| « The Man Who Could Not Remain Silent »
| نامزد اسکار بهترین فیلم کوتاه ۲۰۲۵
| نقد و تحلیل فیلم کوتاه « The Man Who Could Not Remain Silent »
| «ایستادگیِ تماماً انسانی»
| نویسنده: پدرام روحـی
| نمرهٔ ارزشیابی: ۲/۵ از ۴ (½☆☆)
فیلم با تصویری سیاه به همراه صدای قطار در حال حرکت شروع میشود، از دل سیاهی محض. حال در نمای مدیوم کلوز با نور کم و المانهای بصری با تناژ آبی زنگاری، خاکستری، قهوهای و مشکی انگار از لای درز در یا از پشت پنجره مردی را در وسط قاب در یکی از کوپه های قطار میبینیم که روی صندلیاش خوابیده است به طوری که دو طرفش در سمت راست و چپ تیره و مشکیست انگار که بین دو حائل یا پردهٔ کوپهٔ قطار قرار گرفته و حالا در حال تماشایش هستیم و بعد باز سیاهی.
این انقطاع تصاویر یعنی همین به گونهای فید سیاه و باز دیدن مرد در حال خواب، چند باری به صورت یک موتیف تکرار میشود انگار که قطار در حال عبور از تونلها است همچنان که تداعی کنندهٔ این هم میباشد که انگار دوربین مثل یک انسان چشم دارد و در حال پلک زدن است و با سیاهی ای که در ابتدا دیدیم و حال این به گونهای پلک زدن های دوربین گویی دوربین با چند پلک از خواب بیدار میشود.
در همین حین عنوان فیلم روی تصویر نقش میبندد. بعد از محو شدن عنوان و نام کارگردان، قطار میایستد و مرد که نامش دراگان است از خواب بیدار میشود رو به بغل دستیاش میکند و از او که دختر جوانی است میپرسد کجا هستیم؟! دوربین هم با او با چرخشی نرم به سمت راست سر بر میگرداند و به افراد دیگر کوپه نگاه میکند انگار که او هم به همراه مرد/دراگان از خواب بیدار شده و همین سوال را در دل دارد. دوربین مستقلاً یک کاراکتر جداست و به سرعت با قاب هایی که میگیرد و حرکت درست تبدیل به شخصیت میشود. بدین صورت که انگار ۷ نفر در این کوپهٔ ۶ نفره وجود دارند و جالب تر این که در عین حال که دوربین شخصیت شده حضور دوربین هرگز احساس نمیشود! این از تکنیک بلدی فیلمساز است.

مشخص است صبح زود است و تازه سپیده زده، در همین حین یک مرد دیگر که صندلیاش رو به رو سمت چپ دراگان است از جایش بلند میشود و به کنار پنجره ی کوپه اش میرود تا ببیند قطار چرا ایستاده؟ چهرهٔ مرد دوم را در تصویر و قاب نمیبینیم. انگار که قطار قبل از ایستگاه مقرر و بین راه متوقف شده و انگار که مشکلی پیش آمده بلافاصله دراگان از جایش بلند میشود و در نمای فورگراند دوربین روی او فوکوس میکند و مردی را که کنار پنجره ایستاده تا خبری به دست آورد را در نمای بکگراند ماسکه میکند. دراگان به بیرون میرود تا نگاهی به بیرون بیاندازد مردی که ماسکه شده بود میگوید قرار نبود اینجا توقفی داشته باشیم دراگان میگوید که این یه ایستگاه محلیه. دوربین به او نزدیکتر از همیشه میشود، سیگارش را روشن میکند، صداهایی از بیرون میشنویم، دوربین آرام عقب میکشد و از پنجره به بیرون نگاه میکند و ما نمایی از بیرون را میبینیم، افرادی که ظاهراً نظامی هستند را با اسلحه میبینیم که منطقه را محاصره کردهاند، کمی که دقت میکنیم متوجه میشویم لباس این نیروهای نظامی یک دست نیست! کات. دراگان کمی به جلو میرود تا بفهمد داستان از چه قرار است؟ یکی از مسئولین قطار با یکی از به ظاهر نظامیان صحبت میکند و به او میگوید:«فقط یه بازرسیه روتینه به مسافرا بگو کارت شناساییشون رو آماده کنند» و باز کات به صورت مرد. حالت چهرهی مرد به واسطهٔ این که تازه از خواب بیدار شده کمی کسل و خوابآلود است اما امکان دیدن حالات انسانی دیگری هم در چهرهاش وجود دارد، حالت چهرهٔ مرد علاوه بر نکاتی که بالاتر گفته شد متعجب، خشمگین و بیشتر از همه چیز مضطرب است. بازرس قطار به همهٔ مسافران میگوید مدارک شناساییتان را آماده کنید و همه را به داخل کوپههایشان میفرستد، در یک لحظه با کاتی که به چهٔره مرد زده میشود و حسهای انسانیای که در چهرهاش پدید میآید این شک در دلمان میافتد که نکند مرد کاری انجام داده و دنبال او هستند؟ همین جا نطفهٔ یک تعلیق که مختص فرم روایی این فیلم است در اثر شکل میگیرد و احساس دلهره و دلشورهٔ عجیبی را به واسطهٔ همین ایستادن قطار توسط نیروهای ظاهراً نظامی تجربه میکنیم جالب است که با این که نه مرد و نه هیچکس دیگری را در قطار نمی شناسیم سمپاتی مان به مرد معطوف میشود. مرد به داخل کوپهاش میرود و سرجایش مینشیند. دختر جوانی که در کوپهٔ اوست به او میگوید:«دنبال چی میگردند؟!» مرد میگوید:«نیروهای نظامی هستند احتمالاً دنبال فراری ها و یا قاچاقچی های اسلحه هستند.» بلافاصله کات. این نیروها مردی را که در کوپه کناری مدارک شناسایی ندارد را با خود به بیرون از قطار میبرند. دوربین با یک چرخش به چپ از صورت مرد همچنان که مردی که دستگیر شده را بدرقه میکند و حالا به شخصی که روبهروی دراگان نشسته میرسد و بلافاصله دوربین میایستد؛ یک مرد جوان را میبینیم که با نگرانی و ترس و لرزی که سعی در پنهان کردنش دارد اما موفق نیست، در حال دزدکی دید زدن بیرون از لای پردهٔ کوپه است. استرس را از چشمهای مرد جوان میشود خواند. باز به بیرون نگاه میکند و همچنان که خیره به نقطه ای از بیرون کوپه میشود از جایش بلند میشود و پردهای کوپه را میکشد. دراگان به مرد جوان که نامش میلان است با تعجب میگوید:«چه کار میکنی؟» میلان که چهرهٔ مظلوم و سمپاتیکی دارد با ترس به اطرافش نگاه میکند و میگوید:«من هیچ مدرکی ندارم». دراگان به چشم های دیگر افراد کوپه خیره میشود و از این مرد جوان میپرسد:«اسمت چیست؟ من دراگان هستم». مرد جوان میگوید:«من هم میلان هستم». دراگان به او قوت قلب و دلگرمی میدهد اما میلان همچنان با ترس و نگرانی و تشویش درونی چشم انتظار و نگران به اطرافش نگاه میکند. دراگان میگوید:«اجازه نمیدیم به هیچ کدوم از ما دست بزنند باشه؟»

دوربین با یک چرخش به چپ دختربچهای را میگیرد که به جلوی صندلی اش میآید و کمی خم میشود تا از دست مردی که رو به رویش نشسته و انگار که پدربزرگش است یک پر پرتغال بگیرد و بعد از آن دختر جوانی را قاب میگیرد که کنار دختربچه نشسته و هدفونش را به گوش میزند و انگار که به حرف دراگان بیاعتناست. کات به ۳ نفری که روبهروی دراگان نشستهاند و پدربزرگ که در وسط نشسته و در حال پوست گرفتن و پرپر کردن پرتغال با چاقویش است. در سمت چپ او مردی که در ابتدا از پشت سر نظاره اش کردیم و چهرهاش توسط دراگان ماسکه شده بود را میبینیم که این بار چهرهاش فلو شده و در سمت راست پیرمرد، شانهٔ میلانی را میبینیم که چهرهاش مشخص نیست انگار که کمی خم شده و هنوز در حال دزدکی دید زدن بیرون است. دوربین در این محیط کوچک کوپهٔ قطار به زیبایی فضا میسازد و میزانسن میدهد و آدم هایش را به ما معرفی میکند. صدای نظامیان را از بیرون میشنویم که کاملاً تحکمی و دستوری به مسافرانی که دستگیرشان کردند میگویند:«حرکت کن». صدای در زدن های خشنی که هرگز محترم و محترمانه نیستند را از کوپه های کناری میشنویم. تعلیق به اوج خودش میرسد و هر لحظه منتظریم که مشت هایی به در کوپهای که دراگان و میلان و بقیه افراد در آن حضور دارند کوبیده شود و ما میدانیم که میلان مدارک شناسایی ندارد اما این نیروها خیر! دختر جوان هدفونش را در میآورَد؛ حالا همگی احساس خطر میکنند. ترس و وحشت در چشمان همگی شان موج میزند. دراگان از جایش بلند میشود تا علیه وضعیت به وجود آمده عصیان کند که درجا ۲ مأمور جلوی در کوپهشان ظاهر میشوند و به همدیگر میگویند:چند نفر را گرفتی؟ و آن یکی میگوید ۱۰ نفر». از این گزاره و لباس های مختلف الشکل این نیروها میتوان حدس زد که با گروهی شبه نظامی طرفیم.
یکی از شبه نظامیان در کوپه را باز میکند و به دراگان میگوید که در جایش بنشیند و از همگی میخواهد که مدراکشان را به او نشان دهند. دراگان مؤدبانه میپرسد:«میتوانم بپرسم شما کی هستید؟» اما پاسخی از جانبش دریافت نمیکند و او دوباره درخواست مدارک شناسایی میکند. دراگان کارت شناسایی خود را به او نشان میدهد. کات به چهرهٔ میلان. مرد سوالی شخصی و مذهبی از دراگان میپرسد:«قدیسی که توی خانوادتون بهش ایمان دارید کیه؟ دراگان میگوید:سنت جورج. و چه روزی رو براش جشن میگیرید؟ دراگان: ششم ماه مه. کات به مرد: خیلی هم عالی سفر خوبی داشته باشید. و رو به میلان میکند و حالا از او مدارک شناسایی میخواهد. تعلیق بیشتر و بیشتر میشود. دوربین با طمانینه چهره میلان را قاب میگیرد. انگار که دوربین هم میخواهد وقت بخرد و دیرتر به میلان برسد تا شاید دستیگرش نکنند یا شاید میلان مجالی برای فرار بیابد. این دوربینی که با طمانینه میلان را قاب میگیرد میل ناخودآگاهش فرار میلان از مخمصه است، همین جا میتوان نتیجه گرفت که دوربین به شدت آدمهایش را دوست دارد. میلان میگوید که کارت شناسایی ندارد. سرباز شبه نظامی با تعجب و با لحنی تحقیر آمیز که آغشته به یک نوع نگاه و موضع از بالا به پایین، غرور و خوشحالی ست انگار که دزد و یا جنایتکاری را گرفته باشد میگوید:«پس هیچ کارت شناسایی همراهت نیست! اسمت چیست؟ مگر نمیشنوی؟» اسمش را میپرسد و سوالاتی که به شدت شخصی است را از سر میگیرد و به نوعی بازجویی سرپایی برپا میکند. انگار که قصد این را دارد تا میلان را بازداشت و دستگیر کند به جرم نداشتن مدرک! میلان شروع به جمع کردن وسایلش میکند که نیروی شبه نظامی به او میگوید که نیازی نیست وسایلت را برداری قطار برای تو میایستد. مشخص است که این دروغ و حقهای بیش نیست تا بدون درگیری افراد داخل قطار و مسافرها و مردم بی گناه را دستیگر کنند. در همین لحظه مردی که در ابتدای فیلم تا به این جای ماجرا چهرهاش را ندیدیم به نیروی شیه نظامی میگوید:« اونو تنهاش بذار» جالب است هنوز هم چهرهٔ این مرد را ندیدیم و فقط صدایش را میشنویم. دراگان به آن شخص نگاه میکند و بلافاصله توجه دوربین هم به او جلب میشود و به آرامی دوربین از چپ به راست روی او میرود و او را قاب میگیرد. حالا نمای OS او و دراگان را در قاب میبینیم در حالی که این بار چهرهٔ این مرد میانسال دلیر کاملاً مشخص است. چقدر این دوربین دوربین خوبی است! و چه ایستادگی انسانی ای را شاهد هستیم. «یک ایستادگی تماماً انسانی». مرد میگوید:«پسره رو ول کنید اون که کاری نکرده»، شییه نظامی با لحنی تمسخرآمیز به او میگوید:آروم باش پیرمرد نوبت تو هم میرسه. مرد میانسال میگوید:«شما متعلق به کدام شاخهٔ نظامی هستید؟» مرد شبه نظامی میگوید که کارت شناساییت رو نشونم بده عقل کل. مرد میانسال میگوید«:چه کسی به شما دستور داده تا مدارک ملت رو بررسی کنید؟» در همین جا نیروی شبه نظامی میفهمد در حال صبحت با یک سرهنگ بازنشسته نظامی است و به او میگوید قربان. و ما هم متوجه میشویم این مرد افسر بازنشسته ارتش است. نیروی شبه نظامی همان سوالات شخصی را میپرسد اما افسر بازنشسته ارتش که حالا انگار به واسطهٔ معرفی شغل و پپشینهاش نیرو و شهامتی بیشتر پیدا کرده از موضع قدرت میگوید:«به تو هیچ ربطی نداره. چرا با این مردم شریف مثل حیوون رفتار میکنید؟ مگه این کشور قانون نداره؟ شما یه مشت جنایتکارید شما ارتشی نیستید! و رو به میلان میکند و به او میگوید: همینجا راحت بگیر بشین و اصلاً نگران چیزی نباش» نیروی شبه نظامی او را بیرون میکشد و افسر بازنشسته ارتش میگوید:«منو ببر پیش فرماندهت» و او را به بیرون از قطار میبرند. کات. دراگان را در نمای کلوز میبینیم که چیزی برای گفتن ندارد. و دوربینی که جای خالی افسر بازنشسته ارتش را قاب میگیرد و بعد قطار راه میافتد و بقیه جان سالم به در میبرند.

در خلاصهٔ داستان آمده که در بوسنی و هرزگوین در سال ۱۹۹۳، یک قطار مسافربری توسط نیروهای شبه نظامی در یک عملیات پاکسازی قومی متوقف شد. در حالی که آنها غیرنظامیان بی گناه را بیرون می کشند، تنها یک مرد از ۵۰۰ مسافر جرات دارد در مقابل آنها بایستد. تم فیلم عنوان اثر است «مردی که نمی توانست ساکت بماند» و چه ایستادگی و مقابله به مثل انسانی و شریفی را از این افسر بازنشستهٔ ارتش در اثر شاهد هستیم. به نوعی این افسر بازنشسته فدا شد تا میلان جان سالم به در ببرد. وقتی که قطار به راه میافتد دوربین اول از همه میلان را قاب میگیرد. میلانی که باورش نمیشود قطار به راه افتاده در حالی که که هنوز در این قطار آن هم بدون مدارک شناسایی حضور دارد! و از میان این همه شبه نظامی از این مخمصه جان سالم به در برده است.
شخصیت اصلی فیلم دراگان است و فیلم با او و از نگاه او روایت میشود و جلو میرود اما افسر بازنشسته قهرمان بی چون و چرای فیلم است و این شاید عیب فیلم جلوه کند و به نظر بیاید و قلمداد شود اما فیلم تعمداً دراگان را شخصیت اصلی اش قرار داده تا قهرمانش مهجور و گمنام، شریف و اصیل باقی بماند.
بحث سر جان انسان های بی گناه است و قدرتی که به دست مشتی شبه نظامی افتاده دراگان هم مثل ۴۹۹ نفر دیگر از ترس جانش سکوت کرد تا مبادا به مرگ محکوم شود و در نهایت کشته شود. دراگان اصلاً قرار نبود قهرمانی کند! در حالی که خونش از این وضعیت و رفتار ضدانسانی به جوش آمده بود، اما از طرفی هم فیلم این انتظار را در ما به وجود میآورد که قهرمان اصلی فیلم دراگان است و این انتظاری که اثر در ما خلق کرده پاسخ داده نمیشود! دلایلم در این باب که چرا دراگان قهرمان نیست و افسر بازنشسته هست را بالاتر توضیح دادم اما میشود به عنوان یک نقص به این موضوع نگاه کرد نه عیب!
دوربین فیلم در بسیاری از نماها شاهکار عمل میکند و به خصوص در ابتدای فیلم و در کل فیلمساز دوربین را بلد است و تکنیک را به نحواحسن بجا میآورد. فیلمنامه هم قصهای کوچک اما به شدت انسانی و عمیق دارد، قصهٔ ایستادگی یک مرد دلیر که نمیتوانست در برابر ظلم ساکت بماند و حرفی نزند و در مقابل همهٔ شبه نظامی هایی که بی دلیل با جان و زندگی انسانهای بی گناه بازی میکنند یک تنه ایستادگی کرد.
در مجموع «The Man Who Could Not Remain Silent» یک فیلم شریف و انسانی است که شاید نقص هایی داشته باشد اما دوربینش در سکانسهایی عالی عمل میکند و مسأله دارد و مسأله میفهمد، فیلمنامهاش کمی جای کار دارد اما قصه دارد و در اثر «تعلیق و چگونگی» را شاهد هستیم که هرگز چیز کمی برای یک فیلم کوتاه نیست.