جشنواره فجر چهل و سوم
« غرقه در خردهپیرنگهای غیرضرور »
نویسنده: پدرام روحی
نمره ارزشیابی: ۱ از ۴
در تیزرهای تبلیغاتی هدف رساندن سریع پیام جهت اقناع مخاطب/ متقاضی برای خرید محصول و خدمت ارائه شده در کمترین زمان ممکن است چرا که زمان تنگ است و وقت طلاست، اما زمان در فیلم سینمایی با تیزرتبلیغاتی بسیار متفاوت است، اشتباه نشود! هرگز نمیخواهم این فیلم را در حد یک تیزرتبلیغاتی پایین بیاورم بحث من کارکرد تمپو وضربآهنگ در جریان و سِیر روایی اثر است و شباهت تمپوی این فیلم به تیزرهای تبلیغاتی و البته تکنیک و نوع قاببندی فیلم که البته جاهایی خلاقانه و حتی بامزه است اما بیشباهت به همان تیزرهای تبلیغاتی نیست.
این تمپوی سریع در ابتدای فیلم به خوبی عمل میکند. فیلم در ده دقیقهی آغازین، اکثر کاراکترهایش را با نشان دادن یک پیشینهی موجز به سرعت یک به یک به ما معرفی کرده حالا وقت شروع قصه و پرداختن به موضوعات و چگونگی مواجههی کاراکتر اصلی با مسائلش است؛ اما در ادامه همین تمپوی سریع و وجود خردهپیرنگهای بیمورد مانع ایجاد سمپاتی حداکثری به کاراکتر اصلی و نزدیک شدن و کشف درونیات وی میشود.
فیلم «بچهی مردم» بیشتر از این که وقت را مغتنم بشمارد و با تمپو و ضربآهنگی نسبتاً سریعتر از حد معمول و خاص خودش داستانش را روایت کند انگار نه برای پیشبرد داستان و قصه «بلکه صرفاً برای هرچه سریعتر گفتن قصهاش بسیار عجله دارد» و بسیار تند و برقآسا میخواهد چیزی را از قلم نیاندازد و همه چیز را بگوید اما برعکس به سرعت و شتابزده از همه چیز گذر میکند فقط به خاطر اینکه میخواهد قصهاش را به نحو اکملی روایت کند که البته هرگز موفق نیست و اتفاقاً از همه چیز جا میمانَد به طوری که گاهاً در سکانسهایی میبینیم که تیتروار به بعضی از مسائل و موضوعات اشاره میشود و همه چیز در سطح « چه » فیلمنامهای باقی میماند.
این همه شتاب و عجله برای چیست؟! فیلم قصهاش را خیلی سریع روایت میکند آنقدر سریع که جایی برای تأمل و درنگ و تعمق و کاویدن باقی نمیگذارد؛ درست شبیه به یک تیزر تبلیغاتی که قرار است سریعاً در مدت زمان کوتاهی محصولش را به ما معرفی کند و نقطه بگذارد و غائله را تمام کند. اما سینما جای درنگ و ایستادن و پرداختن است، مکث، کات و چگونگی هویت سینماست؛ چیزی که در این فیلم اثری از آن نمیبینیم.
به نظرم سینمایی « بچهی مردم» قرار بوده که یک سریال حدوداً ۵ تا ۱۰ قسمتی باشد که بنا به هر دلیلی مثلاً نمایش در جشنوارهی فجر به مانند یک تیزر تبلیغاتی فشردهاش کردند و در قالب یک فیلم سینمایی به جشنواره تحویلش دادهاند تا به هر نحوی فقط اکران شود. «بچهی مردم» از همین فشردگی نابجا و غیرضرور ضربهی اساسی میخورد به طوری که ما با خردهپیرنگهای متعددی روبهرو هستیم که بالقوگی این را دارا هستند و میتوانند به پلات اصلی کمک بسزایی کنند اما همگیشان نیمهکاره در اواسط فیلم رها شده و هدر میروند و ما را هم از پلات اصلی فیلم دور میکنند و رمق فیلم را هم گرفته و در نهایت کمکی هم به پیشبرد پیرنگ اصلی داستان نمیکنند به طوری که در نهایت پیرنگ اصلی هم برایمان بیاهمیت میشود و به دست فراموشی سپرده میشود، چون مسألهی کاراکتر مسألهی ما نمیشود! در واقع چیزی که تصویر به ما ارائه میدهد و ما میبینیم با چیزی که فیلمساز خواهان ارائه و نمایش دادنش بوده بسیار با یکدیگر تفاوت دارد اما فیلم توانایی این را دارد که حداقل یک بار در بهترین حالت سرگرممان کند اما بیشتر از آن خیر. در ادامهی همین بحث جایش است به تم/تمهای فیلم هم اشاره کنیم متأسفانه فیلم «بچهی مردم» تم واحد و مشخصی ندارد یکی از اساسیترین مشکلات فیلم هم همین است، تم اصلی فیلم عشق است و عاشق شدن پسر یا رفتن به جنگ و یا فقدان مادر؟! مشخص نیست! تم اصلی فیلم ظاهراً فقدان مادر است و مسألهی فیلم پیدا کردن خانواده و در نهایت پیدا کردن مادر واقعی پسر پرورشگاهیست؛ فیلم در ما این انتظار را به وجود میآورد که پسر قرار است مادرش را پیدا کند در این بین خردهپیرنگها به مرور اضافه میشوند و میبینیم که دوستان صمیمیِ پسر نوجوان/شخصیت اصلی فیلم (ابوالفضل) هم که آن ها هم بچههای پرورشگاه هستند میخواهند خانوادههایشان را پیدا کنند و بفهمند مادر و پدرشان کیست؟یعنی انگیزهی پسر و دوستانش این است که بفهمند از کجا آمدهاند و متعلق به چه خانوادهای هستند. اما این انگیزهها راه به جایی نمیبرند و معطوف به خواستههای دیگری میشوند که مشخص نیست این انگیزهها و خواستههای جدید از کجا پدید آمدهاند! شخصیتپردازی فیلم ضعفهایی اساسی دارد مثلاً ما متوجه نمیشویم دلیل به جنگ رفتن ابوالفضل چیست؟ آیا میخواهد خودش را به دختر همسایه که دلبستگیای بینشان پیش آمده ثابت کند؟ یا به خاطر دوست پرورشگاهیاش که به تازگی شهید شده است به جبهه میرود؟ یا به خاطر فقدان مادرش؟ هیچ کدام مشخص نیست!
از نکات حائزاهمیت و مثبت فیلم باید به ساختن دوستی و رفاقت در ابتدای فیلم و همچنین پروسهی بزرگ شدن این بچههای پرورشگاهی در کنار یکدیگر اشاره کرد. در سکانسی میبینیم که این چهار دوست به سن بلوغ رسیدند و در حال دید زدن یکی از پرستارهای زن از لای در به هنگام عوض کردن لباسش هستند که همان لحظه مچشان توسط مامان مهین/گوهرخیراندیش سرپرستار پرورشگاه گرفته میشود. فیلم مثل این سکانسهای کوتاه بامزه کم ندارد که در حینش خصوصیات شخصی هر کدام از شخصیتها را هم به ما معرفی میکند مثلا: در جایی دیگر کمک کردن بچهی مردم/ ابوالفضل به تاجی/ مدیر پرورشگاه برای تمام کردن جملههایش را شاهد هستیم چون که اگر جملاتش را تمام نکند استرس میگیرد و زبانش قفل میشود.
بعد از شنیدن توصیههای مدیر به بچهها و بدرقهکردنشان توسط تاجی و احساساتی شدن مدیر را شاهدیم و تا اینجا مقدمه و معرفی کاراکترها را شاهد هستیم به تیتراژ میرسیم،
تیتراژ معرفی پروشگاه است و قلبهای روی آجرهای دیوار پرورشگاه جالب توجه است انگار خانهی پر مهر بچههاست و تنها پناهشان. بعد از تیتراژ بچهها شبانه و دزدکی وارد پرورشگاه میشوند قفسهای را بیرون میاندازند یکی از نوزادان بیدار میشود ابوالفضل نوزادی را که بیدار شده است را بغل میکند تا آرام شود بعد نوزاد دیگری بیدار میشود آن را هم بغل میکند و تا اینجا دیالوگ نداریم و بچهها فقط با نگاه با هم حرف میزنند و تصویر روایتگر است این سکانس سکانسِ خوبیست بعد از اینکه همهی نوزادها بیدار میشوند صندوق را به پایین میاندازند و ما متوجه میشویم برای برداشتن پروندههایشان به پرورشگاه آمدهاند. بعد از دزدیدن پروندهها هر چهار نفر به میدان آزادی میروند در بکگراند میدان آزادی را میبینیم این نما زیادی توی ذوق میزند و مثلاً نمادی از آزادیست در عین بیپناهی این چهار پسر و این نما اساساً بیجاست و بیاثر چون زیادی گلدرشت است!
صبح روز بعد به دنبال جای خواب هر یک با یک چمدان راهی میشوند به خانهای قدیمی میرسند که بالایش نوشته شده بنر املاک انگار تاجی اینجا را بهشان معرفی کرده، با زبانبازی «مصطفی» دوستِ «ابوالفضل» همانجا را اجاره میکنند مصطفی جملهای جالب میگوید که در ادامه به ابوالفضل در تصاحب و گرفتن شغل روزنامهنگاری کمک میکند مصطفی میگوید: «همیشه سفت بزن میگیره» این گزارهی خوبیست که کارکردی دقیق و بجایی دارد و به داد کاراکتر اصلی (ابوالفضل) میرسد و عملاً نجاتش میدهد به نوعی مسبب رفتن سر شغل روزنامهنگاری ابوالفضل میشود به طوری که ابوالفضل به واسطهی یادآوری همین جمله از مصطفی شجاعت و جسارت این را پیدا میکند تا دربارهی پول با صاحبکار به توافق برسد و با اعتمادبهنفس ایرادهای ویراستاری روزنامه را بگیرد و صاحبکار و سردبیر روزنامه از این شهامت ابوالفضل خوشش میآید و او را سر کار میبرد و به او شغل میدهد. یکی دیگر از خصیصههای شخصیتی ابوالفضل علاقهاش به کلمات است که در گریزی که به گذشته زده میشود متوجه میشویم زن و شوهری برای مدتی ابوالفضل را به سرپرستی میگیرند و پدرناتنی و البته موقتیاش از لغتنامه معانی کلماتی را که ابوالفضل نمیداند را به او میگوید و در نهایت وقتی زن حامله میشود ابوالفضل را دوباره به پرورشگاه برمیگردانند و شوهر به او کتاب فرهنگلغت عمید را میدهد چون از بچگی دنبال معانی لغات بوده و به کلمات علاقه داشته و بدینسان ابوالفضل به کلمات مسلط است و معانیشان را به خوبی میداند و یکیدیگر از دلایلی که شغل را تصاحب میکند هم همین تسلطش به کلمات و معانی زبان فارسی است. « رستاخیز به معنای برانگیختن » این یکی از کلماتیست که برای مثال ابوالفضل در ذهن خود معنیاش را به یاد میآورد.فیلم همچنان کم دیالوگ هست و با تصویر حرفش را میزند ابوالفضل با مصطفی رفیقش خانهی دوست همکار روزنامه نگارش میروند سرنخی پیدا میکنند که پدرمادرش را شاید پیدا کردند در این بین مصطفی قصد سفر و رفتن به امریکا را دارد و میگوید میخواهم ابوالفضل خانوادهاش را پیدا کند و من هم بروم آمریکا.

«حسن معجونی» که دوست روزنامهنگار است «ابوالفضل» و «مصطفی» را «سهیل» و «سینا» صدا میزند و از جملات مطلق به قول خودشان استفاده میکند ابوالفضل میگوید چرا مطلق حرف میزند؟! معجونی در پاسخ میگوید: « کسی که تند و تیز صحبت میکند یا دیوانهاست یا سیاست مدار» و در ادامه میگوید که:« اما تو باهوشی »و همکارش هم تایید میکند و میگوید:« در روزنامه نگاری هم کارش عالیست»؛ از جایی که معجونی و خانوادهاش و بهتر بگویم تیمش وارد فیلم میشوند تقریباً هیچ کمکی به پیشبرد روایت نمیکنند و هرگز هیچ شخصیتی شکل نمیگیرد به طوری که هر شخص دیگری را میتوانیم به جای «حسن معجونی» در این پرده از فیلم قرار دهیم و هیچ اتفاق خاصی در فیلم نمیافتد و حتی میتوانیم به کل این قسمت از فیلم را که «حسن معجونی» وارد فیلم میشود را حذف کنیم و باز هیچ آسیبی به فیلم وارد نمیشود! فیلمنامه پِرتی زیاد دارد و به نظر فقط میخواهد مخاطب را با زور با اتفاقات جدید و آدمهای جدید به قصد تماشای فیلم در فیلم نگه دارد؛ «حسن معجونی» در فیلم تنها کاری که میکند این است که انگیزهای در دل و ذهن مصطفی ایجاد میکند و او را وارد تیمش میکند که در نهایت مصطفی دستگیر میشود که ما همان را هم نمیبینیم و برایمان مفروض است. اینها تماماً از عیوب آشکارا و ایرادات عدید فیلمنامهایست.
کمی جلوتر میرویم، رفاقت و برادری موجمیزند ابوالفضل میگوید:«خدایا این ها را به هم برسان» این صدای سوبژکتیو ابوالفضل است وقتی هر سه دوست تحت عنوان مشتری به سلمانی یکی از رفیقهایشان میروند که حالا در سلمانی مشغول به کار است و حالا دختر صاحب آرایشگاه میآید و وارد مغازه میشود و تصاویر بامزهای را شاهد هستیم، جایی که سوبژکتیو یکی از بچهها که الان شاگرد سلمانی است را در آینه میبینیم که در حال ازدواج با دختر صاحب آرایشگاه است. فیلم سعی میکند به درونیات کاراکتر اصلیاش نزدیک شود برای مثال حرفهایی که از مردم میشنوند را به خاطر میآورد مثلا راننده اوتوبوس میگوید ایستگاه پرورشگاه به مصطفی برمیخورد و خشمگین میشود و از اتوبوس پیاده نمیشود چون این که بچه پرورشگاهی است آزارش میدهد. جلوتر میرویم مصطفی میخواهد به آمریکا برود پس به سفارت میروند تا کارهای نهایی رفتنش را انجام دهند اما درست در روزی که تسخیر لانه جاسوسیست به سفارت میروند و همگی میبینند که مردم در حال شعار دادن هستند و سفارت را به کل داغان کردهاند و مردم شعار مرگ بر آمریکا سر میدهند، اما مصطفی ناراحت است! چون که نمیتواند به آمریکا برود و به کسانی که شعار میدهند و سفارت را خراب و تسخیر کردهاند فحش و ناسزا میگوید و درست همان لحظهای که در حال ناسزا گفتن به کسانی است که سفارت را خراب کردهاند عکسش را به عنوان معترض انقلابی در روزنامه چاپ میکنند، این سکانس کوتاه عالیست!
کمدی در دل تراژدی، از این دست لحظهها و سکانسهای خوب هم میتوان در فیلم پیدا کرد اما حیف که فیلم هدر رفته و یکپارچگی و تعین ندارد و فقط میتوان به تک پلان و یا یک سکانس اشاره و بسنده کرد، اما این دست انداختن رسانهی آن عصر یعنی «روزنامه» هم هست و طعنه میزند به این که خبرها چقدر میتوانند جعلی و دروغین باشند!
به سینما میروند و نبرد الجزایر ساختهی جیلو پونتهکوروُو را میبینند چقدر علی نگهبان در نبرد الجزایر شبیه مصطفیست! و جالب است انگار که معجونی آمده است تا همچین شخصیتی از مصطفی بسازد، به او ایدهاولوژی میدهد و مصطفی تغییر رویه میدهد و در آخر هم به زندان میافتد هرچند که همهٔ اینها مفروض است و ما هیچ کدام را نمیبینیم! حسن معجونی بعد از کلی کندوکاو ظاهراً مادر ابوالفضل را پیدا میکند به میزانسن دقت کنید همه منتظر وصال این مادر و پسرند، زنی را میبیند که چشمانی جستوجوگر دارد و دنبال فرزندش است، وارد اتاق میشود ابوالفضل به مانند زن احساساتی میشود، انگار که شاهرخ اسم اصلی ابوالفضل است، با خودش میگوید پس اسم داشتم! مادر میگوید: « روی کتف چپت یک ماه گرفتگیه » میگردند، اما نیست! پسر را مثل بردهها بدون کوچکترین احترام و بیهیچ اجازهای جلوی چشم همگان با سردی هرچه تمامتر لخت میکنند! این چه میزانسنیست؟ صحنه صحنهی تحقیر آمیز و بدیست! پسر در بین همگان لخت میشود دوربین میخواهد معذب شدن پسر را نشان دهد اما تصویر مشمئز کننده است و اذیت کننده، پسر یکه میخورد، معجونی بغلش میکند مادر اشتباهی از اتاق میرود و پسر تنهایی عجیبی را همراه با تحقیر حس میکند. این سکانس به نظرم بدترین سکانس کل فیلم است. چون که ما انتظار رسیدن و وصال مادر به پسر را داریم چون که این کاشت قبلاً در ما نهادینه شده اما فیلم با دهنکجی به مخاطب انتظارات ما را پاسخ نمیدهد و مخاطب را با یک شوک نابجا و سطحی به نوعی حتی دست میاندازد.
این دستانداختن و نرسیدن پسر به مادر اصلی خود به عنوان یک موتیف باز هم در فیلم تکرار میشود و حقیقتاً رسیدن «بچهی مردم» به « مادرش » برای مخاطب رنگ میبازد به نحوی که از یک جایی به بعد دیگر برایمان مهم نیست که این پسر به مادرش میرسد یا خیر! حتی برای خود فیلمساز هم این قضیه در انتهای فیلم دیگر مهم نیست چون که وقتی هم که ابوالفضل مادر اصلیاش را پیدا میکند با فهمیدن حقیقت تصمیم میگیرد که هرگز مادرش را حتی یک بار هم نبیند و در نهایت حضور در جبهه و با رزمندههای دیگر بودن را انتخاب میکند و در آخر هم شهید میشود.
در مجموع «بچهی مردم» فیلم سرگرم کنندهای است که هم سکانسهای درخور توجه وخوبی دارد و هم نقصهای فیلمنامهای زیادی دارد و متأسفانه در خردهپیرنگهایغیرضروری که بیشترشان هم نیمهکاره در اواسط فیلم رها میشوند غرق شده است.