لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > نقد > نقد فیلم > : نقد فیلم بابا | Dad (1989)

نقد فیلم بابا | Dad (1989)

| نـقـد فـیلم « بابا »
| نویسـنده: آریاباقـری
| نمره ارزیـابی: 2.5 از 4 (½ ⭐⭐)

فیلم بابا – و نه پدر – از جمله آثار فاخر و ارزشمند هنری است که با متنی خام، بازی و اجرایی خارق‌العاده ارائه می‌دهد. وگرنه فیلمنامه، یک فیلم‌نامه ساده است از چند فرزند و نوه و مشکلات رايج آنها در خانواده. فیلم با اجرای ناب بازیگرانش اثر را خاص می‌کند. با بازی محشر جک لمون، تد دانسون و ایتان هاوک که هرکدام نمایندگی یک سن و یک نسل را می‌کنند.

فیلم بابا بهترین فیلم قدرنادیده و مهجوری است که در ستیز عصر پسااستودیو و ماقبل پست‌مدرن تصویری سالم، صحیح و سمپاتیک از پدر ارائه کرده است. هرچه فیلم پدرِ فلوریان زلر، فاسد و مذموم و ابتدائی، علیه مقام و وجودِ خود پدر است، این فیلم اینگونه نیست. معکوس آن است. در اثر زلر، پدر به حضیضی می‌افتد. مفلوک می‌شود. ناتوان و عاجز و درمانده این‌سو و آن‌سو طلب کمک می‌کند و همه – از جمله دوربین – اورا سربار و باری اضافه قلمداد می‌کند تا بی‌کسی و بی‌پناهی و درماندگی او قاب گرفته شود. آنجا از قضا دوربین هستی، حق حیات و بقا را علیه پدر و به نفع فرزند می‌دید. اینجا چنین نیست.

به یاد آورید که آنتونی هاپکینز گوشه اتاق ایستاده و به شکلی رقت‌انگیز، سانتی‌مانتال و مذبوحانه عین بچه‌ها گریه می‌کند و مثلا درخواست کمک می‌کرد؟ دوربین هم کات نمیدهد تا کاراکتر پدر بیشتر به حضیضی و ذلت اظهار عجز کند. اما متاسفانه عمدتا گفته‌اند که این گونه قاب‌ها و حالات روانشناسانه است. بماند که نیست – اما رکن و اصل به زبان سینما در آمدن است. و هرچه فیلم پدر – تازه نامش احترام نگه می‌دارد خیر سرش است و انگلیسی‌اش Father است – کثیف و لئیم و بی‌وجدان و بی‌حرمت روایت ارتباط پدر و فرزندی را می‌سازد (آنگونه که دختر خانواده تصور می‌کند بر بالای بالین پدر حاضر شده و اورا با بالشت خفه می‌کند)؛ اما در اینجا – که تازه نامش فردی، خودمانی و صمیمانه است و Dad آن را صدا زده است، انگار که بابای خودمان است – اما ملزومات احترام و سکنات تکریم و تمجید صحیح و درست را به شأن مقام پدر به درستی وارد می‌کند.

این یعنی ما می‌گوییم پدر ولی برای کاراکترها، او باباست. این هنر فیلم است. سازگار و سازنده است. این نیست که بگوییم خب جک لمون پیر شده و کاری از دستش بر نمی‌آید. ابدا؛ اتفاقا هنوز کار با صورت و بدنش عالیست و بااینکه پیرتر از سن خودرا بازی می‌کند، در نقش کسی که حمله عصبی به او دست می‌دهد و سکته ناقص انجام داده و مغزش قفل کرده، درخشان است. بازتاب بازیِ او نیز فوق‌العاده است. در فیلم نسبت‌ها بدرستی در می‌آیند. رابطه پدر و فرزند، پدرها و مادر، همینطور پدربزرگ با نوه عالی ساخته می‌شوند. بماند رابطه فرزندان با یکدیگر که خانواده دوم محسوب می‌شود در بدنه و زیرمتن قصه مستور است اما باز رابطه‌اش با پدر خود را می‌سازد. اساسا می‌توان گفت که فیلم، فیلمِ پدر است.

همه از قِبل پدر جان می‌گیرند و تشخص و هویت می‌گیرند- و چه خوب که اینگونه است. اصلا مگر جز این است؟ فیلم‌نامه سطوحی از روابط را ساخته است که مخاطب به کم‌ترین زمان عمیق‌ترین احساسات و عواطف و چگونگی روابط را درک می‌کند. به طوری که وقتی پسر می‌فهمد که دکتر بیمارستان تعمدا و از روی غرض بیماری سرطان را به پدرش – جک لمون – گفته که تعمدا پنیک شود، آن‌هم صرفا برای آنکه حقیقتی پزشکی را از بیمارش پنهان نکند؛ لحظه‌ای که پسر جسم فرتوت و لاجون پدر را از روی تخت بلند می‌کند تا خودسرانه پدرش را ترخیص کند، هرچند که خودش نیز مستاصل است ولی دیگر حاضر نیست تن به این خفت و جنایت برای ذره ذره شکنجه کردن پدرش بدهد فوق‌العاده است. نمی‌توان با مشاهده این سکانس متأثر نشد. این همان لحظاتی است که در سینمای ایران یا آنقدر اغراق می‌شود که سانتی‌مانتال می‌شود و یا آنقدر خنثی و سوم‌شخص پیش می‌رود که مخاطب حسی دوطرفه از نسبت شخصیت‌ها نمی‌گیرد.

بابا؛ سرشار از لحظات ناب انسانی و خانوادگی است. لحظاتی هرچند نادیدنی ولی بسیار درست و اندازه که دوربین به زیباترین شکل ممکن قاب می‌گیرد. هم معضلات را نشان می‌دهد اما در حین نشان دادن ادب می‌گیرد و همه جا پیش‌دشتی از وضعِ پدر یا مادر نمی‌کند. لحظه گم شدن پدر را به یاد آورید. او کجاست؟ همه جا را دنبال او با پسر می‌گردیم اما اورا نمی‌یابیم. او از بُعد مکان و زمان خارج شده است. جسمِ فرتوت پدر با آنهاست اما روحش در زمان دیگر اسیر توهم است. از این رو به زیر تخت می‌رود و عاجزانه ناله می‌کند. تخت برای او دیگر تخت نیست. چیز دیگریست در یک زمان و مکان دیگر. لحظه‌ای بسیار حساس و مهم که پدر را ابدا از پدری نمی‌اندازد، قضاوت نمی‌کند، از بالا نگاه نمی‌کند.

میزانسن و دکوپاژ آن سکانس هم عجیب است. چنانکه با هر کات پسر را پله پله به پدر نزديک می‌کند تا اورا بتواند از زیر تخت بیرون – و در آغوش – بکشد. فیلم، همانند گردی از جنس نوستالژی و غمی نامرئی است بر جان مخاطب حین مشاهده می‌نشیند. محال است مخاطب متوجه بافت نرم و لطیف روایت نشود. آنطور که هم دلش می‌خواهد از این اذن ورود به این خانواده شاد و دلگرم باشد، هم نمی‌تواند منکر پیری و فرتوتی پدرومادری شود. روایت فیلم دلش می‌خواهد همیشه کنار آن‌ها باشد و بماند ولی همه می‌دانیم – ولی نمی‌خواهیم به زبان بیاوریم – که روزی می‌رسد که باید با آنها خداحافظی کند، همانگونه که ما بایستی روزی چنین کنیم. زیرا دیگر آنها کنار ما نیستند. مایی که همان قدرنادیدگانِ بالغ هستیم.

تعلیق فیلم اینجاست که هم می‌خواهیم کاراکتر بابا بماند، هم خودمان می‌دانیم ولی نمیخواهیم به زبان بياوريم که همه رفتنی هستیم و زودتر از همه، بابا می‌رود. همانگونه که در آخر فیلم بابا ما را تنها می‌گذارد و به سمت خدا مهاجرت می‌کند. و یا لحظه‌ای را که مغز او از کار می‌افتد به یاد آورید. نفس است که در سینه حبس می‌شود. ووقتی او دوباره حالش، تحت مراقبت‌های ویژه خوب می‌شود و به حالت عادی برمی‌گردد در اصل این مخاطب است که انگار دوباره عزیزی را به دست آورده و نفسی راحت از وجود چنین شخص نازنینی می‌کشد. حس تعلق خاطری که به زیبایی از ساخت یک پدر ساخته شده است مصداقی است و نه مفهومی. پدری که خصیصه دارد، خصوصیت دارد، حس و حال دارد، مفلوک نیست و همچنان می‌تواند از خود دفاع کند.

به یاد آورید وقتی پسرش آمده از او مراقبت کند و می‌خواهد دکمه های لباسش را ببندد. و او بی‌هیچ کلامی با دستانش دست اورا پس می‌زند. از سویی لحظه لباس‌های رنگی یا مشکی را به یاد آورید که می‌خواستند لباس ها را بشورند. چگونه بااینکه پدر را می‌سازد اما به بزرگِ دیگر خانه (یعنی مادر) اشاره می‌کند و مقامش را تکریم می‌کند. شستن لباس‌ها کار مادر خانه بوده و حال که بعد از مدت‌ها آقایون (پدر و پسری) تصمیم دارند خلأ نبود مقطعی مادر را پر کنند تا از بیمارستان ترخیص شود، باز به شکلی نانهاده به مشکل می‌خورند. اما چه مشکلی؟ مشکلی که پدر تحقیر شود؟ ابدا؛ بلکه این مشارکت دوتایی آن‌هاست که روابط را محکم‌تر می‌کند. و دوربین مشوق و همدل فیلمساز در حین انجام کارهای خانه نه پدررا فرتوت و علیل نشان می‌دهد نه حمال و کارگر خانه. او پدر است و دارد خانه خودش را مرتب می‌کند. درست است که این کارهای مادر بوده اما حال که بر گرده پدر افتاده، پدر از انجامش حقیر و ذلیل نمی‌شود.

فیلم Dad هوشی زیستی و عاطفی از نحوه مواجهه با مسائل خانوادگی را دارد. هرچند فیلم هرچه به پرده های پایانی نزدیک می‌شود این مسیر بیشتر رنگ کلیشه به خودش می‌گیرد – اما باز مطلق به دامش نمی‌افتد. به عنوان مثال در فیلم، ما کاراکتر پدر رااز قِبل وجودش می‌شناسیم. پدر پایه است. قاعده این مثلث است‌. همانطور که در پوستر به عالی‌ترین و زیباترین شکل ممکن، پدر را کوهی کرده است که فرزندان به او تکیه داده اند. او به دیگران تکیه نداده است. این خیلی مهم است. حال وقتی بیمار می‌شود و در معرض حمله‌ای عصبی از عفونت ادرار خود قرار می‌گیرد، گویی پایه‌های این کوه لرزیده است که این‌چنین همه اعضای خانواده برای بقا و مانایی این کوه‌ تلاش می‌کنند‌. ما در پرده میانی پدری را شاهدیم که بیمار است اما همچنان پدر است.

پرده میانی فیلمنامه به جرات می‌توان گفت عالیست. از این حیث که مخاطب از مشاهده وضعیت پدر در بیمارستان و واکنش‌هایی که خانواده او در رویارویی با کادر پرسنل بیمارستان نشان می‌دهند درمی‌یابند که تا چه حد سیستم بیمارستان خنثی، خشک و ضدانسانی رفتار می‌کند. سیستمی که بیمار را انسان نمی‌بیند تا با او انسانی رفتار کند بلکه بخشی از ساختار مهندسی‌شده‌ی نظام بوروکراتیکی می‌بیند که به چشم عرضه و تقاضا به انسان، ماشینی می‌نگرد. میتوان چنین ادعا کرد که این، بهترین نمونه از ساخت بیمارستانی است که با سبوعیت و بی‌دردی، با بیماران رفتار می‌کنند. به نحوی این همان حس مشترک انسانیِ تمامی ماست که ایرانی و خارجی هم ندارد. همه از شکل رفتاری که با بیماران‌مان در بيمارستان‌ها می‌شود شده که دلگیر و دلخور و گاه عصبی شویم.

فیلمنامه‌نویس و کارگردان با چند کات ساده و حرفه‌ای، شکل تدوین منطقی و منظم، این حس را به زبان سینما درآورده است. فیلم ناخواسته بی‌آنکه بیمارستان را ظالم نشان دهد سیستم را علیه انسانیتی قرار می‌دهد که حسی از بی‌کسی و تنهاییِ پدر خانواده به جان ما می‌نشاند. حال وقتی فرزند ارشد، پدر را از روی تخت بلند می‌کند مخاطب نیز به درستی خواستار آن است که از آن بیمارستان بیرون بزند و دیگر آنجا نباشد. صحنه‌ای که ابدا سانتی‌مانتال نیست چرا که تلاش نمی‌کند به احساساتي خارج از قاب ارجاع دهد. اما فهم میزانسنی کارگردان بار دیگر آنجا نمایان می‌شود که دوربین به دکتر بعدی سمپات است.

دکتر بعدی اما انسانی سالم است. او، پیش ازاینکه دکتر باشد انسان است و این به مقام طبابت او ، ارزشی مضاعف بخشیده است. فیلم بدرستی تفاوت میان دکتر خوب و بد را می‌سازد و به زبان سینما آن را در می‌آورد. بگونه‌ای که وقتی فرزند ارشد می‌آید و دست پدرش را بسته بر ویلچر می‌بیند میزانسن ابدا علیه پدر نمی‌شود اما علیه سیستم نظام پزشکی می‌شود. و ما می‌دانیم چه کسی دستور این کار را داده است. اما وقتی به دکتر دوم بر می‌خوریم، از او بیش از انکه طبابت ببینیم و سخنان سخت پزشکی بشنویم انسانیتی می‌بینیم که اگر بخواهیم منطقی نگاه کنیم نقص جلوه می‌کند اما درون تصویر، شکل طبابت و تشخیص‌های او در ذوق نمی‌زند. حال آیا ما اسم و رسم و مقتضیات بیماری پدر را می‌شناسیم و می‌فهمیم؟ نه؛ نیاز نیست. چون پیشتر به زبان سینما در آمده است.

مخاطب با مصداق پدر بیمار روبرو شده است پس دیگر چه لزومی دارد با غرقه شدن در جزئیات عقلی و منطقیِ مرضِ او، وقت را بکشیم و حس را دریغ کنیم. این نکته‌ایست که فیلم پدر اثر فلوریان زلر نمی‌فهمد. او حتی قادر نیست الزایمر را هم سینماتیک بسازد، پس بیماری را بر شخصیت پدر غالب می‌کند. بدین دلیل ما پدری نداریم که دارای عارضه آلزایمر است. ما در آنجا یک بیمار آلزایمری داریم که از قضا پدر است. این دو گزاره با یکدیگر تفاوت‌های فاحشی دارند که عينيت‌بخشی سینما عیوب فیلمنامه و جانمایه کار را آشکار می‌کند.

اما در Dad نقص- نه عیب – فیلمنامه از پرده دوم به اینطرف عیان می‌شود. آنجا که وقتی پدر با حال خوب ترخیص می‌شود، روایت مجدد تلاش دارد بواسطه مادر خانواده – همسر او – شوهر را مریض جلوه دهد‌. کاراکتر مادر تیپیک است اما شخصیت پدر نه. به همین خاطر شخصیت پدر را بهتر از مادر درک می‌کنیم و با او همدل می‌شویم – و این به معنای آنتی‌پاتیک با مادر نیست. از این‌رو علت نگاه های گاه سختگیرانه و رادیکال مادر را هرچند بصورت شخصی از تعلق خاطر یکطرفه‌اش می‌فهمیم اما به زیان تصویر کاراکتر مادر برایمان ملموس نمی‌شود.

و یا اینکه آنان با هدیه به همسایگان خود سر می‌زنند، و یا اینکه لباس‌های شرقی می‌پوشند، و یا اینکه قصد مسافرت و خرید ملک به اصرار پدر خانواده دارند را نمی‌دانیم که سرخوشیِ او از سر بهبودش است؟ یا ظهور مزمن علائم بیماری دیگریست که اورا اینگونه بی‌تاب کرده؟ این سردرگمی سبب می‌شود نسبت به فرجام پرده‌میانی خنثی‌ای پیشه کنیم. با همه اینها؛ سکانس قشقرق مادر سر میز شام خوب است. میزانسن دارد و به جامه سینما در می‌آید. وقتی مادر سیلی به گونه پسرش می‌نشاند و پدر خلأ شکاف این رویارویی را پر می‌کند. نگاه کنید که چگونه میان آنها قرار می‌گیرد. انگار پدر مرئی نیست اما وقتی فضا متشنج می‌شود خود را وسط می‌اندازد تا مجدد زنجیر خانواده را به یکدیگر متصل کند.

هرچه فیلم زلر، بی‌رگ و ریشه و بی‌اصل و نسب، بی‌رحم و بی‌شرف است در عوض فیلم بابا (Dad) ؛ فیلم روابط است. می‌توان آن را بهترین فیلمی دانست که درباره پدر اینقدر گرم و دلنواز و روح‌بخش ساخته شده است و به تکریم چنین جایگاهی همتی به زبان سینما گمارده است. تا به پاسداشت مقام پدر از سر خود کلاه بردارد، همانطور که لمونِ بزرگ، در طریق اسلافش، در بیمارستان به آرامی کلاه نامرئی‌اش را از سر برمی‌دارد و از پرسنلِ بیمارستان – و ما، که برای سلامتی و بهبودی او نگران بودیم – تشکر می‌کند.

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید