جشنواره فجر چهل و سوم
« میان کارتپستال و واقعیت »
نویسنده: نیما داداش پور
نمره ارزشیابی: 0.5 از 4
نگاه بدبینانهای به « سونسوز » و حضور آن در جشنواره فجر ندارم. حداقل آنکه به واسطه زبان ترکی فیلم، با تنوعی روبرو هستیم. اما این چه تنوعی است که بعد از پایان فیلم هیچ اثری در ما نمیگذارد؟
باید از تصویر شروع کرد که ظاهراً برگ برندۀ فیلم و فیلمساز هم هست. تصاویر بکر از جغرافیای اردبیل که جابهجا در میان چند صحنه از فیلم نقشِ یک وله تبلیغاتی را بازی میکند. تصاویر به غایت زیبا اما بی روح و تصنعی. در سمت دیگر با بافت روستایی طرف هستیم و مردم. زنان و مردان عمدتا پا به سن گذاشته و چند جوان اعم از خانم دکتر و سرباز.
طبیعت « سونسوز » فربینده و روستایش ساختگی است. یعنی اینکه آدمها، منازل، روابط در واقعیت وجود دارد اما تصویری که فیلمساز از روابط و آدمها نشانمان میدهد ابدا باورپذیر نیست زیرا نمادین و استعاری است و جان را از محیط و آدمها میگیرد. جدا از پذیرش واقعیت جغرافیایی، طبیعت فیلم از آن خود هم نیست و گویا در زمان و مکان دیگر میگذرد. آیا واقعا یک روستایی، نشسته بر کلوخی، سیگار به دست، متفکرانه افق را می نگرد؟
طبیعت فیلم جدا از آن چیزی است که در روستا رخ میدهد و نه چیزی میسازد، و نه چیزی را منتقل میکند، فقط نقشِ مقابل روستا را بازی میکند. روستا نیز از آن چیزی که در ایدۀ کلی فیلم گفته میشود جلوتر نمیرود و تصویر اهالی روستا ناقص و حیف میشود.
در زبان ترکی سونسوز به فرد نازا گفته میشود، در واقع سون به معنای نسل و فرزندان یک شخص میباشد و سوز هم به معنای بدونِ. بدون نسلی از فرزند. داستان « سونسوز » پیرامون تم نازایی اهالی روستا میگذرد و ساخت فیلمی درباره آنها. نازایی زنان و سپس مردان. کاظم فیلمسازی است که بیست سال پیش فیلمی درباره نازایی زنان ساخته است و اکنون پس از دو دهه متوجه میشود که مشکل از مردان بوده و تصمیم میگیرد حالا با ساخت فیلم جدید حقیقت را آشکار کند.
تم و درونمایه اثر در واقع همان ایدۀ فیلم است. یعنی تم فیلم در حد موقعیت داستانی و طرحی که گفته شد باقی میماند و عمق نمیگیرد. دغدغۀ فیلمساز آذری زبان هم در موقعیتهای کمدی داستان مانند مصاحبه از زنان و مردان روستا گم میشود. به عبارت دیگر ایدۀ خوب فیلم با تکرار و تغییرات سطحی مستهلک میشود و هویت خود را از دست میدهد. « سونسوز » در ظاهر فیلم مفرح و دیدنی است اما باطناً توخالی است.

اثر دو شخصیت اصلی دارد: کاظم که فیلمساز است و مسلم که به واسطه علاقهاش به فیلمسازی دستیار او میشود. فیلمسازی کاظم و مسئلۀ او برای جبران ظلمی که به زنان کرده بود در اثر مفروض است و در کلام باقی ماند، آیا باور میکنیم او واقعا در پی جبران است و عذاب وجدان دارد؟ تصویر فیلم که این را نمیدهد و به جای آن تصویر متفکرِ روستایی را نشان میدهد که در برکۀ کوچکی آبتنی میکند.
مسلم چهرۀ دوست داشتنیای دارد و فیلمساز نیز بر آن تاکید دارد. خنده و لحن صحبتهای او با اهالی روستا از او یک تیپ بامزه میسازد. اما شخصیتی درکار نیست یعنی علاقۀ او به فیلمسازی خلق الساعه و بی پشتوانه است و تحلولی نیز در کاراکتر رقم نمیخورد. چیزی که از مسلم یادمان میماند تصویر یک مرد کلاکت به دست است که عاشق کات دادن است، چرا به این کار علاقه دارد؟ اثر میبایست با استناد به فرهنگ مردم، بازتاب این فیلمسازی و سینما را در بین اهالی بررسی میکرد. عمده زنان روستایی از کاظم دلخوشی ندارند و مردان هم موضع یکسانی نسبت به او نشان نمیدهند. پس با مردی طرف هستیم که در بین اهالی روستا ابدا محبوب نیست. سوال پیش میآید، پس او در این بیست سال چگونه زندگی و امرار معاش میکرده است، چرا فیلم دیگری نساخته است؟ برای همۀ این سوالات میتوان پاسخی کلی آورد که برای مثال، ایدهای برای ساخت فیلم نداشته، تا زمانی که قضیه نازایی روشن میشود. اما این پاسخگویی در اثر نیست و فیلمساز هم تلاشی برای پاسخ دادن به آن نمیکند.
واقعیت این است که تمام آدم های سادۀ فیلم هیچ سیری را طی نمیکنند حتی در کاراکتر فرعی فیلم، مثل خانم دکتر (با بازی مریم مومن). حتی ذرهای به کاراکتر نزدیک نمیشویم جایی هم که مصاحبه میکند و ظاهراً میخواهد با خاطراتی که از پدرش میگوید نزدیکی ایجاد کند برایمان تفاوتی ندارد چون او را فقط به عنوان خانم دکتر یاری دهنده به اهالی روستا دیدیم نه یک شخصیت مستقل که بُعد فردی و زندگی شخصی هم دارد.
مخاطب به جای درگیر شدن با شخصیتها و داستان نقش ناظر بیرونی را دارد بنابراین در لحظات مهم قصه مانند سختیهای فیلمبرداری از زنان، با کاظم همراه نمیشود و همواره در طول فیلم بیرون از ماجرای شخصیتها میایستد.
داستان از اواسط پرده دوم ضرباهنگ خود را هم از میدهد و به دام یک موتیف تکراری در مصاحبهها میافتد. فیلم از جایی به بعد دیگر بیشتر وجه مستند گونه دارد تا یک مستند داستانی.
دوربین فیلمساز سوژهاش را دمِ دستی و ارزان جلوه میدهد. برای مثال به مصاحبهها نگاه کنیم، چه قدر تصویر بر روی مسلم مکث میکند و میزانسنها را تکراری میشوند. از طرفی در همین سکانسها بخصوص در نیمۀ دوم فیلم دیگر کات هم نداریم و با یک مکث مداوم طرف هستیم که فیلم را هم از رمق میاندازد.
کارگردان اساسا به دلیل اینکه سرگرم کننده بودن فیلماش را از همین لحظات کوتاه میبیند پس آن را ادامه میدهد ولی یک چیز بزرگ را از دست میدهد، که آن ساختن و خلق کردن است. دوربین موفق نمیشود محیط روستا را که فقط یک قهوهخانه و چند کلبه است به معنای جدی بسازد چون هدفش زندگی این آدمها نیست که ما را با شیوه امرار معاششان و زیستشان نزدیک کند. « سونسوز » ذاتاً به دنبال مفهوم زدگی و جشنوارۀ خارجی نیست و نگاه به مخاطب داخلی – بومی دارد اما در نتیجۀ کار و تصویر بیشتر ضد آن عمل میکند و زود فراموش میشود.