لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > نقد > نقد ادبیات > : « همه بر می‌خیزند » | نقد رمان مدار صفر درجه

« همه بر می‌خیزند » | نقد رمان مدار صفر درجه

| نقد رمان « مدار صفر درجه »
| به قلم « احـمد مـحـمـود »
| نویسنده: علیرضا درشتی‌نژاد
| نمره ارزشیابی: 4 از 4 (⭐️⭐️⭐️⭐️)

پیش درآمد:

شعر بالا بخشی از دفتر شعر «آبی، خاکستری، سیاه» حمید مصدق است. دو سه بند نخست این شعر در بخشی از رمان «مدار صفر درجه» اثر «احمد محمود» نیز آمده است و در واقع آن دو سه بند کلیتی است از کنه و جزئیات قصه و  شخصیت‌های مدار صفر درجه احمد محمود. (و شاید تمامی آثار او). شخصیت‌های خاکستری رنگ و قهرمان‌های خاکستری رنگ، یکی از مولفه‌های اصلی آثار احمد محمود هستند.

 از «خالدِ» همسایه‌ها تا «فرامرز» درخت انجیر معابد و «بارانِ» مدار صفر درجه و قهرمان بی‌نام و نشان «زمین سوخته»، همگی قهرمان‌های خاکستری رنگی‌ اند که به دلیل خاکستری بودن‌شان مسبب همذات‌پنداری عدۀ کثیری از خوانندگان آثار محمود می‌شوند. در واقع خواننده‌های آثار محمود بخشی از وجود خاکستری خویش را در لابلای قهرمان‌های خاکستری رنگ آثار او می‌یابند. قهرمانانی که از گناه و اشتباه عاری نبوده، گهگاهی کتک می‌خورند. گهگاهی گریه می‌کنند. گهگاهی منفعل و معتاد می‌شوند. گهگاهی می‌ترسند. گهگاهی به اشتباه تصمیم می‌گیرند و در اکثر مواقع عاشق می‌شوند.

جنس  عشق آنان نیز خاکستری و زمینی است. عشقی که زیبایی ظاهر ابتدا و سپس زیبایی باطن معشوق در آن اهمیت دارد. و بخش اروتیک آن به بوسه‌ای عاشقانه، با چشمان بسته، دور از چشمان باز جمعیت ختم می‌شود.

«مدار صفر درجه» طولانی‌ترین و قطورترین اثر محمود است. مدار نیز همانند سایر آثار محمود تلفیقی است از زندگی و تجربیات شخصی و غیرشخصی او، که در عین سادگی و روزمرگی، به مدد قلم شگفت آور احمد محمود، بطور شگفت‌انگیزی مانا گشته‌اند.

خلاصه داستان‌های فراوانی را درباره «مدار صفر درجه» می‌توان در فضای اینترنت جست. ولی اینجانب اگر بخواهم خلاصه‌ای جهت آشنایی آنان که رمان را نخوانده‌اند در اینجا ارائه دهم. به این صورت است که: مدار صفر درجه، قصه برخاستن است. برخاستن مردمی که یک بار در جریان خیزش بیست و هشتم مرداد ماه دهه سی، خیزش شان ناکام مانده، چند سالی متواری گشته‌اند و حالا بعد از دو دهه گذشتن از آن شکست اندوهناک، قرار است مجدد از جای خود برخیزند تا پنجه در پنجه آن دشمنان دون آویزند.

باران؛ کاراکتر اصلی این رمان، نوجوانی است که پدرش را در جریان کودتای آمریکایی-انگلیسی بیست و هشتم مرداد از از دست داده و قصه مدار با مرگ برادر بزرگتر او (بابو) آغاز می‌شود. گویی مرگ برادر، نخستین مواجهه باران با مشکلات زندگی است و حالا باران باید درسش را نیمه‌کاره رها کرده و نان‌آور خانه شود.

«مدار صفر درجه» نقطه‌ای از کره زمین است که در آن همه چیز ثابت بوده و تغییری صورت نمی‌گیرد. درست همانند زندگی باران که از مرگ بابو تا مرگ منیجه زندگی‌اش بر یک مدار ثابت می‌ماند و تغییری نمی‌کند. (گرچه حوادث گوناگونی دامن گیر زندگی او می‌شوند.)

 چند تایی از این حوادث را اگر بخواهیم مرور کنیم و چکش بزنیم عبارتند از: گرفتاری‌های مالی و شغلی، درگیری با برادر دیگر (برزو)، عاشق شدن، ناظر بودن، زندان، مرگ عمو نوذر، انقلاب و مرگ منیجه.

۱.گرفتاری های مالی و شغلی باران:

شاغل شدن باران در دکان سلمانی اوس یارولی سرآغاز ورود وی به اجتماع، سرآغاز تجربه مشکلات و سرآغاز برخاستن اوست. در همین حین که باران مشغول جان کندن و پول درآوردن است. محمود با روایت‌هایی از زندگی روزمره باران، خانواده و همشهری‌های او، مخاطب را گام به گام با وضعیت امرار معاش در آن برهه تاریخی آشنا می‌کند.

مکان جغرافیایی مدار، همانند بسیاری از آثار محمود، شهر زادگاه وی، یعنی اهواز است. شهری که از لحاظ منابع نفت و گاز دارای اهمیت فراوانی بوده و هست. و بخش مهمی از درآمد کشور ایران را در دوره‌های مختلف تاریخ معاصر تامین کرده و می‌کند. ولی بخش مهمی از شهروندان این شهر با دغدغه بیکاری و بی‌پولی دست و پنجه نرم کرده و می‌کنند. و محمود این دغدغه‌ها و مشکلات را در طی همان روایت‌های روزمره طوری برای مخاطب نقل می‌کند که مخاطب دغدغه‌ها را خود به طور مستقل زندگی می‌کند.

محمود بدون وارد شدن به عالم منحوس شعار زدگی، وضعیت اقتصادی حکومت شاهنشاهی را نقد می‌کند. وضعیتی که در آن تنها با دلالی و قاچاق می‌توان سری در سرها درآورد. وگرنه «چه سلمانی باشی و چه خیاط، و از صبح تا شب جان بکنی. باز هم باید برای بچه هایت جای نان، روزنامه تیلیت می‌کنی.» (اشاره به قصه بچه‌های اوس مبارک) یا « بچه‌‌ات باید همواره در حسرت پفک نمکی باشد.» (اشاره به قصه بچه‌ی اوس یارولی)؛ مگر اینکه…

در این وضعیت بغرنج حتی اگر اوستای مکانیک هم باشی، وضع مالیت آنقدر قمر در عقرب است که باید برای بهتر شدن آن، بر سر مردم بی‌گناه بریزی و بی‌رحمانه کتک‌شان بزنی. (اشاره به قصه احمد میکانیک) گرچه ممکن است با صرفه‌جویی در سفره‌ات کالباس و جوجه کباب پیدا شود. ولی قطع به یقین خبری از تلویزیون و یخچال نیست (اشاره به قصه عمو نوذر)؛ مگر اینکه….

حال باران در چنین شرایطی می‌خواهد با  شغل سلمانی نان در آورد. باران نه می‌خواهد دلال شود، نه قاچاقچی و نه خبرچین و نه مردم را کتک بزند. او حتی راضی نمی‌شود که به خاطر شغل و پول، با چاقو به جان کارمندان غریبه شرکت نفت بیفتد. (اشاره به قصه برهان) باران  حتی نمی‌خواهد به ژاندارم‌ها باج دهد. پس دور از ذهن نیست که در چنین شرایطی در طی یک دهه کار و تلاش حتی نتواند برای خود عروسی آبرومندانه‌ای برگزار کند. مگر اینکه……

 برخیزد.

۲.درگیری با برادر بزرگتر (برزو):

 برزو نمونه بارز آن دسته‌ از مردم است، که تا لحظه آخر در آن دوران، خیال برخاستن نداشتند. گرچه توان و دغدغه برخاستن نیز نداشتند. دنیا برای برزو و امثالهم خلاصه می‌شد در جورشدن لقمه نانی بخور و نمیر و پول تریاک، آن هم به قیمتی ننگ‌آور،  به قیمت دزدی و چاپلوسی، و نه به قیمت دلالی و قاچاق.

 از این رو است که برزو مدام در حال رفت و آمد در خانه پدری است. برزو مجبور است بخاطر لقمه‌ای نان و هزینه تریاک، از مادر و خواهرش دزدی کند. البته که به مرحمت قلم محمود، نه ما مخاطب و نه خود او، نسبت به برزو و دزدی هایش سمپات نمی‌شویم. لیکن برزو را به چشم دشمن نیز ندیده و نمی‌بینیم.

 گویا آمدن برزو و دزدی‌های او، لازم است. لازم است تا حواس باران، خاور، بلقیس، نوذر، بی‌بی سلطنت و ما – بعنوان خواننده -، چند صباحی پرت اعمال و رفتار برزو شود تا برای مدتی اندک، بیخیال دغدغه‌ها و مشکلات جدی‌تر، نظیر بی‌پولی و بیکاری و بی‌کسی  شخصیت‌های اصلی مدار شویم.

اگر خوب و درست به زمان و موقعیت ورود برزو به خانه و دزدی‌های او از خانه نگاه کنیم. در می‌یابیم که برزو علتی است برای فراموشی کوتاه مدت معلول‌های کمرشکن قصه مدار.

۳.عاشق شدن باران:

 عشق در آثار محمود راه حلی است برای رستگاری کاراکترهای خاکستری رنگ او، انگاری که کاراکترهای خاکستری رنگ محمود، برای غلبه وجهه سفیدشان بر وجهه سیاهشان، نیازمند  عشق اند. عشقی زمینی؛ عشقی نجیب؛ عشقی که در همه آثار او با نگاه اتفاق می‌افتد.  در مدار نیز عشق میان باران و مائده با نگاه اتفاق می‌افتد. باران مائده را دیده و محو زیبایی‌های ظاهری او می‌شود و سپس به رستگاری می‌رسد.

 به شخصیت باران قبل از آشنایی با مائده و بعد از آشنایی با مائده دقت کنید. پر واضح است که مائده مسبب اصلی برخاستن باران است. باران تا قبل از مائده کاری به کار زور گویان ندارد و در برابر آنها عقب می‌کشد. (اشاره به قسمتی که مامور شهربانی بند و بساط باران را به داخل آب می‌اندازد) باران تا قبل از آشنایی با مائده حریف برزو نمی‌شود. باران تا قبل از مائده بی‌دل و جرعت است.

ولی درست بعد از آشنایی با مائده است که باران در برابر ظالمان می‌ایستد؛ (اشاره به درگیری با یارولی و دامادش بر سر دستمزد) برزو را کتک می‌زند و با دل و جرعت می‌شود. (اشاره به پخش اعلامیه و پنهان کردن آنها) به تعبیری دیگر می‌توان گفت ابتدا مائده (که من بوده) برخاسته و سپس باران (که تو بوده) برخاسته و در پس آن دیگر شخصیت‌های داستان (که همه بوده‌اند) برخاسته اند.

پس اگر عشق مائده نبود نه باران برمی‌خاست و نه…….

  • اشاره به بندی از شعر حمید مصدق:
  • من اگر بخیزم…تو اگر برخیزی…همه بر می‌خیزند

۴.ناظر بودن:

در قصه‌های محمود مسیر ذهنی و حسی مخاطب از طریق جز به کل حرکت می‌کند. در قصه‌های محمود سرزمین ما به همراه آدم‌ها و دغدغه‌ها و مصائب شان به اندازه مکان اصلی رویدادهای قصه کوچک می‌شوند.

در «همسایه‌ها»، خانه و همسایه‌ها؛ در «درخت انجیر معابد»، درخت و خانه و باغ و آدم‌های اطراف؛ و در «مدار صفر درجه» محله‌ای در شهر اهواز، محله‌ای که دکان سلمانی، خیاطی، عطاری، عکاسی و بانکی که تبدیل به کارخانه می‌شود به همراه آدم‌هایش، نمونه کوچک شده‌ای از سرزمین ما و مصائب و دغدغه‌های  آدم‌های آن هستند. البته نه به شکل نماد گونۀ مسمومی که در میان آثار امروزی مرسوم است. بلکه در ساحت منطق خودِ اثر، و این بدان معناست که شخصیت‌ها و موقعیت‌ها در آثار محمود، همگی دارای رسالت و ذات مستقلی هستند.

پس می‌شود آنها را به گونه‌ای عظیم‌تر و وسیع‌تر هم نگریست. ولیکن با این نگرش چیزی از ارزش‌های ذاتی آنها کاسته نخواهد شد و «همسایه‌ها» و «درخت انجیر معابد» و «مدار صفر درجه» بر سر جای خودشان همواره محکم و استوار باقی خواهند ماند.

جریان اتفاقاتی که مسبب برخاستن باران می‌شوند اکثراً در همان خیابانی اتفاق می‌افتد که پیشتر گفتیم. باران در بدو ورودش به عنوان شاگرد سلمانی، انسانی است منفعل، ولیکن با سیر حوادث و رخدادهای گوناگون این خیابان‌، اندک اندک تبدیل به انسانی کنش‌گر و فعال می‌شود. اگر بخواهیم به برخی از این حوادث و رخدادها اشاره کنیم می‌توانیم به افتتاح بانک؛ سرقت از بانک؛ دیدن رفتار پاسبان‌ها با مردم؛ پلمپ شدن عکاسی؛ دستگیری عکاس و  دستگیری اوس مبارک، اشاره کنیم. البته باید اضافه کرد که هم صحبتی و رفت و آمد باران با اوس مبارک و حاج آقا عطار و دادن اعلامیه توسط آنها به او نیز، در روند کنشگر شدن وی بی‌ تاثیر نیست.

۵.زندانی شدن باران:

باران به جرم پخش و نگهداری اعلامیه توسط حکومت وقت بازداشت می‌شود. در واقع باران از زندانی بزرگ به زندانی کوچک‌تر کوچانده می‌شود، و مخاطب را نیازی به دانستن جزئیات این زندان کوچک نیست. زیرا زندان بزرگی را که حکومت وقت  برای همگان پای نهاده را، محمود کامل و بدون نقص به ما شناسانده است. پس ما باید با خانواده زندانیان همراه شویم تا علتی از علت‌های بیشمار خیزش بر ما هویدا شود.

در فصلی از کتاب، باران همراه «عمو نوذر» با زنی که پسرش به اصطلاح گمشده، نزد رمّالی می‌روند. این نقطه از داستان دقیقاً مرز اتصال خرافات و سرگشتگی است. در آن زمان و در آن شهر، مردمی بیچاره، برای رهایی از سرگشتگی به خرافات پناه برده‌اند.  و پس از آنکه خرافات هم برای درمان این سرگشتگی بی‌جوابشان گذاشته، سرگشته‌تر  گشته اند.

 پس در ادامه این قضیه، برای درک موشکافانه‌تر، باید با عمو نوذر همراه شویم. عمو نوذر برای آزادی باران به هر دری می‌زند. حتی حاضر می‌شود غرورش را زیر پا نهاده و به سراغ برادرش برود. ولیکن همه درها به روی وی بسته می‌شوند و برای رهایی باران هیچ راهی جز فرار از زندان باقی نمی‌ماند. زیرا زندان کوچک دیگر جای امنی نیست – همانند زندان بزرگ.

زندان کوچک آتش گرفته و این آتش دقیقاً مصداق همان آتشی است که به جان زندان بزرگتر افتاده و آن را برای همه ساکنینش ناامن و غیرقابل تحمل ساخته است. پس باران باید از زندان بگریزد. باران با کمک مائده از زندان کوچک می‌گریزد. ولیکن از زندان بزرگتر راه گریزی نیست. پس باید ایستاد. باید برخاست. و آتش را با کمک هم خاموش کرد.

۶.مرگ عمو نوذر:

مرگ عمو نوذر یکی از تراژیک‌ترین و در عین حال عامیانه‌ترین مرگ‌ها، در آثار احمد محمود است. کاراکتر «عمو نوذر» به سبب مهربانی، تیکه‌های طنز و شوخی‌هایش، از همان ابتدای قصه در دل مخاطب و نیز در دل «احمد محمود» جایگاه ویژه‌ای پیدا می‌کند. ولیکن نقطه عطف سمپات شدن ابدی مخاطب به کاراکتر عمو نوذر، آنجایی است که علاقه و احترام محمود به این کاراکتر، باعث می‌شود که اتفاقی کم نظیر (نسبت به سایر آثار محمود) در مدار صفر درجه رقم بخورد.

 محمود ناگهان خط زمانی قصه را می‌شکند و به آینده می‌پرد تا مبادا مخاطبش لحظه‌ای نسبت به کارکتر عمو نوذر بدبین و بددل شود.  در واقع محمود ناخودآگاهانه، قصه‌اش را فدای کاراکترش می‌کند و این فداکاری نه تنها از ارزش اثر نمی‌کاهد، بلکه با آگاه کردن مخاطب از مرگ عمو نوذر  در روند قصه، تعلیقی ایجاد می‌کند که بر وجۀ ادبی و هنری این رمان می‌افزاید.

 مخاطب لحظه به لحظه مرگ عمو نوذر را منتظر است و محمود چنین درست و در شأن کارکتر به این انتظار پایان می‌دهد، که مخاطب دچار شوک و در پس شوک دچار تعلیق و غم ناشی از مرگ این کاراکتر می‌شود.

 حال باران برای خیزشش، دلیلی شخصی نیز دارد. حکومت وقت عمو نوذر او، حامی همیشگی‌اش را کشته، و همین امر باعث می‌شود که باران هنگام دیدن آن راپورتچی ساواک، آنچنان در مقابل آن برخیزد، که تا آن لحظه نظیرش را در این رمان شاهد نبودیم.

 مرگ عمو نوذر گرچه شاید به مزاج برخی انقلابیون مذهبی خوش نیاید. اینکه آدمی به قصد خرید عرق به خیابان برود، توسط ژاندارم‌ها گروگان گرفته شود. به رانندگی برای آنان مجبور شده و در طی تصادفی جان به جان آفرین تسلیم کند. اینچنین مرگی برای آنان که سودای شهادت زیر شکنجه و گلوله را دارند، مقبول نیست.

ولیکن مخاطب رمانِ «مدار…» از ابتدا لحظه به لحظه حتی بیشتر از باران با کاراکتر «عمو نوذر» زیسته و حتی لحظه‌ای نسبت به او آنتی‌پاتی نداشته است. مخاطب شاهد خیزش عمو نوذر در بیست و هشت مرداد و سال‌های انقلاب بوده. پس هم مخاطب و هم نویسنده و هم کاراکترهایی  که در قصه وجود دارند، از کاراکتر عمو نوذر همواره و بی‌دریغ به عنوان شهیدی انقلابی یاد خواهند کرد.

۷.به ثمر نشستن خیزش و مرگ منیجه:

یک سوم پایانی «مدار…»، آیینه خیزش همگانی است. باران برخاسته است؛ مائده برخاسته است؛ کل شهر برخاسته اند. حتی برزو هم برخاسته است.  حال دیگر در شهر هیچکس ننشسته، ولی آیا این پایان است؟ مسلماً که نه.

گویی در نظر محمود این پایان، خود آغاز دیگری است. آغاز ژرف‌تر و مهم‌تری که شاید در رمانی دیگر در زمانی دیگر باید نوشته می‌شد. ولی……

منیجه و شوهرش که از مهره‌های کلیدی انقلاب و عاملین خیزش عده زیادی از کاراکترها بوده‌اند.( از جمله مائده) حالا هر دو برای به ثمر رسیدن این انقلاب جان خویش را از دست داده اند. انقلاب به خاطر خیزش بی‌چشم داشت امثال آنان به نتیجه رسیده و کودک نوپای انقلاب به مدد خون آنان این گونه راست و استوار آبیاری شده. حال اما درست در حساس‌ترین نقطه، دیگر خبری از امثال آنان نیست تا اهداف اصلی انقلاب را نیز با خیزش مجدد خود به ثمر برسانند.

از غم مرگِ آنان باران و مائده و عمو نوذر منفعل و گوشه‌گیر گشتند و انقلاب عرصه جولان برزو و امثالهم شده است (اشاره به قسمتی در اواخر رمان که برزو و سایر اراذل و اوباشی که تا دیروز در خدمت رژیم سابق بودند برای خود اسلحه به دست گرفته و ایست بازرسی تشکیل داده‌اند). حال تنها امید باران و مائده و تنها امید «احمد محمود» به نوزاد به جا مانده از منیجه و شوهرش است. گویی محمود معتقد است که با پرورش و تربیت درست این نوزاد می‌توان خیزش دلیرانه مردم ایران را به ثمر رساند. پس مائده و باران دست به دست هم می‌دهند؛ تا….

موخره:

پایان بندی «مدار صفر درجه» شباهتی بنیادین به پایان بندی‌های دیگر آثار « احمد محمود» دارد. پایان رمان‌های محمود همیشه تلفیقی از غم و شادی است. پایان‌های محمود نه سیاه است نه سفید، بلکه خاکستری است. همانند کاراکترها و قهرمان‌هایش. پایان بندی‌های محمود همیشه معلق‌اند. معلق میان حس‌هایی متضاد.

در «همسایه‌ها» خالد از زندان آزاد می‌شود اما راهی تبعید است. در «درخت انجیر معابد» فرامرز بالاخره موفق می‌شود تا انتقام خود و خانواده‌اش را بگیرد اما در همان لحظه هویتش فاش می‌شود. در مدار نیز همه برمی‌خیزند و خیزش به ثمر می‌رسد؛

اما…

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید