| «مسافرین سرزمین رنج و خطر»
| نقد سریال «1883»
| نویسنده: امیر میرزائی
| نمرۀ ارزشیابی: 2.5 از 4
سریال «1883» اثریست زیبا، مهیج، صریح و در عین نمایش تلخیها، شیرین. سریالیست که واقعیات دورۀ مشخصی از تاریخ غرب و نوع زیست خاص آن را نمایش میدهد. «1883» بخش مهمی از موفقیتش را مدیون زیست خالقش است و نیز آشنایی او با حالوهوای موجود در سریال. تا جایی که سریال بهشدت واقعی به نظر میرسد و بیرحمیهای طبیعت و بیتفاوتیهای واقعیت را در خلال قصهاش بیپرده نمایش میدهد.


با پوستر آغاز کنیم. دو پوستر رسمی از سریال «1883» موجود است: در پوستر اول، چهار کاراکتر که از کاراکترهای اصلی قصه هستند، دیده میشوند. دو تا از آنها نگاهشان به جاییست که از دایرۀ دید مخاطب خارج است. در واقع مخاطب صرفاً میتواند ببیند که نگاه این کاراکترها به نقطهایست که خودش نمیتواند آنجا را تعقیب و رصد کند. گویی یک ناشناختگی و ابهام از همان ابتدا برای مخاطب ملموس میشود. اما در پوستر شمارۀ 1-1 السا و کاپیتان دو کاراکتری هستند که جهت نگاهشان متفاوت از دو کاراکتر دیگر است: السا با چهرهای نگران به دوربین نگاه میکند. در واقع به مخاطب نگاه میکند. تلاقی نگاه بیننده و السا این حس را به بیننده منتقل میکند که ظاهراً قرار است بیننده بیش از سایرین، با السا همراه و همسفر شده و تجربیات او را لمس کند. این نکته در خصوص کاپیتان نیز صادق است. پس در همین پوستر نقش السا و کاپیتان متفاوت از سایر کاراکترهاست و رابطه و نسبت مخاطب با آنها نیز ویژهتر. پوستر شمارۀ 2-1 این تفاوت را دارد که صرفاً جهت نگاه السا متفاوت است (به خاطر پررنگتر کردن نقش السا، عدم نمایش پسزمینۀ تصویر و نیز همخوانی بیشترِ این پوستر با تصویرِ 10 قسمت از سریال، پوستر شمارۀ 2-1 بهنظر پوستر بهتری است).
در هر دو پوستر (شمارۀ 1)، سه عضو از اعضای خانوادۀ داتن دیده میشوند. کاپیتان اما فردیست که به خاطر نقش مهم و تعیینکنندهاش در قصه، در پوستر حاضر است. او میان زوج داتن ایستاده است و علاوه بر اینکه جیمز داتن را از همسرش جدا میکند، جدایی و مرزی را میان السا و جیمز نیز رقم میزند. اما همین جایگاهش نشان میدهد که او مورد اعتماد جیمز است و همانند خودِ جیمز، مراقب و مسئول زن و فرزند جیمز خواهد بود (همانطور که خودِ کاپیتان در قسمت آخر صریحاً به آن اشاره میکند). در نتیجه ایستادن او میان جیمز و همسرش نهتنها منتقلکنندۀ بُعدی منفی از شخصیتش نیست، بلکه این جداییافکنی گوشهای مثبت از شخصیتش را نمایندگی میکند.
«1883» پر از موقعیتهای خطرناک و تهدیدهای وجودیست. نمایش اسلحه در دستان کاراکترها در پوستر، نشان از این امر دارد. در غرب وحشی به هیچچیز و هیچکس نمیتوان اعتماد کرد و مهمترین تکیهگاه هر انسانی خودش است. به همین خاطر است که مهاجرینی که با فضای امریکا آشنایی ندارند، اینگونه جانهایشان را از دست داده و به طرق مختلف میمیرند.
پس از کاراکترها، به پسزمینۀ پوستر منتقل شویم. کاراکترهای حاضر در پوستر (شمارۀ 2-1) در پسزمینهای دیده میشوند که تقریباً هیچ نمیتوان دربارهاش گفت. معلوم نیست دقیقاً در چه مکانی حضور دارند (بیابان، شهر، دشت، جنگل). مشخصنبودن پسزمینۀ مکانی در راستای ابهام و خطریست که بر سراسر سریال سایه افکنده و هستی کاراکترها را تهدید میکند. همچنین بهنوعی مفهوم بیمکانی را منتقل میکند: آنها که دائماً در سفرند، سرزمین ثابت و مشخصی ندارند که در آن ساکن شوند. حرکت دائمیشان با عدم نمایش یک پسزمینۀ مکانی ثابت در تناسب بوده و نشان از ابهام شدید دارد.
پوستر اول در مجموع پوستر خوبیست؛ پوستریست که نسبتی -هر چند ناقص- را میان مخاطب و کاراکترها شکل میدهد. اما نسبت کاراکترها با مکان قصه رازآلود باقی میماند، و این امر متناسب با فضا و اقتضای قصه است. پس، از این جهت نمیتوان خردهای به آن گرفت، بلکه عدم نمایش پسزمینۀ مکانی را میتوان نشانی از هوشمندی طراح/طراحان پوستر در نظر گرفت (به همین خاطر است که در مجموع پوستر 2-1 پوستر بهتری است).

پوستر دوم تصویری از یک ارابۀ آتشگرفته است. بر خلاف پوستر اول، پوستر دوم پوستر مطلوبی نیست. در پوستر دوم ارابهای دیده میشود که در تصویر در حالت سکون است. بخشهایی از پارچۀ دور ارابه پاره شده و از خودِ ارابه دود زیادی بلند شده است. گویی آتش گرفته یا آن را آتش زدهاند، اما کاملاً از کار نیفتاده و نابود نشده. در این پوستر هیچ کاراکتری دیده نمیشود و صِرف ارابه قرار است فضای کلی «1883» را در نگاه اول، تا حدی منتقل کند. اما از پس این مهم برنمیآید. چرا که یک المان ثابت -ارابه- قدرت زیادی برای عرض اندام نداشته و چیزی در چنته ندارد تا مخاطب بتواند نسبتی اولیه با پوستر -و به تبع آن، با خودِ اثر- برقرار کند. البته طبیعی است که نتوان با یک المان ناچیز مفهوم مهمی را منتقل کرد.
پس از بررسی پوستر، به عنوان منتقل میشویم. عنوان به هیچ وجه عنوانِ خوبی نیست. عنوان باید کلیت و تمامیت اثر را نمایندگی کند. اینکه وقایع سریال در سال 1883 رخ میدهد، دلیل قانعکنندهای به منظور انتخاب این عنوان نیست. چرا که بیش از اندازه کلی و گنگ است. بهراحتی میتوان پرسید چرا «1883»؟ این وقایع میتوانست فرضاً دهسال زودتر یا پانزدهسال دیرتر رخ دهد. در آن صورت عنوان میتوانست سال میلادیِ متفاوتی باشد. در نتیجه انتخاب چنین عنوانی نهتنها حق مطلب را در خصوص سریال ادا نمیکند، نیز نمیتواند نسبتی اولیه و پیشاتصویری، با مخاطب برقرار کند، آنچنان که مخاطب دادۀ مفید و ترغیبکنندهای در اختیار داشته باشد و به همینخاطر سریال را تماشا کند.
سریال با شخصیت اصلی قصه، السا -با بازی ایزابل مِی- آغاز میشود. آغاز جذاب و درگیرکنندهای نیز دارد. دوربین صرفاً چهرۀ السا را قاب میگیرد و مخاطب آگاهیای از فضایی که السا در آن حضور دارد، ندارد. وجود اشک در چشمان و نگرانی در چهره، کنجکاوی مخاطب را تحریک میکند و این کنجکاوی ادامه پیدا میکند، تا جایی که از وجود فضای رعبآور آنجا آگاه میشویم. وحشیگری بیپردۀ سرخپوست با سولیلوگهای السا در وصف آن فضا کاملاً همخوانی دارد و به مخاطب تلنگر میزند که قرار است اثری کاملاً جدی، صریح و خشن را شاهد باشد.

در کمتر از پنج دقیقۀ اول میبینیم که السا تیر میخورَد. و با ادامۀ روایت در قسمت اول، متوجه میشویم که قصه از ابتدا آغاز نشده، بلکه یا از میانه آغاز شده یا پایان -یا دستکم بخشی از پایان- را در آغاز گنجانده. این امر سِیری را پیش روی مخاطب قرار میدهد تا مخاطب را همچون خود کاراکترها مسافر سفری تصویری کند؛ سفری که درِ جهانی متفاوت را به روی مخاطب میگشاید.
پس از آشنایی با السا، بعد از نمایش تیتراژ، اثر بدون اتلاف وقت، مستقیم سراغ یکی از مهمترین کاراکترهای قصه میرود. کاپیتان (سرهنگ) شِی بِرِنان -با بازی سم الیوت- تنها و غمزده در صندلیای نشسته، مشخص است از غمی عظیم و جانکاه رنج میبَرَد. پس از اینکه دوربین وارد خانۀ سوت و کور او میشود، صرفاً اشیاء را نمایش میدهد و نه آدمها. گویی خانه پُر از اشیای بیجانی است که خانه را تا همیشه در سکوت نگه میدارند. در ادامه متوجه میشویم که همسر و فرزند کاپیتان بر اثر جذام مردهاند و او اکنون تنها و غریب افتاده است. اشکهای کاپیتان و نفسهای سنگینش نشان از غم طاقتفرسایش دارند. اجرای او در همین آغاز کار بسیار درخشان و پخته است. البته در ادامه به طور جزئی و مصداقی روی اجراهای بازیگران تمرکز خواهیم کرد.

کاپیتان پس از از دستدادن زن و فرزندش گویی خانه و کاشانۀ خود را نیز از دست داده. او پس از فوت دو عزیزش خانهاش را نیز میسوزاند تا هم اجساد هم خانهاش از بین بروند. در نمای بعد او را میبینیم که قصد خودکشی دارد. اما معاونش میآید و او منصرف میشود. شاید برای مخاطب مبهم باشد که چرا خودکشی نمیکند. دلیلش در ادامۀ قصه مشخص میشود.
کاراکتر بعدیای که معرفی میشود، همان ابتدا با صفاتی چون مقاومت، سرسختی و قدرت معرفی میشود. جیمز داتِن تکنفره از پس چندین سارق برمیآید. البته که شاهد کمی اغراق هستیم. وقتی اثر میخواهد کاراکترش را قدرتمند نشان دهد، گویی تمام عوامل دست در دست هم داده تا او کمترین آسیبی نبیند. در اینجا نیز شاهدیم که چندین نفر نمیتوانند از پس او برآیند: تیرهایشان خطا رفته و هیچ آسیبی به او وارد نمیکنند، در حالی که او با یک تیر هدفش را میکشد. باور چنین چیزی کمی سخت است و ضعف اثر به شمار میآید.
اثر در ادامۀ روایت نیز بر سرسختی و جدیت جیمز داتن صحه میگذارد: سارقی از او دزدی میکند و او به سارق شلیک کرده و کیف پولش را پس میگیرد. تقریباً در تمام 10 قسمت، این خصلت او به چشم میآید. جیمز داتن تنها مرد خانواده است. او به همراه همسر و دو فرزندش -السا و پسری کوچک- و نیز خواهر و خواهرزادهاش مسافر سفری طولانی است. در این سفر به اقتضای شرایط، با کاپیتان و معاون کاپیتان همسفر میشود و این همسفر شدن سرآغاز مسیر دشوار، پیچیده و طاقتفرساییست که انتظار آنها را میکشِد. اثر نیز بر عنصر سفر تکیه کرده و به واسطۀ آن، روایتش را جلو میبَرَد.
کمی در خصوص مفهوم سفر بگوییم. سفر در آثار نمایشی صرفاً رسیدن از نقطۀ الف به نقطۀ ب نیست، آنگونه که در فهم عادی و عرفی ما تلقی میشود. سفر در آثار نمایشی مفاهیم متعددی را در دل خود میگنجاند، به کاراکترها مجال بروز احساسات میدهد و تغییر و تحول کاراکترها را موجب میشود. «1883» یک سفر سخت برای کاراکترهایش است و سفری دیگر برای مخاطبینش. در اولی، تجربۀ مستقیم را برای کاراکترهایش به ارمغان میآورد و در دومی، تجربهای غیرمستقیم اما آموزنده را به مخاطب هدیه میدهد. مخاطب با «1883» با کاراکترها همسفر میشود و در لذتها و رنجهایشان سهیم.
اما تنها مسافرین این سفر، کاپیتان، معاونش و خانوادۀ داتن نیستند. مسافرین اصلی مهاجرینی هستند که جمعیت بالایی دارند. آنها خود و تمام وسایل مورد نیازشان را برای سفر آماده کردهاند، اما فیالواقع به هیچوجه آماده نیستند. کاپیتان که مسئولیتشان را بر عهده دارد، از این حجم از ناآشنایی آنها با این سفر پرمخاطره تعجب میکند و ایشان را ابداً آمادۀ سفر نمیداند. با اینحال با آموزشهای اولیه تلاش میکند مهاجرین را از شدت بالای خطر آگاه کند.
پس از نمایش خشونت و جدیت بالا -که مردان آن را در اثر نمایندگی میکنند- سریال جنس مؤنث را نمایش میدهد. پیش از همه، السا را در قطار میبینیم. او آنقدر ماجراجو و کنجکاو است که مایل است همهچیز را تجربه کند. لذتش از تجربۀ پیرامونش شبیه به لذت کودکان است. شخصیتش بهگونهای است که میتوان گفت کاملاً بالغ نشده و کودکانگیِ خاصی در وجودش جاریست. به همین خاطر یک ناظر -معمولاً مادر- او را کنترل میکند و دائم نگران و مراقبش است تا مبادا آسیبی ببیند و روحیۀ لطیف کودکانهاش در جهان خشن و بیرحم زمانه مچاله شده و نابود شود.
تا اینجا تمرکز نوشته روی قسمت اول است. در همان قسمت اول، سکانسی هست که به کمک دوربین و با بهرهبردن از سکوت، تنشی شدید و ترسی عمیق را منتقل میکند. السا و برادرش در اتاق خودشان در هتل حضور دارند. هر دو خوابیدهاند. با آگاهی به این موضوع، مخاطب مرد مستی را میبیند که به خاطر شدت بالای مستی اشتباهاً وارد اتاق السا و برادرش میشود. او گیج است. وقتی خودش را روی تخت میاندازد، کات میخورَد و نمای بعدی از صورت الساست. السا که متوجه تغییری شده، بیدار میشود. رویش را به آن سمت تخت میکند و دوربین همراه با تغییر سر او حرکت میکند. مرد با حالتی ناشی از هیجان، گویی شکار خود را پیدا کرده و اکنون میخواهد در نقش شکارچی صرفاً لذت خودش را تأمین کند. دقیقاً مطابق با طبیعت، گویی موجود وحشی بر موجود اهلی غلبه میکند. السا در تلاش برای رهایی از چنگال شکارچیاش، قصد دارد از اتاق خارج شود اما مرد مویش را میکشد و او را به داخل اتاق میکشاند. او که قصد تجاوز به السا را دارد، پیش از آنکه به خواستهاش برسد، توسط پدر السا کشته میشود. سکانس اینگونه به پایان میرسد. تمام سکانس بهشدت درست، دقیق و حسی جلو رفته و پس از بهاوجرساندن هیجان در مخاطب، این هیجانِ ناشی از ترس را با صدای شلیک خاموش میکند. اکنون مخاطب آرام میگیرد. سکانس اشارهشده بار دیگر سرسختی جیمز داتن را نشان میدهد و آشکار میکند که او شدیداً از خانوادهاش محافظت میکند و بهقدری در خصوصشان حساسیت دارد که جای هیچگونه تعارف یا اغماضی باقی نمیگذارد.

اما یکی از اشکالات سریال به شخصیتپردازی السا برمیگردد. السا دقیقاً در نقطهای میان کودکی و بزرگسالی ایستاده است. او نه کاملاً کودک است و نه مطلقاً بالغ شده. به همین خاطر است که رفتارهای کودکانه و کنجکاویها و شیطنتهای نابالغانهای را از او شاهدیم. با توجه به این اوصاف، در طول سریال جملات و عباراتی را از او میشنویم که به هیچ عنوان با شخصیت و زیست کاراکتر تناسب ندارد. این جملات و عبارات و نحوۀ استفاده از واژگان و چینش آنها در کنار هم مختص فردی بالغ، پخته و عمیق است که زیستی بهمراتب جدیتر و عمیقتر از کاراکتری مثل السا دارد. اینکه بهزیبایی و با عمق قابلتوجه عبارات شبهفلسفی و سنگین را از کاراکتر السا بشنویم، نهتنها باورپذیر نیست، بلکه شخصیتپردازی او را دارای مشکلی جدی و غیرقابل چشمپوشی خواهد کرد. او تا جایی پیش میرود که در همان قسمت اول اساتید دانشگاه و اهل علم را نقد میکند. او در توصیف فضایی که در آن حضور دارد، اینگونه میگوید: «اولین باری رو که دیدمش، یادمه. بعضیها بهش میگن صحرای امریکا. بقیه بهش میگن دشتهای بزرگ. اما این عبارات رو اساتید دانشگاههایی ابداع کردند که توهم نظم و خیال درست و غلط، اونا رو احاطه کرده.» نمیتوان او را دارای آن حد از عمقی دانست که اینگونه به تلقی توصیفی و علمی موجود بتازد و آن را نقد کند.
او پا را فراتر گذاشته و در خصوص مفهوم مهمی چون آزادی نیز بیانیه میدهد. در قسمت دوم، این عبارات را از السا میشنویم: «آزادی برای اکثر افراد یه ایدهست؛ یه فکر انتزاعی که به کنترل مربوطه. این آزادی نیست. این استقلاله. آزادی یعنی بیمحابا تاختن در زمینهای وحشی، بدون اینکه فکر کنی لحظهای جز لحظهای که درونش هستی، هم وجود داره.» السا در این سنوسال کم به حدی از درک رسیده که مرز میان مفهوم آزادی و مفهوم استقلال را جدا میکند و با بیانی ادبی، مقصودش را انتقال میدهد!! این در حالیست که چیزی که از او تصویر شده، هیچ نسبت و تناسبی با عباراتش ندارد. در واقع دیدهها از او اختصاص به جهانی کودکانه دارد -که باورپذیر است- اما شنیدهها از او در قلمرو دیگری سکونت دارد؛ قلمرویی که آمیخته با فلسفه، تفکر و ادبیات است! این بخش دوم است که با کاراکتر السا همخوانی نداشته و در ذهن مخاطب، مرزی بسیار عظیم از السا میان دیدهها از او در نسبت با شنیدهها شکل میگیرد.
در آثار وسترن، در کنار خط اصلی قصه -که بار قصه بر دوش آن است- گاه روابط عاطفی و عشق نیز تصویر میشود و اینگونه آثار وسترن به آثاری تماماً مردانه و خشن محدود نمیمانند، بلکه حضور زن عطوفت و لطافت را به این دسته از آثار تزریق میکند. اگر در «مردی که لیبرتی والانس را کشت»، «کلمنتاین عزیز من» و «ریو براوو» عُلقه، عاطفه و احساس را میان کاراکترهای زن و مرد میبینیم، اینجا در «1883» به عنوان اثری تولیدشده در ژانر وسترن نیز چنین چیزی را شاهدیم. در نتیجه «1883» از این جهت با آثار ذکرشده مشابه است. در قسمت دوم، یکی از گاوچرانها -به نام اِنیس- به السا علاقهمند میشود و تلاش میکند صادقانه اما با چاشنی خنده و شوخی حسش را منتقل کند. السا نیز او را پس نمیزند و جدیت اثر با وجود رابطۀ عاشقانه و آمیخته با ظرافت و شوخطبعی السا و گاوچران تلطیف میشود.
به کاراکتر کاپیتان شِی بِرِنان منتقل شویم. او پیرمردی خسته و زخمخورده است. تجربۀ حضور در جنگهای خونین داخلی را دارد و اکنون سوگوار همسر و دخترش است. در بخشی از اثر اشاره میشود که او بهانهای برای زندگی ندارد اما به یک دلیل خاص هنوز خودکشی نکرده. در قسمت ششم دلیل آن مشخص میشود. او رازی دارد و این راز را صرفاً برای السا فاش میکند. وقتی میخواهد از رازش پرده بردارد، از اسب پایین میآید و کنار السا روی زمین مینشیند تا با او همسطح و همراه شود. میگوید: «بهت میگم که چرا هنوز زندهام. دارم به سمت اقیانوس میرم. یه روز یه دیدهبان آپاچی بهم گفت وقتی کسی رو دوست داری، روحتون رو با هم مبادله میکنین. اون تیکهای از روح تو رو میگیره و تو تیکهای از روح اون رو میگیری. ولی وقتی عشقت میمیره، بخشی از تو هم باهاش میمیره.» دقت کنیم که وقتی صحبت از عشق میکند، اشک در چشمانش جاری میشود. و این شدتِ علاقه به همسر مرحومش را منتقل میکند. او ادامه میدهد: «ولی هنوز بخشی از روح اون درونته. و اون میتونه با چشمهای تو دنیا رو میبینه. پس میخوام زنم رو ببرم اقیانوس و بشینم توی ساحلش تا زنم اقیانوس رو ببینه. این آرزوی اون بود. بعدش من میرم دیدنش. این آرزوی منه.» این بخش از قسمت ششم درخشان است. نحوۀ دیالوگنویسی بسیار متناسب با موقعیت است. اجرای سم الیوت نیز بینظیر است. پر از حس. کاملاً رنج عمیق فقدان را منتقل میکند و آرزو و غایت خودش را نیز از عمق وجودش با السا به اشتراک میگذارد. او در این جهان هیچ آرزویی جز پیوستن به همسرش ندارد. وقتی السا غم فقدان گاوچران را عمیقاً حس میکند، کاپیتان تلاش میکند با انتقال تجربۀ شخصی خود به السا، حال السا را بهتر کند.

کاپیتان ظاهری بهشدت جدی و شاید خشن دارد. بهندرت لبخند یا خندهاش را در اثر میبینیم، خصوصاً هنگامی که در جمعیت بالا حضور دارد. با کسی تعارف ندارد و کاملاً عملگراست. با اینحال وجوه شخصیتیاش محدود به این صفات نمیشود. درست است که اهل ابراز خود و احساساتش نیست، اما خالقین اثر با گنجاندن چند صحنه در طول اثر توانستهاند وجه انسانی، دلسوز و مهربان این کاراکترِ بهظاهر سرسخت را به بیننده انتقال دهند. برای مثال در اوایل قسمت پنجم، پس از غرقشدن عدهای از مسافران، مخاطب او را در گوشهای در خلوت خود در حال گریه میبیند. او به معاونش میگوید: «داریم زنهای زیادی رو بیوه میکنیم و بچههای زیادی رو یتیم میکنیم.» معاون پاسخ میدهد که مرگ آنها تقصیر ما نیست. کاپیتان معتقد است چون مسئولیت آنها گردن او و معاونش است، پس تقصیر کار نیز گردن آنهاست. معاون خشمگینانه اعتراض میکند و با اشاره به جنگ داخلی و مردن بسیاری از سربازان میگوید: «این با فرستادن سربازها به بالای یه تپه چه فرقی میکنه؟ تو میدونستی که قراره بمیرن. واسه اونا که یه قطره اشک هم نریختی.» کاپیتان پاسخ میدهد: «کی گفته نریختم؟» پاسخ کاپیتان بهنحوی است که ادعای معاونش را باطل میکند. هم ما هم معاون متوجه میشویم که از دسترفتن انسان برای کاپیتان دردناک است، چه این انسان سرباز باشد چه مهاجر. و کاپیتان آنقدر احساس انسانی دارد که برای هردویشان اشک بریزد.


پس از شنیدن پاسخ کاپیتان، معاون میمانَد و تعجبش! کاپیتان در تنهاییها و خلوت خود، خودش را خالی میکند اما نمیخواهد وجهۀ دلسوزانه و مهربانش را در معرض دید عموم قرار دهد، بلکه ترجیح میدهد سرسخت، جدی و در نگاه برخی بیرحم جلوه کند، چنان که در برخورد با سارقینِ آذوقۀ مهاجران و خلافکاران قاطع و جدی است.
یکی از روابطی که در طول اثر بسیار زیبا تصویر میشود، رابطۀ کاپیتان با السا است. اگر دقت کنیم، در قسمت اول دختر کاپیتان که در اثر جذام مرده است، نمایش داده میشود. چهرهاش کمی به چهرۀ السا شباهت دارد. رابطهای که میان ایندو شکل میگیرد، نیز به رابطۀ پدر/دختری شباهت دارد. نصیحتها و مهر کاپیتان نسبت به السا از محبتی پدرانه نشأت میگیرد. این محبت متقابل است. جایی که السا پیشانی کاپیتان را به عنوان نشانی از قدردانی میبوسد، از زیباترین بخشهای سریال است. رابطۀ انسانیای که شکل میگیرد، برای مخاطب یادآور دختر کاپیتان است و گویی اکنون کاپیتان با ارتباط با السا، ارتباط از دسترفته با دختر واقعی خودش را تا حدی مرور میکند. در واقع حس پدرانۀ خودش را احیا میکند، آن هم در موقعیت دشواری که السا در آن حضور دارد. السا پس از از دستدادن گاوچران دیگر چندان شباهتی به السای سابق ندارد. چنان درگیر غم و خشم است که کسی نمیتواند او را از این دو احساس شدید رهایی بخشد. اما کاپیتان با گفتن از تجربۀ شخصی خود، زاویۀ دید متفاوتی را به السا منتقل میکند و آرامشی نسبی را به او هدیه میدهد.


سریال بهاندازهای موفق است که چند سکانس خوب و بهیادماندنی را در خود جا داده است. یکی از این سکانسها در قسمت چهارم است. وقتی مسافران و مهاجران قصد عبور از رودخانه دارند، رودخانه با بیرحمی، بسیاری از آنها را در خود میبلعد و همراهی این صحنهها با موسیقی غمگین و تلخی که دستان السا بر صفحۀ پیانو آن را خلق میکند، اندوه و درد سکانس را بهخوبی منتقل میکند. این سکانس میتوانست پر از داد و فریادهای انسانهای در حال غرقشدن و ضجههای خانوادههایشان باشد، اما تنها صدایی که در تمام سکانس شنیده میشود، صدای موسیقی پیانو است. این صدا بهاندازهای کافی و وافی است که تمام تلخی سکانس را به بیننده انتقال میدهد.

اما سریال را نمیتوان شاهکاری در ژانر خود تلقی کرد. جذابیت قصه به همراه پرداخت درست و اجرای قابلقبول، سریال را تبدیل به اثری دیدنی، جذاب و بهیادماندنی میکند، اما اشکالاتی گریبان «1883» را گرفته و اجازه نمیدهد سریال از قلمرو «خوب» و «مطلوب» پا در سرزمین «شاهکار» و «بینظیر» بگذارد. یکی از اشکالات، ناظر به سولیلوگهای السا و عدم تناسبش با کاراکترش بود که بیانش کردیم. اشکال دیگر مربوط به مرگ و چیزیست که سبب مرگ السا میشود. در قسمت اول میبینیم که تیر کمان یک سرخپوست به السا برخورد میکند. و در نهایت همین تیری که به سم آغشته شده، نیز او را از پا در میآورد. مشکل اینجاست که السا پس از اصابت تیر به بدنش نهتنها در همان لحظه جانش را از دست نمیدهد، بلکه زمان طولانیای میگذرد و او همچنان زنده است. باورپذیر نیست که پس از برخورد تیر به بدنش در همان لحظه یا نهایتاً چند دقیقۀ بعد زنده بماند. او آنقدر زنده میمانَد که تنها دلیل آن احتمالاً خواست فیلمنامهنویس برای حفظ کشش اثر است. گویی چون السا شخصیت اصلی قصه است، باید فعلاً زنده بماند تا در قسمت آخر تکلیف همۀ کاراکترها و تمام قصه، در کنار او و همراه با او مشخص شود.
اما صحنۀ تراژیک مرگش شدیداً ناراحتکننده و غمافزا است. شاید بتوان گفت شوکهکننده هم هست. احتمال دارد که بسیاری از مخاطبان، پیش خود، طبق روال غالب آثار نمایشی، پایان اثر را مثبت و شادتر تلقی کرده باشند. اما اثر در این خصوص طبق جریان اصلی آثار نمایشی پیش نرفته و پایانی تلخ را خلق کرده. در این سِیر، مخاطب آنقدر با السا همراه و همدل میشود که از دستدادنش زخم عمیقی بر دل مخاطب باقی میگذارد. با اینحال مرگ السا در آغوش پدر بهشدت زیبا، احساسبرانگیز و درخشان است. چهرهپردازی السا در قسمت آخر بهگونهای صورت گرفته که ضعف بدنی السا کاملاً در چهرهاش نمود پیدا میکند. لحظۀ مرگش ترکیبیست از بازیِ بااحساس ایزابل می و تیم مکگرا.
اما نقدی وارد است. میبینیم که اثر با نمایش مرگ السا تکلیفش را با مخاطب مشخص کرده. السا در نهایت میمیرد و جای هیچ ابهامی باقی نمیماند. با اینحال اثر دوباره او را نمایش میدهد که با سم -سرخپوستی که عاشقش شده- اسبسواری میکند و دور میشود. سؤال این است که چرا باید چنین چیزی در پایان سریال گنجانده میشد؟ میبینیم که بعد از این صحنه دیگر تصویری را شاهد نیستیم و چیزی جز تیتراژ پایانی سریال دیده نمیشود. گویی کارگردان نمیخواسته سریالش را اینچنین تلخ و تاریک به اتمام برساند. به همین خاطر صحنهای رویاوار و امیدبخش را در سریالش کاشته تا مخاطب با خود بگوید کارگردان از تلخی سریال کاسته. اما نمایش صحنۀ پایانی علاوه بر اینکه انسجام اثر را از بین میبَرد، بر ابهام آن نیز افزوده و مخاطب را میان امید و ناامیدی و غم و شادی، گیج و سرگشته رها میکند. میبایست تنها یک پایان قاطع برای اثر در نظر گرفته میشد. مهم نیست که این پایان به مذاق مخاطب خوش میآمد یا نه. مهم این بود که تکلیف اثر با خودش مشخص باشد و انسجام و منطق روایی اثر را فدای شادی نهایی مخاطب نکند.

اکنون در خصوص بازی بازیگران بگوییم. بازیگران در «1883» کاملاً از آزمون بازیگری سربلند بیرون آمدهاند. مشخص است برای رسیدن به نقش و درک تفکر نقش و باوراندن آن به مخاطب زحمات زیادی کشیده شده. رسیدن به این نقطه از اجرا قطعاً نیازمند نظارت و رهبری درست از سوی کارگردان است. در نتیجه بازی مطلوب بازیگران را نباید صرفاً به پای آنها نوشت، بلکه اجرای بازیگران نتیجۀ تعامل تکتک آنها با کارگردان است. میتوان گفت تقریباً همۀ عوامل اجرایی در بازیگری -اعم از بازیگران مطرحتر با حضور بیشتر و بازیگران کمتر مطرح یا نابازیگران- توانستهاند به اندازهای از باورپذیری برسند که نکتۀ مهم و تعیینکنندهای برای یک سریال دهقسمتی است، خصوصاً سریالی با نمایش زمانهای متفاوت از زمان امروز. با اینکه همگی بازیگران موفق عمل کردهاند، اما اجرای برخی بیشتر به چشم میآید. اجرای چند بازیگر از صفاتی چون «قابلقبول» و «باکیفیت» فراتر میرود و صفاتی چون «درخشان» و «کمنظیر» را به منظور توصیف میطلبد. برای مثال سم الیوت در نقش کاپیتان به درجهای از قدرت بازیگری رسیده که توانسته در عین سرسختی ظاهری، وجهی دیگر -وجهی متضاد با ظاهر- را در باطن و درون خود نشان دهد و مخاطب نیز آن را بپذیرد. جدیت و صلابتش در بسیاری از سکانسها بهزیبایی خلق شده و وجه احساسی شخصیتش -دلسوزی و مهرش- با ظرافت اجرا شده. علاوه بر او، حضور ایزابل مِی در نقش السا از بهترین نکات فیلم است. او با سن کمی که دارد، آنقدر دقیق اجرا کرده که حیرتانگیز است! لبخندش کاملاً با موقعیت تناسب دارد، اشک و گریهاش به منتهای درجه واقعی و باورپذیر است، خشمش بهگونهای است که چهرهای مطلقاً متفاوت از او میسازد، گویی او تبدیل به انسانی دیگر شده است. سختی کار بازیگر در اینجاست که این احساسات متفاوت را گاه باید در یک سکانس یا شاید یک نمای خاص منتقل کرد، و او بهدقت این کار را انجام داده. اگر ایزابل می در انتخابهایش وسواس و دقتنظر به خرج دهد و مسیری را که آغاز کرده، با همین قدرت و جدیت ادامه دهد، شکی نیست که از بهترین بازیگران نسل خودش در سطح جهانی خواهد بود و میتواند جایگاهی ویژه برای خودش تثبیت کند، تا جایی که تبدیل به بهترینهای زمانهاش شود.
در سمت دیگر، کار تیم مکگرا و فِیث هیل در نقشهای جیمز و مارگارت داتن بسیار باورپذیر و مطلوب از آب درآمده. جالب اینجاست که ایندو در دنیای واقعی نیز زن و شوهرند و جالبتر این است که هر دویشان در واقع خوانندهاند و حرفۀ اصلیشان خوانندگی است. معمولاً حضور غیربازیگران -از جمله خوانندگان و ورزشکاران- در آثار نمایشی به بار ارزشی کار نمیافزاید و غالباً کیفیت آثار را مخدوش میکند. چرا که بازیگری حرفۀ بهشدت پیچیده و تخصصیای است و نیازمند تمرین و تلاش فراوان. اما حضور این دو خواننده در سریال نهتنها کیفیت را فدا نکرده، بلکه خود، از جمله عوامل کیفیت و گیرایی سریال شده است. حضور ایندو در اثر به خاطر شایستگیشان است. ایندو بهواقع در این اثر هنرمندانه ظاهر شدهاند و توانستهاند کاراکتر را با تمام فراز و فرودهای شخصیتی خلق کرده و بباورانند.
در نهایت باید گفت «1883» سریالیست بهشدت زیبا، احساسی و در ژانر خود دیدنی. کاراکترهایش را بهدرستی میشناساند و از موقعیتهای احساسی و هیجانی متعددی بهره میبرد. «1883» روایت یک سفر سخت با فرجامی تلخ است؛ هم سفرش را میسازد هم بهخوبی به مسافرین این سفر میپردازد. «1883» روایت امید و ناامیدی، تلاش برای بقا، مرگ، عشق و خشونت است. همۀ اینها را بهخوبی وارد جهان قصهاش کرده و از غالبشان بهرۀ دراماتیک برده است.


