لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > نقد > نقد فیلم > : «جشن اکنون به واسطۀ یادآوری گذشته» | نقد فیلم آمارکورد

«جشن اکنون به واسطۀ یادآوری گذشته» | نقد فیلم آمارکورد

| «جشن اکنون به واسطۀ یادآوری گذشته»

| نقد فیلم «آمارکورد»

| نویسنده: امیر میرزائی

| نمرۀ ارزشیابی: 2.5 از 4

در طول تاریخ سینما آثاری بوده‌اند که صفات متعددی برای توصیفشان به کار رفته است، اما بیش از همۀ صفات، صفت «شیرین» را پذیرا می‌شوند. Amarcord ساختۀ فدریکو فلینی یکی از این آثار است. اثری گرم، سرزنده و بامزه؛ اثری که لبخند بر لب می‌نشاند، می‌خنداند و لذت‌های زندگی را نمایش می‌دهد.

با پوستر آغاز کنیم. پوستر بالا پوستر رسمی Amarcord است. پوستر رسمی این اثر نقاشی‌ای است که در آن، تمام یا غالب کاراکترهای فیلم حضور دارند. آن کاراکترهایی که حضور پررنگ‌تری در اثر دارند، در مرکز تصویر یا نزدیک به مرکز قرار گرفته‌اند. برای مثال گرادیشا، شخصیت اصلی قصه (پسر نوجوان)، پدر و مادر و پدربزرگ این پسر در مرکز پوستر یا نزدیک به مرکز حضور دارند. در سوی دیگر کاراکترهای کم‌رنگ‌تر در گوشه‌های تصویر مشاهده می‌شوند.

در پشت شخصیت‌ها مکان‌ها و بخش‌هایی از اثر دیده می‌شود که در طول فیلم، مخاطب آن‌ها را تماشا کرده است. برای مثال در سمت چپ تصویر، میزی با پنج صندلی دیده می‌شود که به پایان فیلم اشاره دارد: این‌که گرادیشا به آرزویش می‌رسد و ازدواج می‌کند. این میز میزی‌ست که همه در پایان فیلم دور آن می‌نشینند و مزدوج‌شدن گرادیشا را جشن می‌گیرند. اما تعداد صندلی‌ها پنج‌تاست. این تعداد صندلی در پوستر متناسب با تصویر فیلم نیست. افرادی که دور میز می‌نشینند، بسیار بیشتر از پنج نفرند و انتخاب پنج صندلی در پوستر محل سؤال است. با توجه به آنچه که در اثر دیده شد، تعداد صندلی‌ها می‌بایست بسیار بیشتر از تعدادی باشد که در پوستر قابل مشاهده است.

در سمت راست تصویر، پشت به شخصیت‌ها، زوجی دیده می‌شوند. آن‌ها که به‌وضوح تازه‌عروس و داماد هستند، بی‌آن‌که چهره‌شان مشخص باشد، دست در دست یکدیگر به سمت راست قاب در حرکت‌اند. مشخص است که این‌دو گرادیشا و همسرش هستند و حرکتشان به سمت راست قاب اشاره‌ای به این مطلب است که گرادیشا اکنون می‌خواهد از عزیزان و دوستانش جدا شود و مسیر دیگری را برای ادامۀ زندگی در پیش گیرد.

در پوستر علاوه بر تصویر شخصیت‌های اثر و اجزای دیگرِ پشت شخصیت‌ها، دو عنوان خودنمایی می‌کنند: یکی عنوان فیلم و دیگری نام کارگردان. معمولاً در پوسترهای سینمایی عنوان فیلم بسیار برجسته‌تر از نام کارگردان است و نام کارگردان بخش بسیار کوچک‌تری از پوستر را به خود اختصاص می‌دهد. اما در اینجا نام فدریکو فلینی به عنوان کارگردان اثر به انگلیسی بالاتر از عنوان فیلم آمده است. درست است که به لحاظ اندازه، نام کارگردان کوچک‌تر از عنوان فیلم است اما با وجود این، نام کارگردان هم مستقلاً اندازۀ بزرگی دارد هم بخش قابل‌توجهی از پوستر -و در نتیجه نگاه بیننده- را به خود اختصاص می‌دهد (در سایر عکس‌ها با همین پوستر، نام کارگردان حتی بزرگ‌تر درج شده). احتمالاً دلیل چنین چیزی این است که فلینی اثری خلق کرده که کاملاً شخصی است، گویی نمی‌توان فلینی را از Amarcord جدا دانست -و در نتیجه جدا کرد-. از آنجایی که Amarcord کاملاً از دل زندگی فلینی خلق شده، کنارهم‌بودن نام کارگردان و نام اثر دلالت بر پیوند نزدیک خالق و مخلوق دارد. صدالبته درست است که تمام آثار هنری خالقی دارند و مخلوق یا اثر هنری در نسبتی جدی با خالقش است، اما از آنجایی که فلینی گذشتۀ خود را نمایش می‌دهد، گویی این نسبت بیش از سایر آثار هنری به چشم می‌آید و به همین خاطر درج نام کارگردان با این تأکید در پوستر تا اندازه‌ای موجه به نظر می‌رسد.

علاوه بر این موارد، Amarcord پر از رنگ و تنوع است: از رنگ‌های بصری گرفته تا تنوع کاراکترها. گروه‌های سنی متعددی در اثر نمایش داده می‌شود. از پدربزرگ و اهالی مسن گرفته تا پدر و مادرها، معلمین مدرسه و نوجوانان. این امر در پوستر نیز پیاده شده. شخصیت‌های پوستر از گروه‌های سنی مختلف بوده و در پوشش، کاملاً ملون دیده می‌شوند. انواع رنگ نمایش داده می‌شود و چنین چیزی در پوستر از دل فیلم و متناسب با خود فیلم است.

اکنون توجهمان را معطوف به عنوان اثر کنیم. عنوان فیلم Amarcord و به این معناست: «به یاد می‌آورم» این فعل از زبان اول شخص ادا می‌شود و در واقع این فلینی است که به یاد می‌آورد. در واقع Amarcord اشاره به خاطراتی است که فلینی در 53 سالگی همچنان به خاطر دارد و آن خاطرات را با مخاطب به اشتراک می‌گذارد (از آنجایی که Amarcord در سال 1973 اکران شده و فلینی متولد 1920 است، در آن زمان 53 ساله می‌شده).

اما عنوان، عنوان خوبی نیست. استدلالِ پشت این ادعا این است که عنوان عنوانی نیست که از دل اثر بیرون بیاید. کارگردانی به نام فلینی بیرون از اثر خودش می‌ایستد و از بیرون، اثر خودش را می‌نگرد و دوباره از بیرون، نامی بر آن می‌نهد. او در مواجهۀ شخصی خودش با اثرش چنین نامی را انتخاب می‌کند و این‌گونه نیست که از دل تصویر Amarcord نام اثر را انتخاب کرده باشد. اگر به فیلم دقت کنیم و سراسر فیلم را از نظر بگذرانیم، به هیچ وجه نمی‌توان عنوان «به یاد می‌آورم» را برای اثر مناسب دانست. چرا که عنوان صرفاً در نسبت با خالق و مخلوق انتخاب شده و کاملاً خارج از دل تصویر است. در واقع عنوان هیچ نسبت روشن و منطقی‌ای با تصویر ندارد. اگر کارگردان را در مقام فرد سوم شخص میان مخطاب و اثر در نظر نگیریم، انتخاب چنین عنوانی تماماً بی‌معنا خواهد بود. درست است که در خصوص این فیلم نمی‌توان کارگردان و خاطرات کارگردان را نادیده گرفت، اما این بدین معنا نیست که انتخاب عنوان از زاویۀ نگاه خود کارگردان -زاویۀ اول شخص- انتخابی موجه و قابل‌پذیرش باشد.

اکنون همان‌گونه که فلینی خاطراتش را به یاد می‌آورد، ما نیز اوایل فیلم را به یاد آوریم. ابتدای فیلم دربارۀ شیطنت‌ها و بازیگوشی‌های بچه‌ها و نسبت میان آن‌ها، معلم‌ها و کلاس‌هایشان است. صحنه‌هایی که نمایش داده می‌شود، بامزه و دلنشین است و شر و شور آن دورۀ سنی خاص را به‌سادگی و شیرینی منتقل می‌کند.

به کاراکترهای قصه بپردازیم. یکی از اصلی‌ترین کاراکترها گرادیشا است. او که برای جنس مذکر -از نوجوانان گرفته تا بزرگسالان- جذابیت جنسی دارد، در بسیاری از صحنه‌ها دیده می‌شود. درست است که او خواهان زیادی دارد، اما به غیر از اواخر فیلم، تقریباً در همۀ صحنه‌ها در کنار چند زن حضور دارد. به عنوان مثال اوایل فیلم را به یاد خاطر آوریم. در آن صحنه دو زن در کنار گرادیشا حضور دارند و او در مرکز آن دو، بیشترین توجه را به خود جلب می‌کند. آن دو زن دست‌های گرادیشا را گرفته‌اند و گویا مردانی هستند که او را همراهی می‌کنند. این زن‌ها هستند که با او همراه‌اند و گاه در این همراهی، چونان مردانی می‌شوند که او را در کنار خود دارند. بودن با گرادیشا برای مردان در حد آرزو و رویاست و گویی رسیدن به او هیچ‌گاه محصل و محقق نمی‌شود، تا جایی که شخصیت پسر نوجوان قصه در رویاهایش، او را در ذهنش مجسم کرده و با آن تصویر ذهنی خیال‌پردازی می‌کند.

حضور گرادیشا در مرکز تصویر و نیز مرکز توجه همشهری‌ها و مخاطب

آمارکورد یک ویژگی برجسته دارد و آن بهره‌بردن از موقعیت‌هایی‌ست که فیلم را تبدیل به اثری سرخوش، گرم و صمیمی می‌کند. مخاطب با شخصیت‌ها همراه می‌شود و از موقعیت‌های خلق‌شده به واسطۀ آن‌ها لذت می‌برد. برای مثال کاراکتر پدر -پدر پسر نوجوان- فردی عصبانی و تندمزاج است. گاه عصبانیت‌هایش اغراق‌شده به نظر می‌رسد و همین اغراق، به اثر لحنی کمدی می‌بخشد. این موقعیت‌های اغراق‌شده به شیرینی اثر کمک می‌کند. برای مثال عصبانیت‌های پدر و دعوای پدر و مادر را در نظر بگیریم. در کنار این امر، آرامش و طمأنینۀ دایی هنگام غذاخوردن را تصور کنیم. علاوه بر دایی، رفتارهای پدربزرگ و بی‌تفاوتی او تضادی عجیب با دعوا و درگیری میان پدر و مادر دارد که همه و همه باعث جذابیت و گرمای Amarcord می‌شوند.

به شخصیت بیشِین بپردازیم. بیشین همانی‌ست که داستان امیر عرب و سی همسر او را تعریف می‌کند. بینشین از نگاه راوی داستان، انسانی چاپلوس معرفی می‌شود. اما در تصویر چنین چیزی مؤیدی ندارد یعنی اصلاً چاپلوسی را در تصویر نمی‌بینیم. و این یکی از مواردی‌ست که به نظر در Amarcord زائد محسوب می‌شود.

مرتبط با همین بخش، نقدی دیگر را به اثر بیان می‌کنیم. داستانی که بینشین نقل کرده و اکنون راوی آن را تعریف می‌کند، مرتبط با امیر ثروتمند عرب است که به همراه همسرانش به منظور تفریح به ایتالیا آمده. این در حالی‌ است که در تصویر آن نوع پوشش خاص مربوط به هندوستان است، نه عربستان. ضمن این‌که علاوه بر پوشش، چهره‌ها هم مشابه و مرتبط به اعراب نیست و این کم‌دقتی در جزئیات یکی از ضعف‌های Amarcord است. کارگردان قصد داشت از تعداد بالای همسر در فرهنگ عرب بهره‌ای کمیک ببرد، اما چنین بهره‌ای سرانجامی ندارد چرا که همان ابتدای کار باورپذیر از آب درنمی‌آید.

اما Amarcord ضعف دیگری نیز دارد. در بخشی از فیلم نمایشی فاشیستی اجرا می‌شود و تعداد زیادی از اهالی -کاراکترهایی که در طول اثر دیدیمشان- در این جشن حاضر می‌شوند. آن‌ها از سر هیجان و با رویکردی احساسی با فاشیسم همراه شده و به آن افتخار می‌کنند. این همراهی با فاشیسم موضع نهایی کارگردان نیست، بلکه در ادامه، پس از نمایش همراهی مردمی، چیزی را نمایش می‌دهد که مخاطب از همراهی با فاشیسم به بیزاری و انزجار از آن برسد. پیش از پرداختن به این بخش، باید بگوییم که یکی از افرادی که در این جشن حضور ندارد، پدر عصبانی قصه است. همسرش درِ خانه را به روی او قفل کرده و اجازۀ خروج از خانه و ورود به جشن را به شوهرش نمی‌دهد. اما دلیل چنین کاری مشخص نیست. مخاطب درنمی‌یابد که چرا پدر اجازۀ حضور در جشن را ندارد. خودِ او معترضانه از زنش می‌پرسد که چرا نمی‌تواند در مراسم حاضر باشد؟ و زنش صرفاً این پاسخ کوتاه را می‌دهد: «خودت می‌دونی.» چنین پاسخی به هیچ وجه ماجرا را برای مخاطب مشخص نمی‌کند. البته وقتی پدر را دستگیر می‌کنند، یکی از بازجویان عبارتی را از قول پدر نقل می‌کند. او می‌گوید: «شنیدیم که گفتی اگه موسولینی این‌طوری ادامه بده، من واقعاً نمی‌فهمم.» چنین عبارتی احتمالاً به این معناست که پدر احتمالا منتقد رژیم است. با این‌حال صِرف چنین عبارتی دلیل نمی‌شود تا از منتقد بودنش مطمئن باشیم و همین امر باعث شود همسرش اجازۀ حضور در جشن را به او ندهد. نیاز به پرداخت بیشتری بود تا ضد رژیم‌بودن پدر را باور کنیم.

در ادامۀ صحنۀ بازجویی، پس از این‌که یکی از نیروها به پدر توهین می‌کند، پدر را مجبور می‌کنند که به بهانۀ پیروزی فاشیسم نوشیدنی بخورد و این‌گونه این پیروزی را جشن بگیرد. پس از این‌که پدر متوجه می‌شود که این نوشیدنی نیست که به او تعارف کرده‌اند، از نوشیدن امتناع می‌کند، اما اجبار نیروهای فاشیستی دقیقاً جایی‌ست که ما را از آن‌ها بیزار می‌کند. بقیۀ نیروها نیز در کمال خونسردی پدر را تماشا می‌کنند و بی‌رحمی و بی‌تفاوتی‌شان را نمایش می‌دهند. همین نمایش کوتاه اما غیرانسانی کافی‌ست تا مخاطب پس از همراهی اولیه با فاشیسم از دل همراهی کاراکترها با آن، این‌بار نسبت به فاشیسم احساس انزجار کند. بازداشت پدر و نحوۀ برخورد با او روح بی‌رحم فاشیسم را عیان می‌کند. البته فلینی بیش از اندازه روی این موضوع تمرکز نمی‌کند و فیلمش را دوباره به مسیر سابقش برمی‌گرداند. او نمی‌خواهد اثرش لحنی ناراحت‌کننده و تراژیک داشته باشد. به همین خاطر پس از این‌که پسر خانواده پدرش را می‌بیند، دوباره حال و هوای سابق Amarcord زنده می‌شود. پسر با دیدن پدر حرفی از سرِ شیطنت می‌زند و این حرف پدر را عصبانی می‌کند. چگونگی عصبانیتش نیز درست مثل قبل شیرین و بامزه است و اثر را از فضای جدیِ پیشین دور می‌کند.

فلینی اثری خلق کرده که با آن گویی دوباره با گذشتۀ خود تجدید خاطره می‌کند. به یک معنا گذاشتۀ خود را به مدد تخیلش بازآفرینی می‌کند و گذشته را وارد اکنونش می‌کند. صحنه‌هایی را در خاطر آوریم که برخی از کاراکترها رو به دوربین، خطاب به مخاطب، جملاتی را بیان می‌کنند. گویی این‌ها خودِ فلینی را مورد خطاب قرار می‌دهند و گویی مخاطب جای فلینی قرار گرفته و تجربۀ زیستۀ فلینی را به واسطۀ Amarcord تجربه می‌کند. در واقع می‌توان این‌گونه گفت که فلینی نشسته بر صندلی کارگردانی، مخاطب را بر صندلی کودکی یا نوجوانی خود می‌نشاند و مخاطب از چشم فلینی، جهان آن روزهای او را نظاره می‌کند و پس از نظاره، با فلینی و کاراکترهای قصه هم‌تجربه می‌شود. خلق چنین چیزی و رسیدن به چنین جایگاهی کاری بس دشوار است. این‌که جهانی برای مخاطب ترسیم شود و مخاطب آن جهان را لمس و باور کند، سهل‌الوصول نیست.

درست است که Amarcord از دل خاطرات واقعی فلینی خلق شده، اما فیلم رویا نیز هست. در طول فیلم کاراکترها در حال رویاپردازی نمایش داده می‌شوند: از پسر نوجوان اصلی قصه گرفته که رویای گرادیشا را در سر می‌پرورانَد تا پسر چاقی که دختری به نام آلدینا را دوست می‌دارد. این رویاها به رویاهای آن دوران سنی خاص -دورۀ نوجوانی- بسیار شباهت دارند: رویاهایی که کودکانه، سطحی و بسیار غیرواقعی به نظر می‌رسند؛ رویاهایی که شاید فقط مختص به همان دورۀ سنی باشد و در دوره‌های سنی دیگر این‌گونه و با این شدت و به این خیال‌انگیزی تکرار نشود. برای مثال وقتی نوجوانان مشغول تماشای مسابقات ماشین‌سواری هستند، دوربین با متمایز کردن پسر قصه به واسطۀ نور و با نزدیک‌شدن به او، اکنون رویای او را نمایش می‌دهد: او سوار بر ماشین است. همه اعم از مرد و زن برایش دست زده و تشویقش می‌کنند. گرادیشا به عنوان کسی که در رویاهایش تقریباً حضور همیشگی دارد، برایش بوسه می‌فرستد و کنار او در ماشین می‌نشیند.

پس از نمایش رویای او، دوربین این‌بار دوست چاق او را متمایز می‌کند، آن هم دوباره با نور. او در واقعیت آلدینا را دوست دارد. در رویا نیز آلدینا را صدا می‌زند. وقتی آلدینا می‌شنود که نامش صدا زده شده، لبخندی بر لبش می‌نشیند که نشان از خوشحالی‌اش دارد. اما این پسر چاق نه‌تنها آلدینا را دعوت به همراهی نمی‌کند، بلکه او را دست می‌اندازد، گویی او هیچ نیاز و علقه‌ای به آلدینا احساس نمی‌کند. دقیقاً متفاوت با آنچه در واقعیت است! این‌گونه احساس خشم او نسبا به آلدینا در رویا تخلیه می‌شود.

اشاره کردیم که اثر اثر رنگ و تنوع است. اگر بخواهیم بخشی از اثر را ذکر کنیم که به واسطۀ رنگ کارکردی در اثر دیده می‌شود، جایی‌ست که مادر پسر اصلی قصه فوت می‌کند، همه به خانۀ خانواده آمده و سیاه‌پوش‌اند. خودِ پسر چون از قضیه خبر ندارد، لباسی سفید بر تن دارد و تضاد میان این دو رنگ، نشان از تفاوت وضعیتشان می‌کند. در واقع او چون مادرش را از دست داده، بیش از سایر افراد عزادار است، اما به خاطر آگاهی‌نداشتن از مرگ مادرش سیاه نپوشیده، بلکه رنگی کاملاً متفاوت و متضاد را بر تن دارد.

Amarcord اثری نیست که متمرکز بر یک یا چند کاراکتر خاص شود و صرفاً با آن‌ها پیش رود، بلکه اثری‌ست که روایت پراکنده‌ای دارد. صفت «پراکنده» در اینجا نه به عنوان نشانی از ضعف اثر، بلکه در مقام توصیفی برای اثر است. اثر با کاراکترهای متعدد و متنوع سروکار دارد، قصۀ از پیش مشخص‌شده‌ای ندارد که مخاطب از پیش انتظار حرکت از نقطۀ الف به نقطۀ ب را داشته باشد. مخاطب با Amarcord در جهانی عظیم و باشکوه سهیم می‌شود که از دل فلینی برآمده و احتمالاً به دل مخاطب خواهد نشست.

در نهایت باید Amarcord را اثری دانست که در کنار نقاط قوتِ قابل‌توجهش، ضعف‌هایی نیز دارد. در نتیجه اگر منصفانه Amarcord را بنگریم، نه چون بسیاری از سینمادوستان آن را شاهکار تلقی خواهیم کرد و نه چون عدۀ دیگری که دائماً سر ناسازگاری و مخالفتِ غیرمستدل دارند، Amarcord را اثری بی‌جهت تحسین‌شده خواهیم دانست. اثر فلینی هم در کارنامۀ فلینی هم در تاریخ سینمای ایتالیا -و جهان- اثری شایستۀ توجه و احترام است. اثری که زندگی را جشن می‌گیرد و لذت لحظه را نمایش می‌دهد؛ جشنی به یاد گذشته و لذتی آمیخته با خاطره.

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید