| جشنواره فجر چهل و سوم
| « صدای ماچ، جای رژ »
| نویسنده: نیما داداش پور
| نمره ارزشیابی: بی ارزش
« صددام » گمان کرده به شرط داشتن سوژه کمدی، تمام راه را رفته است. در صورتی که سوژه پیش از فیلم لو رفته است و دیگر غافلگیریِ هم در کار نیست. به علاوه که وقتی پای عطاران در میان باشد، تماشاگر دنبال خندیدن به اوست، کافی است با یک حرکت دست یا بدن، یک لحظۀ خندهدار (تمسخرآمیز) به وجود آید. گرچه دست فیلم از این لحظات تمسخرآمیز و آنی هم تهی است. اساساً آثار کمدی – سخیف امروزی نه بر پایه فیلمنامه، بلکه موقعیت و لحظه طراحی و تولید میشود. برای مثال: بدون شک یکی از نکاتی که در ابتدای کار در فکر فیلمساز بوده و روی آن حساب باز کرده، صدای ماچ و جای رژ بر صورت عطاران بوده است. در یکی از سکانسها عطاران چندین جای رژ بر صورتش دیده میشود که برخی واقعی و برخی مصنوعی هستند، به زمینه سکانس دقت کنید: عطاران (صلاح) از اتاق خواهرِ ساختگی خود بیرون میآید و پیش همسر واقعی خود میرود. همسر (پریناز ایزدیار) میدانسته که صلاح برای خاتمه دادن مشکلی به اتاق خواهر رفته است، مواجه زن با صورت پر از جای رژ عطاران یکی از همین لحظات آنیِ کمدی است. زن متعجب میشود؛ از اینکه خواهر صلاح او را چندین بار ماچ کرده باشد! از طرفی چهقدر میتوان منطق کمدی را بر حماقت و ساده لوحی کاراکترها پی ریزی کرد؟ این قضیۀ ماچها یک سمت دیگر هم دارد، سمتِ واقعی آن. عطاران گاه و بیگاه از ثریا (ایزدیار) میخواهد او را ببوسد و ما این صحنهها را در شنیعترین شکل ممکن میبینیم. دوربین یا روی کاراکتر دیگر میرود که او این صحنه را میبیند یا به بیرون از صحنه حرکت میکند، که تماشاگر تنها صدای اغراق آمیز ماچ را بشوند. باید گفت این ابتذال، نه لحظهای و آنی بلکه در سرشت و ذات کار عیان و در جریان است.
در آغاز فیلم صلاح در نقش بدل صدام در کاخ او حضور دارد. چندی نمیگذرد که آشوب به پا میشود و بچههای صدام به جان هم میافتند. مشخص نیست هدف فیلمساز از این هرج و مرجِ مضحک چه بوده است. اگر قرار بر خندیدن باشد، چرا باید به چنگال فرو رفته بر دست و سر خندید. یا چرا شوکه شد، مگر ضرورتی دارد و استفادهای در ادامۀ داستان از آن میشود؟
ظاهراً باید صلاح از اینکه به عنوان بدل صدام در زندگی اوست ناراضی باشد و دل در گروی وطن داشته باشد، اما همین سکانس آغازین و در ادامه آن (صحنه مشابه آغاز فیلم در حیاط کاخ) هیچ عکس العمل اعتراضی از او نمیبینیم، با خیال آسوده سیگار میکشد و از گلف بازی کردن لذت میبرد. البته شاید دارد از بدل صدام بودن لذت میبرد که خود بحث دیگری است. وقاحت و فرومایگی فیلم تمامی ندارد، دیگر تا چه اندازه میتوان در کمدیها به سبک زندگی و موسیقی دهه پنجاه و شصت تکیه کرد؟ (بخصوص بعد از اکران فسیل)
اما فیلمنامه. آیا فیلمنامه چیزی به عنوان منطق روایی دارد؟ خط داستانی: صلاح برای زنده ماندن پدرش مجبور میشود به تهران برود و در نقش صدام واقعی در میدان آزادی سخنرانی کند. آیا واقعا پدر اهمیت دارد؟ اصلا پدری وجود دارد؟ اگر وجود دارد پس چرا همه چیز ساختگی است؛ گویا یک آدمی از جلوی دوربین رد شده و چند لحظه نقش پدر را بازی کرده و کات. جالب اینجاست که صلاح در نقشهای که به اصطلاح طراحی میکند، پدر را عملا فراموش میکند. در ادامه صلاح تصمیم میگیرد یک تیر و دو نشان بزند و در ظاهر ماموریت، ازدواج نیز بکند. یعنی عروسی در میدان آزادی برگذار شود که سخنرانیای هم در آن بین گرفته شود و قضیه به اتمام رسد. توالی رویدادها در « صددام » نه تنها علت و معلول کافی را ندارد بلکه مغلمهای از ایدههای خام و نامنسجم است.
در سمت دیگر قصه در هتل، خشایار (عباس جمشیدی فر) مدیر یا آبدارچی معتادی است که تریاک را به گونههای مختلف مصرف میکند. تقریبا هرجا او را میبینیم یا مصرف کرده یا در پی مصرف است. بخشی از شوخیهای فیلم در کنار لخت شدن و بازیهای کلامی و فیزیکی عطاران، بر روی همین ماجرا تریاک کشیدن میچرخد. در واقع موقعیت های کمدی فیلم اساسا از بامزه بودن قصه نمیآید و تماما متکی بر حالات زننده و ناگهانی بازیگران (بخصوص عطاران) است.
قصه اصلی (ماجرا سخنرانی) که بی منطق نیز است، در پرده دوم اهمیتاش را از دست میدهد. چطور ممکن است مامور آموزش دیده و خبرۀ عراقی در عملیات مخفی به سادگی گولِ آدمی را بخورد که سه سال نتوانسته از عراق فرار کند؟ اصلا چطور میتوان باور کرد این آدم در کارش خبره است؟ فیلمساز منطق خاصِ کمدی را نمیشناسد و بیش از حد بر تصادف و اغراق حساب باز کرده است. نکته مهم اینجاست که تماشاگر به کمترین چیزی که توجه میکند جابجایی و تشابه صلاح با صدام است، اتفاقا شباهت با تاتلیس بامزهتر است. وقتی فیلمساز به فکر لحظه بامزه است نه داستان قصهگو و کمدی؛ فراموش میکند که قصه عروسی جعلی است و عملا خرید انگشتر بیهوده است.
فیلم و فیلمساز، که توامان شخصیتها و مخاطب را احمق فرض کردهاند؛ حالا به جنگ و رزمندهها نیز رحم نمیکند؛ چون مسئله و اهمیت جنگ را نفهمیده است. هیچگاه در سینمای ایران نسبت به سرباز عراقی و صدام، حس مثبتی دریافت نکرده بودم که در این فیلم، فیلمساز به واسطه طنز به آن رسیده بود.

