| زیبا صدایم کن (رسول صدرعاملی)
| جشنواره فجر چهل و سوم
| « قصه گو و شریف چرا، مرعوب کننده هرگز! »
| نویسنده: پدرام روحی
| نمره ارزشیابی: ۱/۵ از ۴ (☆ ½)
«زیبا صدایم کن» ملودرامی است که هرچند نقص هایی در فیلمنامه دارد اما در ساخت و پرداخت، قواعد مدیومش را رعایت کرده و «سینما» شده و با تکنیک قابل قبولی که دارد در لحظاتی احساس را بر می انگیزد. از مهم ترین نکات مثبت و حائزاهمیت فیلم این است که زیبا صدایم کن قصه دارد، روایت گر است و شخصیت می سازد. فیلم سِیر دارد و به گونه ای قصه گویی می کند و شخصیت پردازی می کند که ما با اثر و کاراکترها سمپات، همراه و هم قصه می شویم.
فیلم تم جالبی هم دارد، حسرت! یک پدر که از نظر روانی ذهن آشوب است و شرایط نرمالی ندارد در حسرت دیدن دخترش است. حال فیلم به نسبت ادعایی که دارد قدم بر می دارد و جلو می رود فیلم پدری را نشان می دهد که به دنبال رهایی از آسایشگاه روانی است و خواستار دیدن دخترش در روز تولدش است و به طریقی از آسایشگاهی که در آن بستری و تحت درمان است فرار می کند و در بازهٔ زمانی کوتاهی که به دست آوردهتقریبا یک شبانه روز می تواند با دخترش دیداری تازه کند و با او وقت بگذراند.
شروع فیلم در نسبت با کلیت اثر شروع قابل قبولی است که توجیه درون متنی دارد ولی فی نفسه شروع خوبی نیست و حتی کمی پس زننده! میزانسن، نوع دوربین، زاویه دوربین، قاب بندی ها، نحوهٔ قرار گیری بازیگر ها، نوع لحن پرسشگر مرد از دخترک/زیبا، قاب هایی که از زیبا می گیرد رنگ سردِ آبی_خاکستری موجود در تصویر، نورپردازی کم در هاله ای مه مانند در اتاقی نسبتاً تاریک، همگی این عناصر و موارد بیشتر به میزانسن بازجویی شباهت دارد و ما احساس معذب بودن و همچنین احساس سرد و بد و پس زننده ای را با بودن در آن اتاق و حضور آن مرد تجربه می کنیم و سریعاً به مرد و اتاقش آنتی پات می شویم. در همان ابتدای کار اصلاً برایمان مهم نیست زیبا برای چه کاری به آن جا آمده و یا فراخوانده شده، بلکه دوست داریم سریعاً از اتاق بیرون بیاید و از آن میزانسن خارج و رها شود.
سکانس بعدی هم تکرار همان میزانسن قبلی است با این تفاوت که حال جای دختر/زیبا با پدر/امین حیایی و جای آن مرد با پزشک معالج پدر عوض می شود، پدر خواهش می کند که او را رها کنند و به پزشک می گوید آمادگی بازگشت به جامعه و اجتماع را دارد، توانبخش او هم با بازی ستاره پسیانی که حتی تیپ هم نیست و در حد آکسسوار صحنه ظاهر می شود و چند بار بیشتر هم در طول کل فیلم او را نمی بینیم نظر به همین امر دارد اما پزشک قبول نمی کند،.
هر دو نمای معرفی شخصیت ها شبیه به یکدیگرند و پدر هم در میزانسنی شبیه به دختر به ما معرفی می شود انگار که این دو کاراکتر در اسارتند و فیلمساز با محصور کردن و در قفس و تنگنا گذاشتن شخصیت هایش خواهان نشان دادن سنگینی رنج تنهایی شان به مخاطب است و انگار که تصویر هم به ما می گوید تنهایی به مثابه اسارت است و یا رنج بی پناهی و سردرگمی با رنج در قفس بودن منافاتی ندارد و می تواند همان قدر تلخ و عذاب آور باشد. با توجه به شباهت دو سکانس معرفی پدر و دختر به یکدیگر و تکرار این میزانسن عجیب آن هم در ابتدای فیلم می توان گوشه چشمی به این نگاه، گزاره و ادعای شخصی هم داشت که انگار ناخودآگاه کارگردان هم با میزانسن بازجویی به نوعی گره خورده است.
بازی ها در اندازه ی خود عالی ست و باورپذیر و فیلم در ساختن درونیات و انگیزه ی کاراکترهایش تا حدود زیادی موفق است به طوری که ما اول از همه (پدر بودن) امین حیایی و سپس مشکلات روانی ای که دارد را باور می کنیم و اما استعداد و پدیده ی این فیلم سینمایی و جشنواره فجر چهل و سوم ژولیت رضاعی بازیگر نوجوانی که برای نخستین بار است جلوی دوربین آمده و بازی بسیار قابل قبول، دلنشین و باورپذیری از خود به تماشاگران ارائه داده و از پس نقشش به نحواحسن برآمده است. ما با درونیات زیبا هم مثل: خواسته ها، نیازهای شخصی اش، آمال و آرزوهایی که دارد، عواطف و احساساتش، اخلاق و رفتارش و در نهایت هویت ث شخصیتش به خوبی آشنا می شویم.
برای مثال زیبا در سکانسی رو به پدرش می کند و می گوید:”خوابگاه خیریه سهم یکیه که بیشتر از من بهش نیاز داره، من مثل اون کسی ام که غذاشو خورده ولی از سر میز بلند نمی شه” در این جا روحیه انسانی، فداکار، ایثارگر و قناعت پیشهٔ زیبا برایمان آشکار می شود. زیبا علایق خاص و آرزومندی های شخصی خود را هم دارد برای مثال آرزوی داشتن یک موتور را را دارد تا علاوه بر تفریح با آن کار کند و پول در بیاورد، همین جا متوجه یک خصیصهٔ شخصیتی دیگر از زیبا می شویم و آن هنجارشکن بودن زیباست. زیبا باهوش هم هست و فرصت را غنیمت می شمارد و حال با حضور پدرش غیبت خود را موجه می کند.

فیلم در چند سکانس چندین دال خوب هم دارد مثل: ساعت و اوتوبوس، که تعلیق های خوب و جالب، تراز و در حدواندازه، به نسبت ایجابی که درام حکم می کند و میزانسن لازم می دارد را رقم می زنند و سامان می دهند. مثال: زیبا با پدر وارد مدرسه می شوند جهت توجیه غیبت وی، با مدیر صحبت می کنند، کات. یک نما از ساعتی که خراب شده، پدر مشغول درست کردن ساعت می شود، دختر به همراه مدیر به بیرون از اتاق می روند تا صحبت کنند، همان جا متوجه می شویم توطئه در کار است! و قصد لو دادن جای پدر را دارند تا به آسایشگاه تحویلش دهند، ساعت دال خوبی ست، دال بر اینکه وقت تنگ است! و هم زمان به سرعت در حال سپری شدن است و هم اینکه در آن میزانسن با توجه به دال ساعت تعلیق شکل می گیرد و ما هر لحظه منتظر و دل آشوبیم که مبادا پدر را دستگیر کنند! و از طرفی از ته دلمان انقدر با پدر با بازی خوب امین حیایی سمپاتیم که هرگز نمی خواهیم که پدر دستگیر شود و ساعت دال بر این هم هست که ۱- پدر قرار است دستگیر شود و ۲- پدر هر لحظه امکان دستگیر شدنش وجود دارد، نگاه دختر به پدر و بعد از آن به در عالی ست، دوراهی اخلاقی و انسانی زیبا این جاست، تصمیم بین این که به پدر بگوید که دنبالش هستند و فراری اش دهد یا خیر!
موسیقی متن در اوایل فیلم کم مایه است که باز توجیه دارد و خود کاشتی ست که در سکانس های آتی به خوبی برداشت می شود، موسیقی متن زمانی که پدر و دختر همدل و یکدل می شوند شروع به نواخته شدن و شنیده شدن می کند که همدلی برانگیز است.
دال اوتوبوس خیلی دقیق است، آن قدر دقیق کارگردانی شده که انگار ناخودآگاه این چند پلان کوتاه گرفته شده، پدر و دختر حوالی ساختمان های عظیم و نیمه کاره در حال پرسه زدن هستند که درباره ی مادر شروع به صحبت می کنند که راننده ی اوتوبوس است، پدر می گوید تو که می دونستی مادرت کیه کجا کار می کنه چرا هیچی بهش نگفتی؟ زیبا می گوید: جون اینو نداشتم یه آدم آواره تر از خودمو دنبال خودم بکشونم، در جا یک اوتوبوس از پشت سرشان رد می شود، عالی ست! و دال خوبی ست که شاید ناخودآگاه اتفاق افتاده باشد اما به شدت درست است و با ما کار می کند.
از نکات مثبت دیگر اثر این که فیلم خوشبختانه هرگز در شبه ژانر نکبت فرو نمی رود و بدبختی و بیچارگی های اگزوتیک به مخاطب نشان نمی دهد با این که فیلم سویه های آسیب شناسی و جامعه شناسی را به درستی به خود می گیرد و پتانسیل این را هم دارد که در این دام و منجلاب اگزوتیسم بیوفتد ولی جان سالم به در می برد و تا انتها شریف و قابل قبول ادامه می دهد و یک پایان بندی قابل قبول را شاهد هستیم و در کل مسائل و دغدغههای کاراکترها درخور، اندازه و قابل پیگیری هستند و ما را پس نمیزنند. در انتها زیبا تا ایستگاه آخر می رود تا به مادر برسد، زیبا قصد بخشش مادر را دارد و مادر را می بخشد، اوتوبوس شسته می شود، که دال خوبی ست انگار که مادر تطهیر شده و از گناه پاک می شود، خود را به مادر معرفی می کند می گوید سلام من زیبام، و این گونه ”زیبا صدایم کن” هویت پیدا می کند.
یک نکتهٔ مهم دربارهٔ فیلمنامه و شخصیت پردازی:
فیلمنامه یک کاشت درست دارد که در انتها به خوبی برداشت میکند و کاراکترها هم سِیر شخصی خود را طی کرده و منزلگاه می رسانند، برای مثال: گلدانی که اول فیلم «پدر» برای دخترش می فرستد در انتها با چکش می شکند و ما متوجه می شویم داخل گلدان پول مخفی کرده و این گونه دختر توسط پدر نجات پیدا می کند و موفق می شود خانه را اجاره کند و این گونه پدر هم در اندازه ی خودش قهرمانی می کند و جلو رفتن و تکمیل سِیر شخصی وی را شاهد هستیم.
نقص هایی هم در فیلم موجود است اما تا حدود زیادی توجیه درون متنی دارد، برای مثال دزدیدن موتور جهت یاد دادن موتورسواری به دختر و یا دزدیدن ماشین گشت ارشاد باز هم توسط پدر و آزاد کردن دختران بی حجاب، توجیه درون متنی اش این است که شخصیت پدر حالات نرمال و طبیعی ندارد و دست به چنین دیوانگی هایی می زند و انجام این کارها از او بعید نیست، اما آیا تم فیلم به خصوص در این سکانس ها یادآور این نکته است که برای خوبی و قهرمانی کردن باید پا را از جسارت و شجاعت فراتر گذاشت و به جنون رسید و حتماً دیوانگی کرد؟
و یا ریتم اثر که از نیمه های فیلم رو به افول می رود و به شدت می افتد و داستان تمپوی اولیهٔ خود را از دست می دهد.
عموی زیبا با بازی مهران غفوریان نقش منفی داستان است اما ملات نقشش کم مایه است هرچند بازی خوبی را ارائه می دهد و ما به شدت به او آنتی پات می شویم اما در حد یک تیپ باقی می ماند و پارا فراتر از آن نمی گذارد.
سکانسی که دختر و پدر روی موتور می نشینند و اشک های پدر جاری می شود لحظه ی جالبی ست و احساسات مخاطب از همدلی ای که بین پدر و دختر به وجود آمده تا حدی درگیر می شود که انسانیست، در آخر هم موتور را در جایی که دزدیده بودند قرار می دهند، صاحب موتور از پیدا کردن موتورش خوشحال می شود و کار بدشان به نوعی جبران می شود.
بعد از آن زیر باران توهم زدن، حال بد و به نوعی تصاویر سوبژکتیو پدر را می بینیم که با زنش صحبت میکند قبلتر یادمان می آید پرستار به او گفته شب ها حالش بدتر می شود همان لحظه امین حیایی جرثقیل را میبیند، میل به خودکشی را در او میبینیم، موسیقی متن کارش را میکند، صدای آرشه روی ساز صدا و نوای ناکوک و ادامه داری را از خود سر میهد و به نحو احسن کارش را میکند، ما میفهمیم امین حیایی قصد خودکشی دارد فیلم نامه دقیق است و به خوبی چفت و بست شده کشکمش وجود دارد و ما لحظه به لحظه در این سکانس با اثر و با کاراکتر همراه میشویم، در جایگاه رانندهی جرثغیل مینشیند اول فیلم این کاشت هم وجود داشته که پدر رانندهی جرثغیل است و الان راندن جرثغیل توجیه دارد. دختر به دنبال پدر می رود با هم دیگر روی لبهٔ جرثغیل می نشینند، اما تصویر گویای چیست؟ تصویر نشانگر این است که انگار دختر هم برای نزدیکی به پدر باید دست به جنون بزند و دیوانه شود و بالای جرثغیل رفته و در کنار پدر بنشیند تا بتواند به او نزدیک شود. اما زیبا عاقل است و به پدر می گوید: «دست خودت نبوده مریض بودی زدیش» شخصیت دختر در این سکانس کامل ساخته می شود و ما عاقل بودنش را هم باور می کنیم.
فیلم در ساختن نسبت بین پدر و دختر در چند سکانس عالی عمل می کند و در لحظاتی گسست، جدایی و قهر، و در لحظاتی دیگر نزدیکی و همدلی و آشتی را شاهد هستیم. این آمدوشد بین آنتی پاتی و بعدتر سمپاتی دختر به پدر در طول فیلم به درام اثر کمک بسزایی می کند و قصه را به خوبی جلو می برد.
در مجموع « زیبا صدایم کن » یکی از معدود فیلم های خوب و قابل قبول جشنواره ی چهل و سوم بود که در حد وسعش با همهٔ نواقصش وظیفه ای که داشت را به سرانجام رساند و یک فیلم متوسط قابل قبول را به مخاطبان ارائه داد.