جشنواره فجر چهل و سوم
« سرباز امام؛ دلدادۀ بیروت »
نویسنده: نیما داداش پور
نمره ارزشیابی: بی ارزش
برای بررسی و نقد « بازی خونی » باید قبل از هرچیز هدف و انگیزۀ فیلمساز مبنی بر نمایش واقعه آمل که یکی از مهم ترین رخدادهای سیاسی – امنیتی پس از انقلاب اسلامی است را ارزیابی کنیم. فیلم مدعی بازنمایی و نمایش یک واقعۀ واقعی است یعنی اینکه در قدم اول به علت اهمیت جزئیات در داستانهای تاریخی – سیاسی به آن استناد میکند اما آیا سینما روایتگر تاریخ است؟
پژوهشگران و مشاوران تاریخی پروژه احتمالا وظیفهشان در بازیابی اطلاعات و منابع پیرامون واقعه آمل به خوبی انجام دادند کمااینکه ما در اثر جزئیات و ریزهکاریهای کمی مشاهده میکنیم. یعنی در طراحی البسه مخصوص و دیالوگها ظرافتی نیز وجود ندارد. به علاوه اینکه آنچه هدف فیلمساز بوده است با گزینش نادرست بازیگران به جای آنکه مارا به فضای تاریخی اثر نزدیک کند پس میزند. بنابراین وفاداری به متن تا جایی ضرورت دارد که قصه تعیین کند و مهمتر از آن بحث دراماتیزه کردن تاریخ میباشد که هدف اصلی است.
تاریخ برای فیلمساز نه یک بستر برای بیان دیدگاه شخصی و هنری از دل یک قصه جاندار بلکه بستری برای پنهان نمودن، نه عیان کردن واقعیت است. پنهان به این دلیل که ادعای قهرمان پردازی دارد اما قهرمانش منفعل و خنثی است. مردم و شهرش در جنگ ماکت و فاقد بُعد هستند. ضد قهرمانهایش واقعی نیستند زیرا اصلا اینجایی نیستند با این حال اگر واقعی هم بودند کافی نبود چون سینما مدیومی است با زبان و اصول خاص خود که حتی در بازنمایی واقعیت، آن را از فیلتر قصه گویی، شخصیت پردازی و میزانسن عبور میدهد.
حال با قصهای طرف هستیم که یک طرفش « اتحادیه کمونیست ایران » است که واقعه خونین آمل را رقم میزد و طرف دیگرش سپاه و بسیج. البته چیزی که اثر آن را در این مقابله از قلم انداخته است نقش مردم و حضور آنان در این واقعه بوده است. در واقع مردم فیلم یا ردیفی از اجساد خونین در کف خیابانها هستند یا اکسسوار صحنه. در این درگیری درونمایه غالب به طبع نبرد میان خیر و شر است و فیلم بر روی توطئه و شناسایی تهدید داخلی نیز مانور میدهد. یک تم تکراری که در این سالیان آثار دیگری نیز به پشتوانۀ دسترسی به منابع موجود و بودجه سراغ آن رفتهاند.
معمولا در این دسته آثار که درونمایه تکراری دارند حضور یک قهرمان می تواند یاری دهنده باشد. در « بازی خونی » نیز فیلم اصلا با شخصیت قهرمان آغاز میشود در جنگل و نبرد با دشمن. اما سوال اصلی اینجاست کجا و کی این شخصیت قهرمان داستان شد؟ چرا مخاطب باید او را به عنوان قهرمان بپذیرد آن هم آدمی که جز دستور و فریاد کشیدن بر سر نیروی زیر دست توانایی ندارد. قهرمان داستان به جای آنکه یاری دهندۀ تم و فیلم باشد خود معضلی جدی است. احمد ( با بازی ارسطو خوشرزم) آدمی ظاهرا باهوش میباشد که هیچ ویژگی هوشمندانه ندارد. نه دانا و زیرک است نه نکتهسنج. اگر داد زدن و دستور دادن را از او بگیریم کاراکتر با دیگر رزمندهها تفاوتی ندارد. زندگی شخصیاش نیز ابدا مسئله فیلمساز نیست یعنی اگر لحظات کوتاه او با دختر و همسرش را حذف کنیم اتفاقا به فیلم کمک میکند زیرا حداقل یک آدم خودخواه میسازد نه یک شوهر و پدر دلسوزی جعلی. بازیگردانی و بازیگری نیز به نقش لطمه زده است؛ نگاههای تهی از احساس و مرعوب که برای این نقش نیست. به قدری شخصیت ناتوان است که وقتی به یک کشف بزرگ میرسد باورمان نمیشود او هوشمندانه عملکرده است در واقع کاراکتر لحظهای همراهی برانگیز نمیشود نه عشقی دارد نه دوستی. ظاهرا همکارانش دوستانش هستند اما خنثی بودن کاراکتر اجازه نمیدهد این روابط هم برای مخاطب ملموس شود.
بسیاری از دقایق فیلم به تبادل اطلاعات و دیالوگ شخصیتها از وضعیت درگیری میگذرد چه در جبهه شر چه خیر. اگر ظاهر کاراکترها را بگیریم چه چیزی از آنها میماند، برای مثال حجت: سرباز وظیفه شناس که هیچی ازش نمیدانیم یا رئیس نیروهای خودی جز لهجه مازندرانی چه چیزی او را از حالت تخت خارج میکند؟ تنها یک شخص در بین نیروی های سپاه جلب کننده و کمی جذاب است. رسول، بازجو و رمزگشای نظامی که با آن ظاهر و نگاههای درست بازیگر تا حدی حق مطلب را ادا میکند و حداقل تیپ خوبی است.
خلیل سرباز کارشتهای است که هیچ شباهتی به رزمندگان ایرانی ندارد در واقع تمام نیروها پوشش رزمندۀ ایرانی را دارند ولی در خلقوخو غربی و بیاصالتاند. خلیل مثال بارز آن است: در خیابانهای با تیربار (دوشکا) میتازند و فحش نثار دشمنان میکند. عاشق بازگشت به بیروت و میدان جنگ آنجاست، درحالی کشور در سه جبهه درگیر جنگ است. آیا ارزش و مختضات رزمنده ایرانی این است؟
شخصیت پردازی در جبهه مخالف (جبهه آمل) دکوراتیو و تشریفاتی است یعنی کاراکتر ناصر بزرگ ( با بازی مجید آقا کریمی) از آغاز داستان در جنگل تا پایان آشوب شهر، هیچ المان شخصیتی ندارد، ولی اثر برای نمایش بنیانگذران و سران « اتحادیه کمونیست ایران » به زبان سینما هیچ تلاشی نمیکند. افراد این گروه که هستند، هر کدام چه نقشی ایفا میکند، آیا رهبری تک نفره بوده است یا مرکب چند نفر؟ اثر در به تصویر کشیدن کلیات جبهۀ آمل و سپس جزئیات نظامی و سیاسی آن ابتدائاً در فیلمنامه و سپس در کارگردانی عاجز و درمانده است.

فیلم در بیش از دوساعت در تعریف قصۀ آن روزهای آمل که فی نفسه از جذابیت روایی بهرهمند است موفق نمیشود یک آغاز گیرا، یک میانه چند لایه و در نهایت یک پایان همدلی برانگیز خلق کند. در داستان (چه) غرق میشود و به روایت و چگونگی نمیرسد.
دوربین مشکل فیلم را دو چندان کرده است زیرا خودش را به رخ میکشد و با حرکتهای مارپیچی و پیچشی نه تنها که حسِ (احساس) آشفتگی، اکشن و تنش را متبادر نمیکند بلکه مخاطب را از شخصیت و محیط دور میکند. جنگل و شهر هیچکدام ساخته نمیشود. برای مثال سکانس آغازین، نیروهای خودی که به شکل نامحسوس در حال پیشروی هستند. در کلِ این صحنه و در ادامه که درگیری صورت میگیرد دوربین لحظهای آرام و قرار ندارد؛ هدفش ایجاد اضطراب و تنش است اما با این دوربین نامتعین و روی دست کاری جلو نمیرفت و این را میتوان به کل اثر تعمیم داد. لرزشهای بی موقع در زمانی که هیچ احتیاجی به آن نیست، دوباره دوربین روی دست و بی ثباتی مداوم. برای نمونه چه احتیاجی به دوربین روی دست در جلسه چند نفرۀ اعضای سپاه وجود دارد جز آنکه فیلمساز با ابزارش آشنایی لازم را ندارد.
« بازی خونی » قبل از اینکه قهرمان بسازد باید به فکر خلق انسان میبود. شخصیت پردازی میکرد تا از پس آن مخاطب با قصهاش همراه شود. تماشاگر در فیلم هیچ دخالتی ندارد زیرا اثر اجازهای نمیدهد. میخواهد متفاوت و نو باشد اما خیلی زود فراموش میشود.