| «ظاهری بشردوستانه؛ باطنی ضدبشری!»
| نقد فیلم «بوگونیا / ۲۰۲۵»
| کارگردان: یورگوس لانتیموس
| نویسندهٔ این متن: پـدرام روحـی
| نمرۀ ارزشیابی: ۱ از ۴ (☆)
واژهٔ «بوگونیا» به یک باور قدیمی در یونان اشاره دارد که بر اساس این باور باستانی زنبورها از لاشهٔ در حال فاسد شدن گاو به وجود می آیند. به مرور این باور تبدیل به یک آداب و رسوم در زمانهٔ خود شد و جنبهٔ آیینی پیدا کرد و پس از مدت ها به یک اصطلاح به نام «بوگونیا» بدل گشت. این رسم تداعی گر تجدید حیات و زندگی از دل مرگ بود؛ بوگونیا به نوعی تمثیلی از نوزایی بود، به این معنا که زندگی جدید میتواند از چیزی مُرده یا در حال فساد پدیدار شود. حال عنوان «بوگونیا» تا چه حد با جدیدترین ساختهٔ لانتیموس نسبت برقرار می کند؟
عنوان پیش از این که با توجه به موضوعیت و طریقت اثر با خود (عنوان) نسبت برقرار کند، به صورت سطحی و نمادینی با اثر ارتباط برقرار کرده، که این موضوع به خودی خود جنبهٔ مثبتی نداشته و هرگز اتفاق خوبی نیست، چرا که عنوان اثر ما به ازای درونی ای که از دل ساختار اثر برآید و استنباط شود را ندارد بل که تبدیل به مستمسکی می شود برای نمادبازی های بیرونی و مفروض گیری های فیلمساز. عنوان کاملاً پست مدرنیستی ست و بیشتر نتیجهٔ پُز روشنفکربازی های ادایی و همچنین فلسفه بافی های کارگردان است تا چکیده اثر.
معنای مورد نظر عنوان باید از کُنهِ ساختار درونی و جوهرهٔ اثر نمود بیرونی پیدا کند، نه اینکه از بیرون صرفاً به واسطه خاص و یونیک بودن و یا جدید و شیک بودن به اثر تحمیل شود و یا حتیٰ اشاراتی دور، پراکنده و غیر مرتبط که بیشتر شبیه به گرفتن لپ مضامین و یا صرفاً تاچ کردن های مفاهیم مد نظر کارگردان است باشد. به سبب همین جریانْ مضمون و تم اصلی روایت هم میبایست از پیِ پیرنگ و از درون شخصیتپردازی ها استخراج گردد؛ که البته این رخداد فارق از بحث فعلی یعنی نسبت عنوان با اثر تا حدود معینی درون خود اثر شکل میگیرد.
اما این که فیلمساز میخواهد که میشل فولر با بازی «اِما استون» که مدیرعامل یک کمپانی بزرگ داروسازی است را نمادی از ملکهٔ کندوی زنبورها و تدی که کارگر همان شرکت بزرگ است را نماد زنبورهای کارگر نشان دهد کاملاً خودآگاه و ساختگی ست و حقیقتاً زیادی هم توی ذوق میزند و هیچ ارتباط مؤثر و چفت و بست شده ای هم با عنوان اثر ندارد. حال چرا باید اصلاً این قضیه را قبول کنیم؟ چون که تدی به عنوان تفریح و یا شغل دوم خود به زنبورداری مشغول است؟ و در کنار این فکر می کند که اِما استون و رویه ای که شرکت دارویی اش به واسطه تصمیمات وی اتخاذ کرده باعث نابودی و مرگ زنبورهای او که در آخر منتج به نابودی جهان می شود و همچنین عامل بدبختی های دیگر او از جمله مادر مریضش است که روی تخت بیمارستان افتاده؟ پس بنا به دلایل فوق حال باید عنوان را بپذیریم؟ تمامی این موارد، دلایل کافی و مورد قبولی نیست چرا که شروط لازمه را در خود ندارند و هر کدام داستانی مجزا و بی ربط به عنوان هستند.

حتیٰ در یکی از پوستر های اصلی فیلم که زمینهٔ کِرِم رنگْ تصویر را پر کرده اِما استون را میبینیم که یک لباس قرمز رنگ غیر معمول را به تن کرده، موهایش را تراشیده و سرش را رو به بالا گرفته و خیلی مستقیم و کاملاً سرراست ترکیب دو رنگ قرمز و زرد را شاهدیم که مشخصاً اشاره به خون و عسل دارد و حال این دو ترکیب ناممزوج از بالا به پایین با گرانروی در حال فرود آمدن و ریختن روی صورت اوست.
انگار کارگردان خودش هم می داند عنوان اش گویای همه چیز نیست و جای تبیین صریح و موجز کلیّت فیلم تنها سردرگمی و ابهام برای بیننده به بار می آورد پس به عنوان راه چارهٔ بعدی به پوستر روی آورده و حال از تصویر کمک میگیرد اما به همان پوسترها هم رحم نمی کند و از طریق نمادبازی ابژکتیو عملاً به آن دخیل می بندد و از این طریق میخواهد به هر ضرب و زوری که شده نسبتی بین عنوان و قصهٔ مفروض پشتش با اثری که ساخته برقرار کند اما هرگز در این زمینه نه تنها در خود فیلم بل که حتیٰ در پوستر هایش هم موفق نیست. فی الواقع اثر و حرفی که می زند جدای از عنوان اثر می ایستد و داستان دیگری را روایت می کند. نیّت فیلمساز که کاملاً مشخص است اما اثر به گونه ای میخواهد جنون موجود در بطن جوامع امروزی را به مخاطب نشان دهد و شک بی اعتمادی را به تصویر بکشد ولی به راستی ما در قاب تصویر چه چیزی میبینیم؟
تم فیلم در ظاهر توهّم توطئه است اما در واقع توطئه بماهو خودش است! به بیان بهتر فیلم سِیر تبدیل توهم توطئه به خود مفهوم توطئه است. یک خطی داستان این است که دو مرد به نام های تدی و دان که با هم پسرخاله هستند و با هم زندگی می کنند یک زن را که مدیرعامل یک شرکت بزرگ می باشد را می ربایند چرا که بر این باورند او یک موجود فضایی آندرومدایی است که قصد دارد زمین را نابود کند.
در ابتدا به واسطهٔ خواستهٔ دوربین فکر می کنیم که تدی و دان به ترتیب یک جامعه ستیز متوهم و یک عقب ماندهٔ ذهنی هستند که به واسطهٔ تماشای فیلم های علمی تخیلی یا اسکرول کردن در فضای مجازی، مطالب زرد و بی اعتبار را باور کرده اند و کُنْسِهٔ فیک نیوز های پوچ را خورده اند، اما پیچشهای دقیق و به موقع داستانی فیلمنامه و نشانه ها و دال هایی که که در قاب تصویر وجود دارد و همچنین رویه ای که فیلم به واسطهٔ دوربین ش پیشه می کند باعث می شود درست در بزنگاه های مشخص ما هم به دیده هایمان شک کنیم! این گونه که از جایی به بعد ما هم می گوییم نکند حق واقعاً با تدی باشد؟ به خصوص در یکی از سکانس های اواسط فیلم درست در لحظه ی تلاش میشل برای فرار که در درگیری موجود حالا این اوست که فرد غالب در این نزاع می شود و در همین حین در حالی که سعی دارد تدی را خفه کند می گوید:«تو نمیتونی منو شکست بدی چون تو یه بازندهای و من یه برندهام و این یعنی زندگی لعنتی!» در همین نقطه هم به واسطه تصویر و قاب بندی و هم جنس دیالوگ کارگردان عملاً با شک و تردید ما بازی می کند و شک ما را نسبت به این موضوع که از نظر واقعی بودن برایمان شاید حتی احمقانه به نظر برسد برانگیخته می کند و ما با خود می گوییم نکند که این مدیر عامل واقعاً یک موجود فضایی باشد؟ که همین طور هم می شود و در آخر متوجه می شویم که این دو پسرخاله اشتباه نمی کردند و توهم توطئه ای در کار نبوده بل که واقعاً دسیسه و توطئه ای اساسی در کار بوده و فضایی ها دنبال آزمایش های مرگبار روی انسان های روی کره زمین بوده اند و در آخر این اما استون است که با یک اشارهی تانوس وار پوشش جوی و لایه ازن که مانند یک محافظ از کرهٔ زمین حفاطت می کند را با یک تپ کوچک نابود می کند و این گونه تمامی انسان های روی کره زمین می میرند و نسل بشر به کلی نابود می شود. انگار که لانتیموس می خواسته فیلمی بسازد که در آن بگوید اگر شک ها به یقیین بپیوندند و واقعی باشند چه؟ و حقیقتاً به مقدار زیادی در ساختن این جهان که منحصراً مختص به خودش هم می باشد موفق عمل کرده است. در جهان بوگونیا گمانه زنی ها صرفاً به وقوع نمی پیوندند بل که شک ها خود عامل وقوع اند؛ عامل به وقوع پیوستن غیرممکن ترین ها. انگار که هر شکی به تنهایی هرچند ناممکن، امکانِ نشدنی ترین ها را هم شدنی و فراهم می کند. از نظریهٔ مضحک زمین تخت گرفته تا وجود موجودات فضایی که محتمل است و چندان دور از ذهن نیست.

اما رویکرد و خاستگاه بوگونیا چیست؟ اصلاً هدف از ساختن چنین فیلمی چیست؟ این که در آخر موجودات فضایی به کل بشریت را از بین میبرند؟ اگر کمی فرامتنی به ماجرا نگاه کنیم این که بیشتر شبیه به یک مدل توجیه پیش پا افتاده و مسخره است در برابر دست های پشت پرده و برنامه ریزی ها و بازی های سیاسی غربی از جمله نظام دارویی خود آمریکا. در کل فیلم در ظاهر ضدِ نظام دارویی آمریکا گام بر می دارد و تدی کاراکتر اصلی فیلم میشل را که مدیر عامل یکی از بزرگ ترین شرکت های دارویی است مقصر اصلی وضعیت بد موجود در خانواده و بعد تر جهان پیرامون خود می داند. در ضمن مسألهی تدی اول فردی و بعد جمعی ست.
اما در واقع چه اتفاقی جلوی چشمانمان رقم می خورد اما باز هم آن را نمی بینیم؟ در فیلم می بینیم که هم تدی که آدمیزاد است دست به جنایت و آدم کشی می زند و هم خانم مدیر عامل یعنی میشل با بازی استون آدم ها را می کشد، اما نکته ای که وجود دارد اینجاست که فیلم هم طرفدار خشونت و کشت و کشتار است و هم در واقع چیزی که در اثر اتفاق می افتد این است که هر دو ساید در حال قتل و جنایت هستند. میشل آندرومدایی انسان ها را ابژهٔ آزمایش های ضدبشری اش می بیند و به طریق خودش آن ها را می کشد و از سوی دیگر تدی برای هدفش که دفاع از سیاره و انسان های روی کرهٔ زمین است انسان های زیادی را شکنجه کرده و یا به قتل رسانیده تا ببیند کدامشان واقعاً فضایی است و همان طور که در دیالوگ میشل با تدی متوجه می شویم می بینیم که تدی فقط دو نفر از آندرومدایی ها را از بین چندصد نفر بی گناهی که کشته پیدا کرده است. رویه و رویکرد اثر فاشیستی و ضد انسانی ست چون که در نهایت هر کدام از طرفین به نوبه خود در شمایل کمک به بشریت جنایت کارند و به راحتی هر چه تمام تر برای اهداف شخصی و خواسته های خود آدم می کشند! چه آن که ادعای درمان دارد و یک سیستم را اداره می کند و قدرت پشتیبانش است چه آن کسی که می خواهد دست آن سیستم و افراد ریاکار و دروغ گو را که ادعای درمان دارند اما آدم می کشند را رو کند هر دو دستشان به خون آلوده است.
و جالب این که هر دو با انگیزه شخصی خود این کار را می کنند و این هم بُعد نارسیستیک و تاریک هر دو کاراکتر را نشان میدهد و هم نشانگر این است که جفتشان در ظاهر و شمایل کمک به بشریت دست به چنین اقدامات ضدبشری ای می زنند!
البته فیلم از نگاهی دیگر سفارشی ساز و سیاسی هم است این که تمامی تقصیرها و مرگ و میرهای ناشی از داروها و خطاهای پزشکی را جای این که گردن نهادهای مسئول بیاندازد به گردن آدم فضایی هایی می اندازد که در عالم واقع فعلی اصلاً وجود خارجی ندارند.

از بازیگری [اما استون] و [جسی پلمونز] در فیلم «بوگونیا» هم نباید غافل شد بازی ها به نوبهٔ خود واقعی و اندازه است.
[آیدان دلبیس] هم به عنوان یک بازیگر غیرحرفهای با اختلالات ذهنی و روانی به خوبی از پس نقش خود برآمده است.
منحنی شخصیتی کاراکتر میشل با بازی اما استون و سِیر تغییر و تحول او هم به نوبهٔ خود جالب توجه است. در واقع تغییرات شخصیتی او از لحظه ای که تدی او را می دزدد و زندانی می کند شروع می شود. تغییرات میشل در ظاهر در ابتدا فیزیکی بیرونی و بعدتر هر چه جلو می رویم روانی، رفتاری، شخصیتی و درونی می شود و جالب این که انگار همین تغییرات فیزیکی باعث تغییرات شخصیتی میشل می شود. حال چه کسی این تغییرات فیزیکی را روی میشل اعمال می کند؟ تدی میشل را می رباید و موهایش را از ته می تراشد، تمام تن و بدن و صورت او را به کِرِم ضدآفتاب آغشته می کند و لباس قرمز رنگ عجیبی به او می پوشانَد، انگار که تدی در حال ساختن آدم فضایی سوبژهٔ خود و رسیدن به مطلوب گمشدهی خود در ناخودآگاهش است؛ اما در واقع هم چنین است و میشل واقعاً فضایی ست اما ما این موضوع را دیر متوجه می شویم هر چند فیلم با کد هایی که به بیننده می دهد این شک را قدم به قدم در مخاطب تقویت می کند اما تصویر با خرده دیتاها جلو می رود و از فقدان تعلیق رنج می بَرَد. لحظه ای که میشل تدی را به شرکت خود می بَرد جای زندانی و زندانبان عوض می شود و لحظه ای که میشل تدی را قانع می کند که داخل کمد اتاقش در شرکت قرار بگیرد عملاً در موضع ضعف قرار می گیرد و تبدیل به زندانی میشل می شود. اما ما تا لحظه ای که تدی می میرد و میشل از آمبولانس به داخل همان اتاق می رود و درب را در آن کمد دیواری خونین به روی خود می بندد و به جهان خود می رود متوجه نمی شویم که او فضایی ست و ما فضایی بودن میشل را در همان سکانس پایانی متوجه می شویم و عملاً یکه می خوریم اما یکه ای که ضرب کمی دارد چون کمی برایش آماده ایم چرا که قبلاً با شکمان بازی شده اما در نهایت باز هم فیلم روی شوک سوار است. انگار که کارگردان تمام دو سه ساعت فیلم خود را فدای لحظهٔ پایانی ای می کند تا بیننده با خودش بگوید:«وای پس اما استون آدم فضایی بود!» اما باید به فیلمساز گفت خب به درک که بود! لانتیموس هنوز نمیداند که تعلیق چیست و چگونه کارکردی دارد؟ و اینگونه فیلم خود را به هدر داده و ذبح می کند و سر می برد؛ درست مثل سر تدی که از بدنش جدا می شود و می میرد.



