| « غریب با سینما »
| نقد فیلم « غریب »
| نویسنده: امیر میرزائی
| نمرۀ ارزشیابی: 0 از 4
«غریب» فیلمی بسیار آشفته است، چه در روایت و فیلمنامه چه در اجرا. «غریب» قرار است مقطع مهمی از زندگی شهید محمد بروجردی را برایمان روایت کند اما مطلقاً عاجز از روایت است. نه پرداخت درستی در خصوص روابط بین شخصیتها دارد و نه خودِ شخصیتها را بهدرستی معرفی میکند. به عنوان مثال شخصیتهایی که حسام محمودی و محمدرسول صفری نقششان را بازی میکنند، دقیقاً چه کسانی هستند؟! چه نقشی در قصه دارند؟! نمیشود صرفاً اسمهایشان از زبان کاراکتر محمد بروجردی شنیده شود و بعد این انتظار به وجود بیاید که مخاطب، این دو شخصیت را باور کند. آیا ایندو دستیاران بروجردیاند؟! در بخش اجرایی فعالیت میکنند یا وظیفهشان مربوط به امور غیراجرایی است؟! هیچ نمیدانیم. صرفاً هستند بدون این که بدانیم دقیقاً چه کارهاند. علاوه بر این چرا برخی از همراهان بروجردی او را «میرزا» صدا میکنند؟! چرا اثر این دادۀ زائد را در خود جای داده؟! اگر نمیدانستیم محمد بروجردی «میرزا» نامیده میشده، مگر چه میشد؟!
ناپختگی در معرفی و پرداخت شخصیتها به دو شخصیت با بازیهای حسام محمودی و محمدرسول صفری منحصر نمیشود. قطب مخالفِ محمد بروجردی نیز به عنوان یکی از مهمترین کاراکترهای داستان -که مهران احمدی نقش آن را بازی میکند- از خلأ پرداخت رنج میبرد. خشونت و بیرحمیاش فقط در سطح و ظاهر نمود مییابد و سازندگان به هیچ وجه نمیتوانند انگیزههای او را برای مخاطب ملموس کنند. ضمن این که سازندگان -به خصوص عنقا در مقام فیلمنامهنویس- مرز بین کُردها را نیز نمیتواند مشخص کند. ظاهراً دو دسته کرد را در اثر شاهدیم. دستهای همراه محمد بروجردیاند و دستهای از طرفداران شخصیتی با بازی مهران احمدی هستند. اینها به چه دلیل با هم اختلاف دارند؟! کجا مرزشان از یکدیگر جدا میشود؟! این مسئله وقتی بیشتر نمود مییابد که میبینیم دستهای از کردها -همراهان مهران احمدی- دستهای دیگر را میکُشند و از آزارشان دریغ نمیکنند. مخاطب تنها و تنها کردهایی را میبیند که به جان یکدیگر افتادهاند بدون این که عقبۀ این دشمنی یا اختلاف را دریابد. نقطۀ اوج این بلبشو جاییست که زنها و مردها اسیر میشوند و برخیشان در تلاش برای فرار کشته میشوند. این کشتارها ابداً شخصیت مهران احمدی را برایمان نمیسازد تا وقتی دقیقاً خواسته و آرمانش را به زبان تصویر درنیابیم. در یکی از بخشهای مربوط به همین صحنهها مهران احمدی زنی را در رودخانه میکُشد. از اینجا به بحث تیمسار -با بازی فرهاد قائمیان- منتقل میشویم. تیمسار بعد از این که به همراه بروجردی به این منطقه ورود میکند، زن را در حالی که مرده، در دریاچه میبیند. سپس اشک میریزد. سؤالی که مخاطب حق دارد پاسخش را بداند، این است که رابطۀ این دو چیست که تیمسار اینگونه اشک میریزد؟! زنِ مُرده همسرش است، دخترش است یا خواهرش؟! باز هم نمیدانیم. مخاطب وقتی عقبه و پیشینۀ رابطۀ تیمسار و آن زن را نمیبیند، چگونه میتواند از اشک تیمسار متأثر شود؟! فیلمنامهنویس در این حد هم به خودش زحمت نداده که شخصیت این زن و رابطهاش با تیمسار را عیان کند. وقتی در تمام اثر چیزی دلالت بر رابطۀ عاطفی این دو شخصیت نمیکند، کوچکترین ناراحتی یا تأثری در مخاطب ایجاد نمیشود. خست عنقا در ارائۀ داده به مخاطب بهوضوح به چشم میآید. نهتنها این خست را در رابطۀ تیمسار و آن زن مقتول میبینیم، بلکه مصداق دیگرِ این خست فردیست که در ابتدای داستان به عنوان مرد سخنرانِ آزادیخواه شاهدش هستیم. این فرد که با دختر قصه -با بازی پردیس پورعابدینی- رابطۀ عاطفی دارد، کیست؟! چه نقشی در قصه دارد؟! اهمیت او و سخنرانیهایش برای مردم کرد چیست؟! چرا برای شخصیتی چون مهران احمدی مهم و البته خطرناک میشود به نحوی که توسط همان مهران احمدی کشته میشود؟! نتیجۀ این خست فیلمنامهنویس کمجانترشدن پیکر نحیف «غریب» است.
ضعف بزرگ «غریب» حدف تصویر و اکتفاکردن به موارد غیرتصویریایست که کوچکترین حسی را در بیننده فعال نمیکند. مصداقی بررسی میکنیم تا هم روشنتر شود هم ادعایمان در حد گزارۀ صِرف باقی نماند. یکی از این مصادیق، کشتهشدن تیمسار (سرهنگ) است. مهران احمدی چگونه و کجا تیمسار را گیر آورده؟! نیروهای تیمسار در این درگیری چه نقشی داشتند؟! اصلاً آنها در درگیری حضور داشتند؟! نمیشود وقایع مهم داستان را فاکتور گرفت و با زبانی غیر از تصویر، آنها را روایت کرد. در این مثال، صوت جایگزین تصویر شده. بروجردی صوت تیمسار را در دفاع از میهن و میهنپرستی میشنود و بعد ناگهان صدای تیمسار قطع میشود که نشان از کشتهشدنش دارد. سپس صدای مهران احمدی شنیده میشود. علیالظاهر فیلم میخواهد با این کار، تقابل نفسگیر بروجردی و آن شخصیت را نشان دهد، خصوصاً با تهدیدهایی که آن شخصیت انجام میدهد، اما کاملاً ناتوان از شکلدادن تقابل میان این دو است.
همچنین «غریب» پر از اغراق و عدم تطابق میان کنش و واکنش است. شاهدش نیز صحنۀ کشتهشدن یکی از کردها به دست مهران احمدیست. مهران احمدی شلیک میکند و کسی که تیر به سمتش شلیک شده، با شلیک به هوا پرتاب میشود! هیچ تطابقی میان شلیک و نتیجۀ این شلیک وجود ندارد. آن شلیک با آن فاصلۀ کم چنین واکنشی را موجب نمیشود. اما نمیدانیم چرا کارگردان چنین واکنشی را از بازیگری که قرار است تیر به او اصابت کند، طلب میکند. گواه دیگر مبنی بر عدم تطابق میان کنش و واکنش جاییست که یکی از افراد بالاجبار قصد دارد مردم را برای نماز بیدار کند. داد و بیداد میکند و حرفزدن را متوقف نمیکند. در این حین بروجردی با لحنی بسیار آرام فرد را صدا میزند و فرد نزد بروجردی میآید. توجه کنیم که در آن لحظه اذان پخش میشود و خودِ فرد هم در تلاش است مردم را بیدار کند. با آن لحن آرامِ بروجردی چطور صدا منتقل میشود؟! چرا سازندگان به این جزئیات کوچکترین اهمیتی ندادهاند؟! این بیتوجهی از سوی سازندگان را میتوان در جایی دیگر نیز یافت. وقتی بروجردی میخواهد زن باردار را به بیمارستان برساند، ماشینش روشن نمیشود. ماشین دیگری را میبیند. اینکه چگونه آن ماشین را روشن کرده، به کنار. چیزی که مبهم است و در اثر پرداخت نمیشود، این است که قبل از سوارشدن دست راست بروجردی سالم بوده اما بعد از این که سوار ماشین میشود، دستش باندپیچیشده است. دلیلش چیست؟ اگر دلیلش شکاندن شیشه باشد، دلیل موجهی نیست چرا که بروجردی شیشه را با اسلحهاش شکانده.

به عنوان اثر بپردازیم. «غریب» عنوانی است که برای این فیلم انتخاب شده است. چرا غریب؟! غربت بروجردی در کدامین صحنه به بیننده منتقل میشود؟! اثر ناتوان از ساخت غربت و انتقالش به بیننده است. این مطلب ثابت میکند که حتی عنوان فیلم -علاوه بر موارد بیشمار دیگر- از بیرون به فیلم تحمیل شده و به هیچ عنوان این غربت از دل اثر قابل استخراج نیست.
عدم رعایت زمینهچینی دیگر ویژگی بارز آخرین ساختۀ محمدحسین لطیفی است؛ لطیفیای که زمانی فیلم خوب «روز سوم» را ساخته بود، امروز کیلومترها با آن لطیفی فاصله دارد. وقتی از عدم زمینه و مقدمۀ مناسب سخن میگوییم، ارجاع میدهیم به جایی که افراد بروجردی دستیار مهران احمدی را -که در نهایت مهران احمدی را لو میدهد و نیز به دست خودِ او کشته میشود- دستگیر میکنند. برنامهریزی برای این دستگیری چه زمانی انجام شده؟! چگونه او را دستگیر کردهاند؟! چرا بدون اطلاع قبلی به یکباره و دفعتاً چنین رخداد مهمی -که میتواند درام ایجاد کند- به وقوع میپیوندد؟! ناگهانی او را دستگیر میکنند. همین و بس. اینطور که پیداست، ظاهراً فیلمنامهنویس و کارگردان چندان حوصلۀ پرداختن به وقایع و نمایشدادنشان را نداشتند و صرفاً فیلمی ساختند تا چیزی ساخته باشند. اگر ذرهای احترام به مخاطب و هوشش از سمت سازندگان رعایت میشد، هیچگاه چنین اثری را شاهد نبودیم. دیگر مصداق کنارگذاشتن زمینهچینی را میتوان در پیداکردن مهران احمدی و دستگیرکردنش مشاهده کرد. بروجردی با یک آخوند -که معلوم نیست کیست، از کجا آمده و چه نقشی در قصه دارد- مشغول صحبت است. یک کات میخورَد و بروجردی و مهران احمدی روبروی یکدیگر قرار میگیرند. عجله در روایت بدون توجه به ایجاد درام و رهاکردن منطق و ملاحظات منطقی چنین نتیجهای را به بار میآورد. فیلم در بسیاری از صحنهها هیچ سِیری ندارد و از یک نقطه با سرعت به نقطۀ دیگری میرسد، بیآنکه پرداخت درست و سیر درست این مسیر برایش اهمیتی داشته باشد.
برگردیم به ابتدای فیلم. ابتدای فیلم نیز برای ما قابل درک نیست. بروجردی از دوست اطلاعاتیاش دقیقاً چه میخواهد؟! چرا میگوید به ارومیه میرود اگر آن دوست نتواند برایش کاری انجام دهد؟! ذکر مسئلۀ ارومیه بدون این که دلیلش گفته شود، معنایی برای مخاطب ندارد. اصلاً چرا ارومیه باید برای مخاطب مسئله شود؟! جدا از این مسئله وقتی با دوستش خداحافظی میکند و با خانوادهاش قصد رفتن دارد، در مسیر توقف میکند. در دقیقۀ 2 دیدار بین بروجردی و آن دختر -با بازی پردیس پورعابدینی- را شاهدیم و در دقیقۀ 122 یعنی دقیقاً دو ساعت بعد دوباره قصه به این دیدار بازمیگردد. بیننده میان انبوهی از شخصیتها و اطلاعات -که همهشان هم پرداختناشدهاند- گم میشود و اتصال این دو صحنه بعد از دو ساعت مهر تأییدی بر سردرگمی روایت است.

همچنین وقتی بروجردی در اواخر فیلم از محل جنازهها بازدید میکند، با سرهنگ (تیمسار) مواجه میشود. ما وقتی این قسمت را میبینیم، دیالوگ میان بروجردی و تیمسار برایمان یادآوری میشود. دیگر نیازی به یادآوری خودِ فیلم از طریق پخش صدای بروجردی و تیمسار نیست. این نشان از همان مطلبی دارد که پیشتر ذکر شد. هوش مخاطب را در نظرنگرفتن سبب میشود سازندگان دست به چنین اقدامی بزنند. احترامنگذاشتن به مخاطب و هوشش در سراسر اثر قابل ملاحظه است.
«غریب» به دلیل ضعفهای بیانشده برای مخاطب باهوش سینمادوست غریب است و مسلماً مقصر این غربت و فاصله با مخاطب هوشمند نیز خودش است. عدم رعایت قواعد و اصول سینما -اعم از قواعد فیلمنامهنویسی و اصول کارگردانی- مسبب ایجاد فاصلۀ میان غریب و مخاطب است. من شهید محمد بروجردی را نمیشناسم و تا کنون فقط نامش را شنیدهام و این فیلم نخستین مواجهۀ من با بروجردی و زندگیاش بود. اگر بپذیریم که بروجردی انسان وطنپرست و مردمداری بوده و سازندگان نیز با اثرشان خواستهاند به او ابراز ارادت کنند، باید گفت که نهتنها موفق به تحقق چنین هدفی نشدهاند بلکه با اثرِ بهشدت ضعیفشان، مخاطبان جدیِ اهل سینما را ناامید کردهاند. سازندگان تلاش کردند با «غریب» به زعم خودشان ادای دِینی به شهید محمد بروجردی کنند اما کاش این کار را نمیکردند چرا که جامهای که برای بروجردی دوختند، نهتنها برازندۀ بروجردی نیست بلکه به تنش زار میزند.