| جشنواره فجر چهل و سوم
| « سرباز بیروت، شهید آمریکایی؛ عِرق ملّی…؟! »
| نویسنده: پدرام روحی
| نمره ارزشیابی: ۰ از ۴
فیلم « بازی خونی » بر اساس واقعهٔ تلخی که در سال ۱۳۶۰ در شهر آمل اتفاق افتاد ساخته شده است، واقعهای که به قیام آمل مشهور است و توسط گروهی متشکل از افرادی که عقاید چپ داشتند و عملاً مارکسیست بودند به نام اتحادیه کمونیستهای ایران معروف به سربهداران هدایت میشد؛ این حمله پس از ۲ روز درگیری و کشتوکشتار مردم بیگناه، توسط مداخلهی همان مردم شجاع و دلیر و نیروهای بسیج و سپاه به پایان رسید و در نهایت شهر از چنگ این قیام خونین آزاد شد. این چکیده و خلاصهی ماجرای آن روزهاست، پس با این تفاسیر حال ما باید تمامی این اتفاقات و رویدادهای تلخ و جانکاه و چگونگی مقابله با افرادی که این واقعهی خونین را رقم زدند را در این فیلم به زبان سینما ببینیم و شاهد باشیم چونکه فیلم دست روی یک واقعهای گذاشته است که در گذشتهای نه چندان دور در عالم واقع واقعاً اتفاق افتاده و حال فیلمساز با ساختن این فیلم ادعای بازسازی و ابژکتیو کردن اتفاقات تلخ و هولناک و حالهوای همان واقعه و آن دوران را دارد.
مقصود از به زبان سینما درآوردن یعنی این که فیلم باید تمامی اتفاقاتی را که در واقعیت بیرونی رخ داده است را حال با قصهگویی و شخصیتپردازی درونی کند و در نهایت تمامی رویدادها و حوادث درون اثر را دراماتایز یا دراماتیزه کند و کشمکش ایجاد کند و سمپاتی ما را برای مثال در اینجا به مردم بیگناهی که در این واقعه شهید شدهاند جلب کرده و حسمان را درگیر و در نهایت برانگیخه کند، کشمکشی که از دل قصه، روایت و نوع روایت و از پس چگونگیِ رخ دادن اتفاقات و بعدتر چگونگیِ مواجههی قهرمان قصه برای مثال با این واقعهی مذکور و بعدتر آنتاگونیست قصه پدید میآید.
اما چیزی که تصویر به ما ارائه میدهد ۱- هرگز ما را یاد آن واقعهی تلخ و خونین نمیاندازد و ۲- مارا هرگز با اشخاصی که جلوی این قتل عام ایستادگی کردند و پیروز میدان شدند _برای مثال قهرمان قصه و دوستانش_ سمپات نمیکند که هیچ بلکه برعکس آنتیپات هم میکند! ۳- ما فقط مردم بیگناه را میبینیم که غرق در خون روی زمین افتادهاند، اما هیچ اثری از آنها در فیلم نیست و مردم عملاً در این فیلم هیچ کنشمندیای ندارند! و در نتیجه هیچ سمپاتیای رخ نمیدهد و حادث نمیشود؛ در همینجا اینکه مسألهی فیلمساز هرگز مردم نیستند به طرز فجیعی لو میورد! فیلم راجع به کشته شدن و قتل عام مردم بیگناه واقعهی آمل است، اما جالب است مردم هیچکجای قصه و فیلم نیستند! و فقط دادوبیداد و فریادها و نعرههای مثلاً فرماندهای را شاهد هستیم که کوچکترین شباهتی به هیچ فرماندهی نظامیای ندارد! همینجا باید به فیلمساز گفت:«فرمانده داد نمیزند، عمل میکند!»؛ این که به ظاهر قهرمان فیلم/شبه فرمانده دائماً سر نیروها فریاد بزند و صدایش را بالا ببرد نشان از ضعف اوست نه اقتدار او! دادوفریاد هم حدورسم خاص خودش را دارد و اینجا خبری از تاثیرگذاری حداقلی هم نیست! ما از ابتدا تا انتهای فیلم عملاً کوچکترین کنشمندیای ازسوی احمد_نقش اصلی فیلم_با بازی ارسطو خوشرزم نمیبینیم؛ احمد هیچ کدام از خصوصیات یک فرماندهی نظامی را دارا نیست، چه از نظر ظاهری و چیزی که میبینیم چه از نظر باطنی و درونیاتش که توخالیست! این گریم و موهای بلند برای نقش احمد نیست! پوشیدن لباس نظامی هم حرمت دارد و باید به آن احترام گذاشت از طرفی احمد انگیزهی مشخصی هم ندارد! و هویتش لق میزند! برای مثال با چه انگیزهای پیش خلیل میرود؟ هدفش از این همه دعوت به عمل چیست؟ اصلاً مگر نمیگوید باید دست به اقدام بزنیم؟ پس چرا دست به هیچ اقدامی نمیزند و کاری انجام نمیدهد؟ چرا فقط داد میزند و شعار میدهد ژست آدمهای عملگرا را به خود میگیرد؟ و یا اینکه آیا احمد واقعاً مرد خانواده است؟ یا این هم دکوراتیو است؟ این که در دو سه پلان زن و بچهی احمد را ببینیم نه شخصیتی خلق میشود و نسبتی ساخته میشود و نه خصیصهای خاص و منحصربهفرد به وجود میآید و در نهایت هم دیدن این چند نما با همسر و فرزند هرگز نمیدهد مرد خانواده!
در کل انتخاب بازیگرها هم فاجعه است، بازیها بد و خامدستانه است، دیالوگها ابتدایی و سطحی است و خسته کننده.
وقتی فیلم به کاراکتری که باید قهرمانی کند متکی باشد اما نه کاراکتر بسازد نه قهرمان در نتیجه فیلم در هیچکجا حتیٰ لحظهای برای مخاطب همراهیبرانگیز نیست و هرگز هم سمپاتیبرانگیز نمیشود! چرا که تم فیلم نه قتلعام مردم آمل و نه حتی نقد مارکسیستها و چپهای تندرو و افراطی بلکه تم فیلم فقط و فقط خودنماییهای کودکانهی احمد/شبه فرمانده است که میل وافری به همیشه برحق بودن دارد و جالب است همیشه هم از همه حتیٰ دوستان و همکارانش طلبکار است و برعکس، این قهرمان قلابی جای این که برایمان به شخصیتی سمپاتیک تبدیل شود و واقعاً با کنشمندی هرچه تمامتر راه چاره پیدا کند، در میدان نبرد یکهتازی و در نهایت قهرمانی کند، کوچکترین کار مثبتی در طی مدت زمان بیش از دو ساعتهی فیلم انجام نمیدهد و فقط فریاد میزند و نعره میکشد و به یک عدد مقوای ماقبل تیپ آنتیپات بدل میشود. دوستان و همکارانش هم از او بدتر هستند هیچ کدام در نمیآیند و شخصیتشان ساخته نمیشود! به جز رسول بازجو که عاقلشان است و ما تا حدی به او سمپاتیم که البته فیلم همان سمپاتی حداقلی را هم در آخر پس میگیرد! اما حداقل در شغلش که بازجوییست خوب عمل میکند و کارش را انجام میدهد و استایل ظاهری و پوشش، چهره و گریم قابل قبولی دارد و ما رسول را به عنوان یک تیپ که مامور بازجویی است باور میکنیم. اما برسیم به خلیل دوست احمد که قلبش برای بیروت و آدمهایی که هموطنش نیستند میتپد و دلش میخواهد در خاک بیروت بجنگد! زمانی که احمد از او درخواست کمک و همکاری میکند با بیمیلی و البته از روی اجبار خواستهی احمد را قبول میکند چون که احمد انگشتر یکی از دوستان مشترکشان را که به تازگی در عملیاتی شهید شده است را به او میدهد و به نوعی خلیل را به این شیوه مدیون میکند تا درخواستش را قبول کند تا خلیل کمی هم برای مملکت و کشور، خاک و میهن خودش ایران بجنگد! هرچند که برایش کار سختیست و به هر حال بیروت برایش مهمتر است! اما خب به هر روی خلیل این درخواست احمد را با بیمیلی قبول میکند و تصمیم میگیرد به احمد از روی شکمسیری و البته فقط و فقط از روی دِین و نذری که برگردنش افتاده است کمک کند نه از روی عِرق به وطنش ایران؛ تصویر که این را میگوید! اما ادعای فیلم چیست؟ این که خلیل مرد جنگ و عملیات و مرد روزهای سخت است و قلبش برای ایران و ایرانی میتپد، که البته این ادعا یاوهای بیش نیست و البته که هرگز اینگونه نیست حداقل ما که در کل فیلم اینچنین شخصیتی را که قلبش برای ایران بتپد را ندیدیم! خلیل ذرهای تعصب، غیرت و عِرق به وطنش ایران را در خاک وجودیش ندارد! خلیل یک بیهویت به تماممعناست.

برای فیلمساز و ناخودآگاهش عجیب نگرانم چرا که برای جشنوارهی فجر فیلم ساخته اما ایران و ایرانی مسألهاش نیست! جای تأسف دارد و البته باید در این باره ابراز نگرانی کرد!
به نظرم کسی که جنگیدن در بیروت برایش مهمتر و ارجحتر از جنگیدن در خاک مقدس ایران باشد متعلق به این خاک و مرزوبوم نیست و اصلاً ایرانی نیست! باید به سازندگان فیلم «بازی خونی» گفت ما برای این خاک شهید دادیم و خاک ایران و این مرزوبوم برای ما حرمت دارد ایران برای ماهایی که ایرانی هستیم ارجحتر از هر چیزی دیگریست و ما برعکس شما روی کشورمان غیرت و تعصب داریم. اگر بخواهیم سِیر شخصیتی خلیل را در اثر بیشتر تحلیل و بررسی کنیم به نتایج جالب توجهی میرسیم؛ رویهی خلیل بسیار جالب است! از یک طرف میخواهد برای بیروت بجنگد از طرفی دیگر به مانند رمبوی آمریکایی و فیلمهای هالیوودی صدتیر و مسلسل به دست میگیرد و به کمونیستها با فحش و ناسزا شلیک میکند و آنها را میکشد! خب پس در این بین عِرق ملی چه شد؟! کجای این ماقبل شخصیت و اصلاً کجای این رفتار و لحن و گویش، کجای این کنش و اکت ایرانیست؟! رفتار خلیل، اکتهایش، نوع پوشش و حتیٰ استایل ظاهریاش، سیگار کشیدنها و حرفها و طعنههایی که به محض سیگار کشیدن به افرادی که مورد بازجویی قرار میگیرند میزند مثل:«یه دونه بکش سیگار قبل اعدام میچسبه» همگی اداییست و وصلهپینهای و البته برای فرهنگ غرب و متأسفانه از اقبال بد فیلمساز این رفتار و فرهنگ غربی در اثر ایرانیزه نشده و ایرادهای اساسی دارد؛ یا زیادی گل درشت است و یا بعضاً جاهایی کممایه است! این مدل حرف زدن، رفتار و منش به ما تعلق ندارد، خلیل اصلاً اینجایی نیست نمیدانم کجاییست! اما مطمئناً به ایران تعلق ندارد و همهی اینها روی هم رفته نمیدهد یک نیروی نظامی متعصب وطندوست ایرانی! و در نهایت حتیٰ نظامی بودن خلیل برای ما باورپذیر نمیشود.
خلیل حتی تیپ هم نیست و درون و بیرونش با یکدیگر منافات دارد! در دل میل به جنگیدن در بیروت را دارد و در بیرون و ظاهر و عمل آدمکشی به سبک و سیاق رمبوی آمریکایی! حتیٰ نحوهی شهادتش هم آمریکاییست! و انگار که کشتن چپها برایش یک جور بازیست و با گرفتن مسلسل و تیرباران کردن کمونیستها و ناسزا گفتن به آنها در میدان نبرد خودنمایی میکند! بدون اینکه ذرهای مردم برایش مهم باشند.
فیلم هم در ساخت و هم در فیلمنامه عیبوایرادات اساسی و بنیادین دارد برای مثال: در ساختن نسبتها برای مثال دوستی و رفاقت فیمابین این ۴/۵ نفر هم به شدت ناموفق است و بد عمل میکند به نحوی که رابطهی شخصیتها با یکدیگر هم رنگوبوی رفاقت و سویهی همدلی به خود نمیگیرد و ما را پس میزند برای مثال: احمد در اوایل فیلم با کنایه و لحن بد و طلبکارانهای میگوید:«نشتی داریم» به این معنا که یک نفوذی بینمان است، انگار که محقترین آدم روی کرهی زمین است و حتی به رسول تقریباً تا اواخر فیلم شک دارد حتی جایی به رسول دستبند میزند و او را هنگام حملهی کمونیستها در ماشین حبس میکند! در اینجا احمد برای ما بسیار آنتیپات میشود و این رفتارها از سوی احمد ما را پس میزند. یا قبلتر در اوایل فیلم بعد از اولین حملهی چپها احمد میرود تا خلیل را برای کمک و رفع مشکل بیاورد اما خلیل نه از سر دوستی بلکه از سر یک دِینی که برگردنش افتاده و نذر انگشتر قبول زحمت میکند و با به میدان میگذارد حتی همان قبول دِین و اعتقاداتش هم برایمان ساخته نمیشود و در سطح «چه» فیلمنامهای باقی میماند انگار که در عمل انجام شده قرار میگیرد و به اجبار درخواست احمد را قبول میکند.
از میزانسنها هم مثال بزنیم: وقتی همگی این ۵ نفر را در تصویر میبینیم که در حال مشورت برای رفع مشکل پیش آمده و حملههای سربهداران و دستیگری سرکردهی این گروه هستند، اندازهی نما نوع و زاویهی دوربین و قاببندیها غلط است، دوربین روی دست بدون کات زدن از جلو به عقب میرود و همهی بازیگرها بدون ذرهای خلاقیت از سوی کارگردان همگی در یک خط در قاب قرار میگیرند، دلیل این دوربین روی دست و کشیدن عقب دوربین دقیقاً چیست؟ مشخص نیست! نورپردازی هم ایراد دارد و گاهاً بیدلیل اتاقها تاریک است، موسیقی متن هم در بخش انتهایی فیلم به شدت نابجا و بد است و اصلاً به رویهی فیلم نمیخورد و کمکی به درگیرشدن مخاطب با فضای اثر نمیکند! هرچند که اصلاً فضایی ساخته نمیشود ولی موسیقی متن فیلم کوچکترین احساسی هم برانگیخته نمیکند.
سکانسی که دختر احمد به دست سارا حاتمی کشته میشود هم سکانس بدیست، احمد دختر بیجانش را از روی زمین بر میدارد دوربین دور او میچرخد، این مسخرهبازیها دیگر چیست؟ به نظرم این حرکت دوربین از نابلدی تکنیک فیلمساز است، بازی بازیگر هم در این لحظه فوق تصنعیست! و ما لحظهای با احمد همراه نمیشویم و در سوگش شریک نمیشویم.
فیلم در ساختن جبههی دشمن هم بسیار بد و الکن عمل میکند و ما متوجه نمیشویم انگیزهی سربهداران چیست؟ اصلاً سران این گروه چه کسانی هستند؟ چرا تا این حد میل به خونوخونریزی و کشتوکشتار دارند؟ این همه تنفر برای چیست؟ همهی این سوالات در فیلم بیپاسخ باقی میمانند.
در مجموع «بازی خونی» یکی از بدترینهای جشنواره چهلوسوم فجر بود، فیلمی که ناتوان در شخصیتپردازی، الکن در قصهگویی و عاجز در تکنیک است.