممکنها به ممکنهاست.
یعنی مخاطب آرزو میکند ولی کاراکتر به دستش میآورد. همین میشود که مخاطب شیفته فریبایی «آنتری» – بازیگر نقش زن فیلم – میشود، و به مرور کاراکتر «جانی» نیز تازه به حس ما میرسد و با حس ما یکی و همسطح رسیده، و عاشقش میشود. عشقی که در سیماندامی پیکر و مهرویی سیمای “دیانا دورین” در نقش – آنتری – دیده میشود، پیشاپیش غرقه زیبایی، معصومیت، شیطنت، در عین لطافت و نرمی است. بااین حال هنر او زیبایی نیست بلکه زیبایی او هنر خالق و قدرت تصویرگری اعجازآور کاستر است که در این فیلم به شکلی دیگر متکی میشود؛ یعنی شکل ورود زن به جهان.

چنانکه فیلم در نماهای آغازین زن را پشت به ما، دغدغهمند و درگیر و زمینی معرفیاش میکند – اما شکل ورود و نحوه آشناییاش با جانی انگار که آسمانی است. انگار یک دست غایبی آمده این دورا کنارهم در زمان و مکان درست و دقیقی مقابل یکدیگر گذاشته است. از این رو منطق روایت کاستر بار دیگر نیز در این فیلم قوام میگیرد.
باید از قبل به ضوابط جهان کاستر آگاه بود تا دریابیم وقتی آقای جاناتان بزرگ – با بازی جناب چارلز لاتن بزرگتر – در پایان فیلم توانسته خانه «آنتری» را پیدا کند منطقا از خدم و حشم کاخش پرسیده که آیا اورا تا دم منزل رسانیدهاند یا نه – پس یقینا پیدا کردن منزل او چندان کار سختی نیست. حالا آیا باید در فیلم تمام این فرایند دیده شود؟ خیر.لازم نیست. زیرا منطق اعجازگون سینمای کاستر را نقض میکند.
آنچه لازم میشود ورود و خروج شخصیتها، علت و معلول روایتها، نقشهها، طرحها و توطئهها نیست بلکه چگونگی آنهاست. همان همرسانیِ حسیِ عمیق و درستی که مخاطب را صرفا معطوف به قصه میکند. همین کافیست. اینکه چرا در آغاز با روزنامهنگارها شروع میکنیم و یا آنان برای چه کمین کردهاند تا بمیرد ولی نمیدانیم چرا و برای چه، هیچ مهم نیست. آنچه مهم است را گویی کاستر دور زدن علت و معلولها میداند. از دیگر ویژگیهای ناب این فیلم و سینمای کاستر، آرزومندی شخصیتهاست.
شکل پدیداری این قاعده در این فیلم بینظیر است و از مهارت کاستر ناشی میشود. چنان نامرئی اتفاق میافتد که انگار در فیلم جوشیده است و هیچ فکری پشتش وجود نداشته است. این بیفکری از قضا بسیار فکرشده است. طناز و معجزهگون و دفعی و سرخوش.
اینکه همه چیز در لحظه، به سرعت رخ میدهد و کاراکترها تا دقیقه آخر با یکدیگر در چالش و دعوا هستند و دوربین بدرستی میداند چه چیزی را قاب بگیرد – و نگیرد – تا قصه از ضرب و ریتم نیفتد. همه چیز قصه ساده است. پلاتهای ساده، کوتاه و حتی تکخطی. از ادغام چند سوژه کاستر یک درام کمدی خلق میکند:
۱) یک پیرمرد ثروتمند – کاملا در روی کاغذ تیپیک – که بیماریاش را کتمان و همه مدت نقش بازی میکرده؛ ۲) یک پسر سادهدلی که میخواهد به نفع پدر کار کند اما نقشهاش به بنبست میخورد، آنهم با زن غریبهای که حال مجبور است نقش همسرش را برای همیشه بازی کند؛ ۳) یک پزشک که پیوسته درحال توجه و مراقبت از پیرمرد است و پیرمرد، حقیقتا در برابر آن یک کودک چموش لعنتی است، اینکه هربار شوخیهایش نو است و کهنه نمیشود. از تکرارش هم به کلیشه نمیفتد و از مجادله به دکتر هم تصنعی نمیشود، جالب است که خود دکتر هم مریض است ولی مریضش از قضا سالم است؛ ۴) خدمتکاری که جور اربابش را میکشد هرچند در بسیاری اوقات رفیق و شریکجرم اوست؛ و ۵) دو زن دیگری که به اسم دوست و مونس وارد میشوند اما چشم به مال و اموال شخصیت اصلی دوختهاند. ببینید چقدر عناصر و ویژگیهای کمدیا دلآرته در اثر وجود دارد. و چقدر شبیه آثار کارلو گولدونی – بیوه زیرک یا دروغگو – است.
این بار اما در جریانی آمریکایی شده، هدایت شده و ورزیافته به سبک هنری کاستر. همانطور که یکی از منتقدین تیم پرسپکتیو – نیما داداشپور – درباره فیلم گفت که “فیلم یک فریب شیرین است”. حقیقتا همینطور است. فریبی شیرین اما نه شیرین به مثابه فریبش، بلکه شیرین به مثابه نیتی که پشت آن فریب موجود است.
نیتی سرشار از صلح و آشتی، مهر و آشنایی. چه بسا که جاناتان بزرگ از همان آغاز قصد آن داشته نامزد پسرش را به بهانهای ببیند و بیازماید و اینگونه مریضی خود را بهانه کرده باشد. یعنی فریبی که حتی کاستر را هم فریب داده چون از همان آغاز فیلمساز نیز بیماری اورا باور میکند.
از منظر روایت هم این مورد فکرشده است. چون روایت با جاناتان بزرگ آغاز نمیشود. اگر با او آغاز میشد لازم بود که از نیت فریب او اگاه شویم اما روایت اورا سوم شخص مطرح و معرفی میکند و از روبرو با پسرش با وی مواجه میشود.
پیشتر دوربین با خبرنگاران و روزنامه نگاران وارد قصه شده، پس منطقی است اگر در پایان روایت فیلمساز نیز از جاناتان بزرگ فریب بخورد. این همان فریب شیرینی است که به نیت حیله و آسیب نیست بلکه برای دفع خطر و وصال است.
روایت قصه در متن ممکن است کلیشهای و تیپیک به نظر بیاید اما بازیها و واکنشهای گاه غلوشده بازیگران خاصِ اثر، هرکدام ملموس و بجا جلوه میکند. از آنهاست که در اجرا و کارگردانی اثر چند پله بالا میرود وگرنه اگر بخواهیم از متن نقصی به چنگ آوریم، به راحتی و آسانی میتوانیم. اما باید دید این آسانی چگونه خودرا در یک کارگردانی حسابشده و دقیق مستحیل کرده و باورپذیر و ملموس شده است.
بازی چارلز لاتن، بهترین مثال ماجراست که چگونه میتواند اغراق در بيماری خودرا نقشهای بنماید که هم اغراق شدگی عمدی باشد و هم نباشد. اینجا است که به آنی حرکات ظریف و نامرئی و قوی لاتن در بازیگری باید مورد نقد و مطالعه قرار گیرد. زیرا لحظهای یک چیز میگوید و لحظه بعد با زبان بدن عالیاش آنرا به شکل دیگری نشان میدهد. قرصهای به دست میگیرد و ادای خوردن در میآورد اما به آنی آنان را دور میریزد تا وقتی صحبت از حقیقت میشود به تنگی نفس افتد و تا راه گریزی مییابد فورا رندانه پلک از هم میگشاید و برای خود سیگار برگ دود میکند. دقت کنید تمام فیلم یک تفریح است.
تفریحی برای آشتی. از آشتی ما با جاناتان بزرگ، تا آشنایی و آشتی پسر او با آنتری، و سپس آشتی او با جاناتان بزرگ. گویی تمام این بازی مفرح برای آشتی و آشنایی ساخته و پرداخته شده است. از طرفی به روابط جنسی که میسازد نگاه کنید. چقدر بازیگوشانه این کار انجام میشود. هم خط و مرز حریم روابط را نگه میدارد، هم با شیطنتی سالم و بازیگوشی، آرام خط و مرز هارا جابجا میکند.
انگار کل فیلم نقشه پدر بوده که سر پسرش به سنگ بخورد که با دختری مناسب وصلت کند، دست غیب هم پدر را یاری میکند و دختری را سر راهش میگذارد. به همین دلیل اگر شکل روایت را کهن الگویی نگاه کنیم میبینیم که انگار پدرِ بزرگ – جاناتان – بدل از مقام والایی میشود که با نقشهاش دختری را – بدل از حوا – سر راه پسرش قرار میدهد. همه چیز خیلی تصادفی رخ میدهد و خود پسر آگاه نیست و کارگردان بعنوان دانای غیبِ سوم این را میداند.
به همین علت وقتی اولین بار «آن» دستان پدر را لمس میکند، جاناتان گویی شفا مییابد. چنانکه با او احساس صمیمیت میکند و حتی رمز گاوصندوق خودش را هم به او میگوید. انگار که دختر را پسند کرده باشد چنانکه حوا را برای آدم پسند کرد درحالیکه شاید آدم به مذاق و میلش، لیلیت بیشتر خوش میآید.
اما درنهایت تصمیم و تقدیر همانی میشود که پدر میخواهد. هموست که زن و مردی را باهم آشنا میکند پیوند مهر و مودت را میانشان میکارد و سپس طناز و رقصان عقب میکشد تا میان آنان به عدل و انصاف داوری کند. پایان فیلم نیز همینطور میشود. با لاتنی طناز و رقصان که از تکیهگاه صندلی همچون کودکی به پایین فرود میآید، انگار که بچهسال است و اینکار را معجزهگون انجام میدهد و سپس وقتی زن و مرد را بهم نزدیک میکند تا یکدیگر را ببوسند، عقب میکشد. بوسه نیز شکل نمیگیرد بلکه شکل رایج دیگری از رابطه شکل میگیرد که بااینکه زن در آغوش مردش است و همه چیز مهیای بوسه وصال و آشتی است، اما باز ویشگونی از سر شیطنت دخالت میکند تا مجددا شیرینی آشتی را مزه دهد.
شکل رابطه فیزیکی دختر و پسر را ببینید، محشر است. در اصل دعواست اما در ظاهر شوخی، بازیگوشی و معاشقه است. قرار است جلوی پدر بگویند چقدر همدیگه را دوست دارند اما در این کشاکش تن، جایی که لبها پیوسته روی هم کشیده میشوند، تنهایشان درهم آمیخته و یکی میشوند، پوستهایشان اینطور باهم اصطکاک میآید، در اصل این دعوایی کودکانه است که مرد و زن از یکدیگر دارند انتقام میگیرند. پس آیا میتوان در سینما با معاشقه و قلقلک انتقام را نشان داد؟ بله؛ کاستر در این فیلم به زیبایی و ظرافت این امر را نشان میدهد. آن چنان که در آخر همان دعوا نیز سرچشمهی وصال و شکوفایی میشود، تا ویشگون جایش را به بوسه دهد.

کنایه دراماتیکی که از بیرون طنازی و شوخیهای نرم زناشویی و بوسه است و لمس و ناز و ویشگون، اما از درون لگد است و مشت و فحش و گاز گرفتن و زخم زبان. با روایتی که هرچند همانطور که در پرده نخست نقصهای ریزی دارد در پرده آخر نیز نقصانهایی دارد و شاید یکی بدین علت است فیلم میخواهد هم به روابط عمق لازمه را ببخشد و هم میخواهد پرضرب و خوشریتم باشد. این دو با یکدیگر نمیشود و منافات دارد – حداقل در این اثر چنین است.
به همین خاطر با پلات فرعی نیرنگ جاناتان بزرگ فیلم را تمام کردن، در حالیکه فیلم اساسا با او شروع نشد که تمام شود یکی دیگر از نقصهای ریزی است که مخاطب را وادار میسازد وقتی فیلم تمام شود آنقدر سریع و ملموس به پایان فیلم رضایت ندهد. و یا نقص دیگر کار، لحظات کلاب و رقصیدن دوتایی جاناتان بزرگ با آنتری است. حرکتی که بیشتر برای جاناتان حاشیه و خبرمنفی درست میکند تا اینکه به دیگران بگوید عروس دارد. این کنش میتواند دهان خواستگاران را ببندد اما ذات این حرکت برای او خطرآفرین است. چرا که جنبهای عمومی به یک حرکت شخصی داده است. به همین خاطر در بحبوحه درام، از لحاظ ضربی، این کنش جاناتان هوشیارانه و معقول جلوه نمیکند. از قِبل کنش او کنشهای دیگر نیز بیمنطق جلوه میکند، مانند رفتار دکتر که باز مثل همیشه میآید تا اورا منع از رقصیدن کند. همین باعث میشود که فیلم بيش از پيش نشان دهد که شخصیتهای فرعیاش همگی تیپ و تخت هستند.
در کل فیلم بقدری روان و ملموس همه چیز را به شیرینی به بازی میگیرد و فورا منطق جهان خودرا بر میسازد که قصه سبکبال و رها، طنازی میکند تا با دریغ احساسات، این نیتها و انگیزهها باشند که کنشها را توجیه کنند و اثر را بدل به روایت ملیح، مطبوع و مفرحی کنند که بااینکه میدانیم قصه است اما بدل به تجربهای شیرین برای ما شود.
فروردین ۱۴۰۵


