| « گریز از گزیرهای لازم »
| نقد فیلم « اسفند »
| نویسنده: علیرضا درشتینژاد
| نمره ارزشیابی: 0.5 از 4
پیش درآمد:
پیروزی در نبردها، همواره برای هر ملتی با هر عقیده و ملیتی مایه فخر و نشاط بوده، جدای از خوی سوسیالیستی افراد یک جامعه، پیروزی در جنگها و شکست دادن دشمنان همواره توانسته بیخیالترین افراد یک جامعه را به وجد آورد. حال اگر این پیروزی در برابر دشمنی خونخوار و بد سرشت باشد، که ناجوانمردانه، بیرحم و متجاوز بوده و برای رسیدن به اهداف شومش از هیچ حرکت شیطان صفتانهای کوتاهی نکرده است. شیرینی و دلپذیری این پیروزی برای همگان دوچندان شده و لذت ناشی از شیرینی چنین پیروزی میتواند تا همیشه در تاریخ آن ملت ماندگار باشد و حتی تا هزاران نسل بعد از شنیدن قصه های آن نبرد یا تماشای فیلمی درباره آن،همواره لذت وافر ببرند.
این امری غیر قابل انکار بوده و همچنان نیز هست. ولیکن این امر نباید مانع آن بشود که ما هر قصه یا هر فیلمی را که چنین مضمونی دارند را با جان و دل پذیرفته و بیخیال عیبها و ایرادهای آنها بشویم. زیرا که عیبها و ایرادهای چنین قصهها و فیلمهایی میتوانند به شدت از شیرینی آن پیروزی کاسته و حتی در مواردی آن را به شدت تلخ و گزنده کنند.
و اما دربارۀ اسفند:
فیلم «اسفند» مجموعه گردن کلفتی از گریزها است. گریز از گزیرهایی لازم، برای هر اثر درست سینمایی. کارگردان و فیلمنامه نویس بیوقفه میگریزند و از پاسخ دادن طفره میروند. بیوقفه برای مخاطب سوالهایی طرح میکنند و با گریز از گزیر آنها، مخاطب را سردرگم کرده و به سراغ روایت خود میروند. با این خیال که این عدم پاسخ به سوالهای مخاطب، مخاطب را دچار تعلیق میکنند. ولیکن این گریزها نه تنها در راستای تعلیق عمل نکرده بلکه از ابتدای پرده دوم به بعد، این حجم از گریز از گزیرهای لازم، باعث خستگی و ملال مخاطبین فیلم میشوند.
در نیم ساعت ابتدای فیلم، فیلمساز با روایت گیج و گنگ خود و عدم شخصیت پردازی درست، مخاطب را سر در گم نگاه می دارد. مخاطب مدام برای برطرف کردن نیازهایش باید به دنبال فیلمساز بدود و فیلمساز آنقدر از دست مخاطبش میگریزد که مخاطبش له له زنان، از نفس میافتد. مخاطب در میماند که کاراکتر شهید علی هاشمی آیا از ماست؟ یا بر علیه ماست؟
فیلمساز اگر میتوانست از این گنگی، تعلیق یا حتی شوکی ناچیز ایجاد کند آن وقت میشد از نیم ساعت اول فیلمش تا حدودی دفاع کرد اما ثمره این گنگی حتی شوکی ناچیز نیز نمی باشد. پس تماماً غیر قابل دفاع گشته و جز اتلاف وقت مخاطب کارکردی ندارد. این نگاه از بالا به پایین فیلمساز نسبت به مخاطبش است و وقتی فیلمساز عقل کل گشته و در دادن اطلاعات به مخاطبش خساست به خرج میدهد تا همیشه خود را بالا نگاه دارد. نتیجهاش چنین وضعیت خلا گونهای میشود، که مخاطب را دچار یک بیحسی و سردرگمی مطلق و پیوسته میکند. در ابتدای فیلم کاراکتر شهید علی هاشمی پس از تماشای شکست همرزمانش در عملیات زمینی، عصبانی به سراغ فرماندگانش رفته، پرخاشگرانه وارد جلسه آنان شده، ولی با نخستین تشر، آتش خشمش خاموش شده و منفعل خطاب به فرمانده اش میگوید: آقا تو رو خدا به ما عربا اعتماد کنید.
این دیالوگ در همین ابتدا ذهن مخاطب را به این سمت سوق میدهد که نسبت به عربهای جنوب کشور یک نوع بیاعتمادی از سمت سران نظامی کشور وجود دارد. فیلمساز اما درست در همین نقطه مخاطبش را رها میکند و از دست وی میگریزد تا مخاطبش برای یافتن پاسخ، به دنبالش بدود.
فیلمساز تا پایان فیلم، هیچ پاسخی به این سردرگمی مخاطبش ارائه نمیدهد و مخاطبش آنقدر به دنبالش میدود که از نفس میافتد. فیلم ساز با آنچه در ادامه فیلمش نشان میدهد مخاطب ازنفس افتاده اش را سردرگمتر نیز میکند. طوری که مخاطب مدام از خود میپرسد: اگر به عربهای ایران اعتمادی نیست. پس چرا طراحی چنین عملیات حساسی به آنان واگذار شده؟ اگر اعتمادی اینچنین محکم هست. پس دلیل التماس «علی هاشمی» برای جلب اعتماد چیست؟ مخاطب می پرسد و می پرسد و به هیچ راه حل و جوابی نمی رسد. زیرا پاسخی در تصاویر و دیالوگ های فیلم برای او وجود ندارد.
در مواجهه با خانواده علی هاشمی نیز چنین است. ابتدا طوری تصویر و تصور میشود که موقعیت شغلی علی هاشمی به حدی مهم و محرمانه است که خانواده اش باید از آن بیاطلاع و بیخبر باشند. آنقدر بیخبر و بی اطلاع که میخواهند با فروش النگوهای دستشان و گرفتن وام برای وی ماشینی بخرند تا او مسافرکشی کند. گرچه مواجهه علی هاشمی و کاراکتر مادر، در ابتدا برای مخاطب دلنشین است. زیرا با فرهنگ و آیین ما سازگاری دارد و این سازگاری مواجهه را در ابتدا برای مخاطب به شدت ملموس میکند.( علی از مادرش طلب دعا میکند و مادر برایش دعا میکند) اما در ادامه وقتی تمام ابعاد کاراکتر مادر،در همین دعا کردن خلاصه میشود کاراکتر مادر و رابطهاش با کاراکتر علی هاشمی برای مخاطب اضافی و فاقد کارکرد تلقی میشود. حال وقتی میرسیم به سکانس برگزاری جلسه محرمانه در خانه علی هاشمی باز مخاطب میماند و سوالها و سردرگمی های هویدایش.
اگر شغل علی به حدی حساس است که حتی خانوادهاش نباید از آن چیزی بفهمند. چرا جلسه در خانه آنان برگزار میشود؟ حال که خانواده از موقعیت حساس شغلی علی آگاه شده اند چرا هیچ تغییری در رفتارشان پدید نمیآید و دیگر توسط فیلم ساز به آنان پرداخته نمیشود؟
و اما برسیم به خط اصلی داستان فیلم، اسفند درباره طراحی، برنامهریزی و اجرای عملیات خیبر است. عملیاتی که طی آن، ما توانستیم بخشی از خاک عراق را از آن خود کنیم. مشکل اما از همان ابتدا شروع میشود.از اسم فیلم. اسم فیلم در دل اثر دراماتیزه نشده. اینکه عملیات خیبر در اسفند ماه برگزار شده و اشارهای در حد نیم خط دیالوگ، برای دراماتیزه کردن اسم فیلم کافی نیست و مخاطب بی اختیار، با اسم فیلم احساس بیگانگی میکند. اسفند و اسفند ماه باید برای مخاطب تبدیل به نوعی مسئله میشد تا مخاطب با دل و جانش آنرا بپذیرد. ولی اسفند و اسفند ماه به حدی برای مخاطب،فاقد کارکرد،فاقد مسئله و غریبه اند. که مخاطب طی تماشای فیلم این اسم را از یاد می برد.
در سکانسهای مربوط به شناسایی و طراحی عملیات، به غیر از یک سکانس (سکانس شناسایی هور به همراه تیم محسن رضایی) نسبت مخاطب با باقی سکانسها خنثی است. مخاطب تقریباً گام به گام با عملیات همراه میشود اما اطلاعات مهم و کلیدی درباره ی عملیات، تا انتهای پرده دوم از وی دریغ میشود.پس مخاطب نسبتش را با عملیات گم میکند و فیلم برایش شبیه مستندهای تلویزیونی میشود که تنها هدف ایشان پر کردن آنتن است و هیچ حسی را در مخاطب ایجاد نمیکنند. در آن سکانس شناسایی هور به همراه تیم محسن رضایی،همراهی حس مخاطب به دلیل ترکیب درست قصه با فیلمبرداری و تدوین است.
علی هاشمی به همرزمش دستور میدهد که در صورت رویارویی با ارتش عراق همرزمش تمامی آنان را به رگبار ببندد. حال ما لحظه به لحظه تجربه میکنیم حال و هوای آن شب هور را و حال و هوای آن شب بچههای هور را. ما با شنیدن صدای قایقی که نزدیک می شود و با دیدن نماهای کشیدن گلنگدن تفنگ و دیدن چهره و دست مردی که چنین عملیات سختی به او سپرده شده، همچون او دست و دلمان میلرزد. این جز معدود صحنههای فیلم است که مخاطب را روی صندلیش جابجا میکند و چشمان وی را به سوی پرده ی نقره ای جذب میکند و چه حیف، که چنین صحنههایی در فیلم اندکاند و انگشت شمار.
یکی دیگر از مشکلات اصلی فیلم اما گریز از تصویر کردن داستانکهایش است. حجم زیاد داستانکها و سکانسهای طولانی مستند گون فیلم، سبب گشته تا بخش مهمی از داستان و داستانکهای فیلم تبدیل به تصویر نشود و در حد چند دیالوگ بیخاصیت باقی بمانند. از فراز و نشیبهای طی شناسایی هور گرفته تا لوله کشی آب توسط فرماندار که از ابتدا بیمنطق و شعاری است. و دست آخر دستگیری و شهادت افسران اطلاعاتی در اواخر فیلم، همگی در حد شنیده باقی میمانند و چون فقط شنیده میشوند قادر نیستند حس مخاطب را با حس کاراکترهای فیلم همسان کنند. پس مخاطب نه موقع شنیدن خبر لوله کشی آب خوشحال میشود و میخندد. و نه موقع شنیدن خبر اسارت و شهادت افسران اطلاعاتی ناراحت و گریه میکند. درست بر خلاف کاراکترهای فیلم.
اما اصلیترین نقطه قوت فیلم از نظر من، پایانبندی مستحکم و سینمایی آن است. که هفتاد و پنج صدم از چهار نمرۀ نقد مرا، به راحتی از قلم من و از جان من ربود. (نوش جانش)
درست از هنگام شروع رجز خوانی عربی سربازان ایرانی و ارجاعی که مخاطب در ذهنش به رجز خوانی لشکر عراق در ابتدای فیلم میزند، تحریکهای حسی به مدد تصاویر فیلم آغاز شده و شادی و شیرینی یک پیروزی بزرگ را در ما بیدار میکنند. حال دیگر مخاطب دوشادوش کاراکترهای فیلم حرکت کرده و تجربه میکند. با روشن شدن چراغها و نورانی شدن هور جان مخاطب روشن و نورانی میشود و با شنیدن صدای همرزم علی هاشمی از پشت بیسیم: پامون رو جاده بصره س.
گویی پای ما به روی جاده بصره میرسد. ما گام به گام با علی هاشمی در جزیره مجنون قدم میزنیم.هاشمی به اسرای عراقی میگوید: نترسید ما اسیر نمیکشیم. و ما نیز در دلمان با تکرار این جمله و با یادآوری ابتدای فیلم، بر انتهای آن میافزاییم: ما مثل شما نیستیم.
شور و شعف و شادی و شیرینی نهایی اما زمانی بر جان و دل ما مینشیند و اوج میگیرد که برخلاف اکثر آثار دفاع مقدس که چیرگی بر دشمن را با ترکاندن بیمورد توپ و ترقه بر ما میقبولانند. در اینجا یک اکت ساده از سوی کاراکتر علی هاشمی چنان غرور فتح شکوهمندانه عملیات خیبر را در ما دراماتیزه میکند که قطرات اشک شوق آرام آرام از پشت پلکهای ما بر روی گونههای ما جریان مییابند.
علی هاشمی قاب عکس صدام حسین را از روی دیوار برداشته و عکس روح الله خمینی را روی دیوار نصب میکند و فیلم تمام می شود. ما پیروز شدیم بی آنکه لازم باشد همانند آنان باشیم.