| «پُر از ادعا، تهی از استدلال»
| نقد و بررسی کتاب «چهار اثر» نوشتۀ فلورانس اسکاول شین
| نویسنده: امیر میرزائی
| نمرۀ ارزشیابی: بیارزش
به ندرت پیش آمده که کتابی را پیش از تمامشدنش ببندم و دیگر به سراغ آن نروم. برایم فرقی ندارد کتاب مورد نظر ادبی یا روانشناختی، فلسفی یا جامعهشناختی (یا ذیل موضوع دیگری) باشد. به عبارت دیگر سعی میکنم هر نوع کتابی را مطالعه کنم، اما اگر مطالب کتاب درخور توجه نباشد، فوراً آن را کنار گذاشته و کتاب دیگری را جایگزین میکنم. «چهار اثر» یکی از کتابهایی بود که به نظرم بهشدت سطحی و تهی است. در این نوشته به بسط این مطلب میپردازم که چرا این کتاب، اثری درخور تأمل نیست.
مشکل اساسی «چهار اثر» و کُتُبی از این دست این است که به کل از واقعیت دور است و از نبود پشتوانهای علمی، اصولی و منطقی رنج میبرد. در این کتاب شاهد ادعاهایی هستیم که در سطح ادعا باقی میمانند و از چرایی و چگونگیشان چیزی گفته نمیشود. همچنین مثالهای کتاب مضحک و قابل نقض هستند. به عنوان نمونه، در صفحۀ 23 (مطابق فایل pdf) چنین چیزی بیان شده:
«روزی به دیدن خانمی رفتم که از خوردن صدف مسموم شده بود. به او گفتم صدف به تو صدمه نرسانده است. توضیح بده که چه اتفاقی افتاده است؟ گفت نوزده نفر بودند. او با نوزده نفر به جر و بحث پرداخته بود و آنقدر اوضاعش به هم ریخت که صدف ناسالم را به خود جذب کرده بود.»
نویسندۀ اثر چنان با اعتماد به نفس سخن میگوید که گویی قانون حاکم بر جهان را کشف کرده. متأسفانه بسیاری از مخاطبین فریبِ همین اطمینان ظاهری را میخورند. نویسنده در همین مثال حکم میکند که صدف بهتنهایی نمیتواند فرد را مسموم کند. این مطلب آشکارا نادرست است. سخن پوچیست که بگوییم مواد سمی نمیتوانند به خودیِ خود آسیبزا باشند و انسان به منظور آسیبپذیرفتن الزاماً باید به لحاظ ذهنی-روانی مستعد باشد.
یا در صفحۀ 9 با این متن روبرو میشویم:
«مثلاً عید پاک با دیدن رزهای زیبا پشت ویترین گلفروشیها آرزو کردم ای کاش به من نیز یکی از آنها داده شود. در یک آن، این تصویر از برابر چشمم گذشت که یک بته رز را به خانهام آوردند. سرانجام عید پاک آمد. آن هم با یک بته رز زیبا. فردای آن روز از دوستم تشکر کردم و به او گفتم که گل رزها دقیقاً همانی بود که آرزویش را داشتم. دوستم پاسخ داد اما من که برایت رز نفرستادم. زنبق فرستادم… گلفروش اشتباهاً برایم رز فرستاده بود، تنها به این دلیل که من عملکردن به این قانون را آغاز کرده بودم. پس به ناچار باید صاحب بتۀ رز میشدم.»
خیلی عجیب است. یعنی چه؟! هیچ ارتباط منطقیای میان تصورِ داشتنِ گل و واقعاً داشتنِ آن وجود ندارد. اگر ارتباطی وجود داشت، در موارد دیگر هم صدق میکرد. پیش آمده که بسیاری از ما همچون نویسنده چیزی را تصور کردهایم، اما در واقعیت آن را به دست نیاوردهایم. اگر چیزی که نویسنده میگوید، کلیت و عمومیت دارد، پس باید برای همگان صدق کند، در حالی که به هیچ وجه اینطور نیست. بسیاری از تصورات ما حتی با وجود اشتیاق و کوشش ما برای تحققشان، رخ نمیدهند و این یک امر طبیعی است. کاری که نویسنده میکند، این است که مواردی را ذکر میکند که در جهت تأیید مطالبی است که میگوید و هیچگاه از اموری سخن به میان نمیآورد که کاملاً در تقابل با محتوای مورد نظرش است. چه بسا مواردی که حرف نویسنده را نقض میکند، بسیار بیشتر از مواردی است که مؤید سخن اوست.

دربارۀ مسئلۀ کارما که در این کتاب به آن اشاره شده، باید گفت این مسئله قابل پذیرش نیست. با نگاه به تاریخ و جهان پیرامونمان متوجه میشویم که لزوماً جهان آنگونه که کارما پیش میرود، عمل نمیکند. برای مثال مسببین جنگهای جهانی که مسئول کشتار فجیع و میلیونی هستند، چه دیدهاند؟ یا انسانهایی که همواره به دیگران ظلم کردهاند و تا پایان زندگیشان همچنان قدرتمند بودهاند، آیا مجازات اعمالشان را چشیدهاند؟! قطعاً خیر. هیچ لزومی ندارد که چنین شود. اصولاً یکی از دلایلی که معتقدین به بهشت و جهنم برای وجود بهشت و جهنم اظهار میکنند، این است که بسیاری از افرادی که نیکی یا بدی کردهاند، در این عالَم این قابلیت را ندارند که به تناسب همان اعمالشان اجر ببینند یا مجازات شوند. به عنوان مثال انسانی که تعداد بسیار زیادی از افراد را کشته، چگونه در دنیا مجازات شود که با جرمش مطابقت و تناسب داشته باشد؟! در نتیجه بسیاری از اعمال در دنیا قابل پیگیری نیستند و نیاز است آخرتی باشد تا خداوند قادر و حکیم به تناسب جرمشان، آنها را مجازات کند (بنا به عقیدۀ معتقدین به آخرت).
یکی از دلایل دیگر در جهت رد مطالب کتاب، مفهوم «غافلگیری» است. غافلگیری هنگامی رخ میدهد که انسان اساساً احتمال ندهد امری خلاف تصورش به وقوع بپیوندد. بر اساس متن کتاب، اگر انسان به چیزی عمیقاً باور داشته باشد، به آن دست مییابد. منتها اگر چنین باشد، مفهوم «غافلگیری» به کل منتفی میشود. گاه انسان از رخدادن امری خلاف باورش غافلگیر و حیرتزده میشود و این موردی است که همۀ ما لااقل یک بار آن را تجربه کردهایم.
دلیل دیگری که ادعاهای کتاب را نقض میکند، این است که افراد با مشکلات روانی -مثلاً افرادی که دچار پارانویا هستند- به چیزی باور دارند که خلاف واقعیت است. این افراد آنچنان به آن امور اعتقاد دارند که باور میکنند چنین چیزهایی وجود دارد. اگر اینطور باشد، با وجود این تصور شدید و قدرتمند، آن امور باید رخ دهد، در حالی که آن امور صرفاً در ذهن آنها تحقق دارد و در واقعیت، محلی از اعراب ندارد. کتاب میگوید هر آنچه انسان عمیقاً به آن باور داشته باشد، قطعاً رخ میدهد، اما میدانیم که ذهن و جهان خارج دو ساحت متمایزند و توجهنکردن به این امر، ما را معتقد به باورهایی میکند که کوچکترین پشتوانۀ منطقیای ندارد.
کتاب صرفاً ادعا میکند و برای تأیید مدعیاتش متوسل به مثالهایی میشود که آن مثالها امکانی هستند؛ به این معنا که ممکن است رخ دهند و ممکن است رخ ندهند و ابداً اینگونه نیست که حتماً به وقوع بپیوندند، اما کتاب با اطمینان میگوید این امور ضرورتاً در واقعیت رخ میدهند. از آنجایی که معیار درستیِ یک مطلب، مدرک و دلیل کافی است، مطلبی که کوچکترین مدرکی برای درستی آن وجود ندارد، قطعاً نادرست است. به عقیدۀ من، چنین آثاری -که کتاب «چهار اثر» یک نمونه از آن است- توهین به علم اصیل روانشناسی است؛ روانشناسیای که به واقعیت توجه میکند و با روش علمی کوشش میکند برای تضمین صحت مطالبش مدرک ارائه دهد. در نهایت باید «چهار اثر» را از آن دست آثاری دانست که با وجود زیادهگویی، چیزی برای گفتن ندارد.
تاریخ: 27 اسفند 1403