لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > نقد > نقد ادبیات > : « دقتِ نگاه، قدرتِ قلم » | نقد کتاب «مدیر مدرسه»

« دقتِ نگاه، قدرتِ قلم » | نقد کتاب «مدیر مدرسه»

| « دقتِ نگاه، قدرتِ قلم »

| نقد و بررسی کتاب « مدیر مدرسه » نوشتۀ جلال آل احمد

| نویسنده: امیر میرزائی

| نمرۀ ارزشیابی: 3.5 از 4

مشهور است که می­‌گویند نسبت جدی و عمیقی میان هنرمند -به عنوان خالق- با اثرش -به عنوان مخلوق- وجود دارد. «مدیر مدرسه» به عنوان یک اثر هنری از این امر مستثنی نیست. «مدیر مدرسه» اثری‌­ست صریح، منتقد و صادق، درست مانند خودِ آل احمد. این اثر نمودار شخصیت بی‌­پرده و رک آل احمد است: جدی است، تعارف ندارد و اهل مراعات و ملاحظات معمول و متعارف نیست.

در مواجهۀ نخست با «مدیر مدرسه» شاید به نظر آید با کتابی معمولی طرف هستیم، اما اگر دقیق‌­تر و ریزبینانه‌­تر با اثر مواجه شویم، کتاب را اثری منتقد و دغدغه­‌مند می­‌یابیم که به‌­وضوح می­‌توان فهمید نویسنده­‌اش تلاش کرده نسبتی با جامعه­‌اش -جامعۀ آموزشی و فرهنگی زمان خود- برقرار کند. با خوندن «مدیر مدرسه» گویی ما هم عضوی از این مدرسه می­‌شویم چرا که اثر شخصیت­‌هایش را به‌­درستی معرفی می‌­کند. معلم‌­ها ملموس می­‌شوند، خانواده­‌ها و بچه‌­ها نیز همین‌­طور. همچنین روابط این افراد با هم به نحوی است که نشان از دقت بالای آل احمد در رصد پیرامونش و نیز مهارت او در به اشتراک­‌گذاشتن دیده­‌هایش دارد.

«مدیر مدرسه» روایت معلمی است که از تعلیم و تدریس خسته شده و از تکرار مکررات گریزان است. او اکنون می­‌خواهد در کسوت مدیر، آسوده باشد و کسی مزاحم آسودگی‌­اش نشود. به‌­عبارتی قصد دارد بی‌­تفاوت باشد و به خودش سخت نگیرد. به همین خاطر کارش را به واسطۀ رشوه پیش می­‌برد و این­‌گونه مدیر می‌­شود. منتها قضایا آن­‌گونه که تصور می‌­کرد، مطابق انتظار او پیش نمی­‌رود…

در همین ابتدای نوشته مایلم پرسشی را مطرح کنم. پرسش این است: چه نویسنده­‌ای شایستۀ توجه و احترام مخاطب است؟ به نظر خودِ نگارنده نویسنده‌­ای که با ملزومات کارِ خودش آشنا باشد و به‌­درستی از آن در جهت مقصودش بهره ببرد، درست همان­‌طور که یک جراح، مهندس و مکانیک با ملزومات حرفه‌­شان آشنا هستند، نویسنده نیز باید چنین باشد. حال شاید بپرسید ملزومات کار نویسنده چیست؟ واژگان، عبارات، جملات و چگونگیِ بهره­‌بردن از آن‌­ها. جلال آل احمد در «مدیر مدرسه» آن­قدر در خلق و باورپذیرساختن ماهر است که با رجوع به متنش می­‌توان چنین مخلوقی را گواهی بر اصالت و کیفیت کار خالق تلقی کرد. به عنوان مثال در صفحۀ 54 وقتی با قلمِ دقیقش پسری نازپرورده را برایمان توصیف می­‌کند، با این بیان مواجه می­‌شویم: «یا بچه‌­اش از آن عزیزدردانه­‌ها است که آب بی‌­اجازۀ پاپا و مامان نمی­‌خورند.» در اینجا آل احمد می‌­توانست از واژۀ «پدر» یا «بابا» استفاده کند اما چنین نکرد و با هوشمندی از «پاپا» بهره برد. به واسطۀ همین هوشمندی در بیان، شخصیت آن پسر، فضای خانواده و نوع ارتباط فرزند با پدر و مادر ساخته می‌­شود. گویی نویسنده خودش را جای آن پسر نازپرورده قرار داده و همان­‌گونه که این پسر پدرش را صدا می‌­زند، پدر را به مخاطب معرفی می­‌کند. قرار نیست خالق اثر هنری -در مقام نویسنده یا فیلمساز یا در هر مقام دیگری- متوسل به کارهای عجیب و غریبی شود تا مخاطب گام­‌به­‌گام همراه با اثرش حرکت کند. خیر، با هوشمندی و انتخاب چگونگیِ بیان می‌­توان هم برای مخاطب ارزش قائل بود هم کارِ خود را جدی گرفت.

تصویر 1: تصویری از جلال آل احمد

آل احمد در «مدیر مدرسه» به اهمیت و قدرت واژگان آگاه است. با دقتی تحسین­‌برانگیز واژه‌­ها را به کار می‌­بَرد و با همین واژه‌­ها جهانی می‌­سازد سخت محسوس و ملموس. به­‌ظاهر، کار آسانی انجام داده اما آنان که سعی کرده‌­اند بنویسند و مطلبی را با نوشته بیان کنند، شاید بیش از افراد عادیِ دور از نوشتن دریابند که رسیدن به متن آل احمد در این اثر تا چه اندازه دشوار است! نگارندۀ این سطور معتقد است «سهلِ ممتنع» صفتی است که متن آل احمد را به­‌خوبی توصیف می­‌کند. به‌­قدری ساده و روان است که در نگاه اول ممکن است کم‌­اهمیت، عامیانه و به‌­راحتی قابل دستیابی باشد، اما ابداً این‌­گونه نیست. متن کتاب، خود، بهترین گواه به منظور تأیید ادعایمان است. هدف این نوشته ارزیابیِ صِرف بدون رجوع به متن نیست، بلکه با رجوع به متن و بررسی متن‌­محورانۀ کتاب قصد داریم ارزیابی‌­ای از آن داشته باشیم. و دقیقاً به همین خاطر مثال­‌هایی از خودِ کتاب ذکر خواهیم کرد.

نکتۀ دیگری که در ادبیات آل احمد به‌­وضوح به چشم می­‌خورد، مرتبط است با ویژگی‌­ای که پیشتر ذکر شد. گفته شد که متن جلال ساده و روان است. از دل این امر می‌­توان ویژگی­‌های متنی و زبانی‌­­ای بیرون کشید. قطعاً یکی از عناصری که یک متن را تبدیل به متنی ساده می‌­کند، استفاده از واژگان همه‌­فهم و عامیانه و ضرب­‌المثل‌­های مشهوری‌­ست که چنان در ادبیات و فرهنگ مردم ریشه دارند که مخاطب به‌­راحتی با آن­‌ها ارتباط می­‌گیرد. این ویژگی نقش پررنگی در این کتاب آل احمد دارد. آل احمد به‌­درستی درک کرده که پیچیده و نامتعارف‌­نویسی نه نشانی از عمق دارد، نه نویسنده را مفتخر به عنوان فاخرِ روشنفکر می­‌کند. متأسفانه این امر هنوز که هنوز است، در تفکر برخی از ما ساری و جاری است. تصور می‌کنیم آن کسی که از کلماتِ کمتر آشنا و کمتر متعارف استفاده می­‌کند و نیز هنگام سخن­‌گفتن چند کلمه‌­ای از ادبیات غرب قرض می‌­گیرد، باسوادتر از کسی است که ساده و روان مقصودش را منتقل می‌­کند. این امر در خصوص نوشتن هم صادق است. اما آل احمد فهمیده فردی که پیچیده حرف می‌­زند، الزاماً باسواد نیست و کسی که نامتعارف می‌­نویسد، الزاماً اهل ادب نیست. آگاهی از این مطلب جلال را به نقطه‌­ای رساند که توانست اثر مهمی در ادبیات معاصر ایران بر جای بگذارد، تا حدی که بسیاری تلاش کردند راه او را در پیش گیرند و قدم در مسیری بگذارند که جلال از پیشگامان آن بود. رسیدن به نوشته­‌هایی از این دست -نوشته­‌های صریح و روان- یک مزیت دیگر هم دارد. این ظرفیت را دارد که به لحاظ کمّی نسبت جدی­‌تری با مردم برقرار کند. و توجه به این امر می­‌تواند یکی از شاخصه‌­هایی باشد که عدۀ بیشتری از مردم را با ادبیات امروز ایران آشتی دهد.

پیرو ساده و همه‌­فهم‌­نویسی آل احمد باید گفت که استفادۀ او از واژگان هوشمندانه، نیش‌­دار و بی‌­تعارف است. شاید مجموع این سه صفت را بتوان با صفت دیگری جایگزین کرد: نقادانه. نقد و رویکرد نقادانه امری‌­ست که نقش بسیار پررنگی در متن آل احمد -دست­‌کم- در این اثر دارد. ممکن است پرسنده‌­ای بپرسد که چگونه چنین ادعایی را مطرح می‌کنیم و چگونه آل احمد را در «مدیر مدرسه» نویسنده­‌ای منتقد می­‌دانیم؟ پاسخی که به او می­‌دهیم، از این قرار است: شاید تعبیر بدی نباشد که بگوییم پرسش­‌کنندۀ مورد نظر با این پرسش گویی منتقدبودن جلال را گم کرده است. با کمی دقت و ریزبینی در سطور کتاب، گمشده­‌اش پیدا خواهد شد و از جایی به بعد با آگاهی به ظرایف، این گمشدۀ پیشین چنان عیان و آشکار است که نمی­‌توان آن را نادیده گرفت. برای مثال در عبارت صفحۀ 14 شاهدیم که آل احمد با «کفاره­‌دادن گناهانی که خودش نکرده» وضعیت مملکت را پیش چشم مخاطب می­‌گذارد. به بیان دیگر حساسیت دستگاه امنیتی وقت را نشان می‌­دهد یا شاید بتوان از آن، بی­‌کفایتی دستگاه اطلاعاتی-امنیتی را نتیجه گرفت، به نحوی که به‌­اشتباه انسان بی­‌گناه را به جای انسان گناهکار دستگیر می­‌کند. البته این برداشت­‌ها ممکن است متعدد و حتی متعارض باشند -البته ذکر چنین برداشت­‌های متعددی کار این نوشته نیست و مجال دیگری می­‌طلبد- اما چیزی که مسلم است، این است که در هر صورت نمی­‌توان متن آل احمد را متنی محافظه­‌کار و اهل مراعات تلقی کرد. همچنین ضرب‌­المثل مشهورِ «کفاره‌­دادن برای گناهی‌­نکردن» مشخصاً دارای منظوری آشکار و روشن است که قرینه­‌ای برای ادعایی است که ذکر کردیم. علاوه بر آن در ادامه ضرب­‌المثلی دیگر را ذکر می­‌کند: «یا آهنگری در بلخ کرده» به منظور توضیح بهتر، ضرب­‌المثل را در تمامیتش بیان می­‌کنیم. ضرب‌­المثل مشهور از این قرار است: «گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری.» در این مثال، مدیر قبلی مدرسه چونان مسگرِ اهل شوشتری است که قربانی شده، در حالی که مقصر و گنهکار آهنگرِ اهل بلخ است. با همین مثال می‌­توان فهمید که نویسنده ابایی از واژگان معمول و پرتکرار و علاوه بر آن، ضرب‌­المثل­‌های روزمره ندارد.

جلال با این­که ایرانی­‌ست اما به هیچ عنوان نمی­‌توان او را اهل تعارفات و ملاحظات فرهنگ ایرانی دانست. دست­‌کم در متنش در «مدیر مدرسه» این‌­گونه نیست. مثال­‌های متعددی به منظور اثبات این ادعا می­‌توان مطرح کرد. فعلاً همان مثال صفحۀ 14 را ذکر می­‌کنیم: «مثلاً گفته بودند لابد کاسه‌­ای زیر نیم­کاسه است که فلانی -یعنی من- با ده سال سابقۀ تدریس می‌­خواهد مدیر دبستان بشود! غرضشان این بود که لابد خُل شده‌­ام که از شغل بسیار مهم و محترم دبیری دست می­‌شویم یا اُبنه دارم و خلاصه این­‌که شاید بچه­‌بازم و از این جور حرف­‌ها.» استفادۀ از واژگان «اُبنه» و «بچه­‌باز» آشکارا صراحت آل احمد در بیان را نشان می­‌دهد. همچنین در ادامۀ «مدیر مدرسه» در بخشی جداگانه و مستقل به‌صراحت از موضوعاتی سخن می­‌گوید که در مدارس و محیط­‌های آموزشی وجود دارد. ارجاع می­‌دهیم به رسوایی­‌ای که با ورود پدر یکی از بچه­‌ها به مدرسه آشکار می‌­شود یا موردی که نشان از شریک جنسی‌­نداشتنِ یکی از معلم‌­ها دارد. آل احمد در «مدیر مدرسه» بر خلاف بسیاری از همکاران و هم­صنفانش ترجیح داده چشم بر واقعیتی که عیان است، نبندد و صراحت در کلام او را می­‌توان مؤید این مطلب دانست. قطعاً اگر نویسنده­‌ای دیگر قرار بود داستانی مشابه با محتوای «مدیر مدرسه» بنویسد، با اثر کاملاً متفاوتی روبرو می‌­شدیم. چرا که جدا از تفاوت­‌های شخصی هر نویسنده و تمایز او با دیگری، کمتر نویسنده­‌ای پیدا می‌­شود که صراحت آل احمد در بیان و شجاعت و جسارت او در روایت را داشته باشد. این یکی از دلایلی است که جایگاه ویژه­ای به آل احمد در ادبیات ایران می­‌دهد. اشاره شد که مسائل و چالش­های جدی‌ای در محیط­‌های آموزشی وجود دارد. منتها این‌­ها یا به‌­کل در هنر ایران بازتاب نمی­‌یابد یا اگر بخواهد بازتاب داده شود، خالقش پیش از سانسور احتمالیِ نهادهای مربوطه، گرفتار خودسانسوری می‌­شود و زندانیِ زندانی می‌­شود که خودش با اختیار خود، خود را در آن حبس کرده.

قلم آل احمد در این کتاب تحسین­‌برانگیز است. منتها چیزی که قبل از قلم او درخور احترام است، نگاه اوست. این قطعاً به معنای تأیید همیشگی نگرش او به مسائل نیست. خیر، مقصود نگارندۀ سطور این است که جلال پیش از آن­‌که نویسندۀ خوبی باشد، مشاهده‌­کنندۀ خوبی است. به باور نگارنده، تمام نویسندگان بزرگ علاوه بر مهارتشان در قلم، چشمان -در معنای عام‌­تر حواس- تیز و حساسی داشته و دارند. چیزهایی را می­‌بینند که همه می‌­بینند، منتها حساسیت و دقتشان به نحوی است که به‌­راحتی از کنار دیده­‌ها نمی­‌گذرند، گویی در لحظه برای اولین دفعه است که با برخی امور مواجه می‌­شوند. به این دقت و حساسیت، مهارت نویسندگی را نیز بیفزایید. اکنون مواد لازم به منظور نوشتۀ جدیِ ارزشمند در اختیار است. از آل احمد دور نشویم. چرا مدعی هستیم که جلال آل احمد نگاه قابل احترامی دارد؟ پاسخ این پرسش را به واسطۀ صفحۀ 16 بیان می‌­کنیم. در بخشی از صفحۀ 16 آل احمد به توصیف معلم کلاس چهار می‌پردازد: «معلم کلاس چهار خیلی گنده بود؛ دو تای یک آدم حسابی؛ توی دفتر اولین چیزی بود که به چشم می­‌آمد… پیدا بود که این هیکل کم­‌کم دارد از سرِ دبستان زیادی می­‌کند.» جلال در این بخش به واسطۀ توصیف جسمی معلم کلاس چهار، او را از سایرین متمایز می­‌کند. دقت کنیم که می­‌گوید اولین چیزی بود که به چشم می­‌آمد. حتی نگفته اولین کسی بود که به چشم می‌­آمد. اگر از واژۀ «کسی» استفاده می‌­کرد، درمی­‌یافتیم که محل بحث صرفاً اهالی مدرسه‌اند، منتها با استفادۀ از واژۀ «چیز» قصیه را عام‌­تر کرده و به طور غیرمستقیم تأکید مضاعفی بر اندام این فرد می‌کند، به نحوی که علاوه بر افراد، حتی در مقایسه با همۀ اشیای موجود نیز برجسته‌­تر است.همچنین در صفحۀ 48 دوباره به واسطۀ درشت­‌هیکلی معلم کلاس چهار موقعیت دیگری را ترسیم می­‌کند. می‌­توانست از تعابیر کلیشه‌­ای استفاده کند اما نحوۀ بیانش به گونه‌­ای است که هم خلاقانه است هم ملموس و حس­‌برانگیز: «من و ناظم عین دو طفلان مسلم بودیم و معلم کلاس چهار عین خولی وسطمان نشسته بود.» البته باید توجه داشت که صِرف اندام، او را از مدیر و ناظم متمایز نمی­‌کند، بلکه از آنجایی که معلم کلاس چهار انسانی خوش­‌بیان است، گویی مدیر و ناظم در مقایسه با او مثل دو بچه­‌اند خصوصاً این­‌که وضعیت نشستنشان هم (یک نفر وسط و دو نفر دیگر در کنار او) نوعی اولویت و ارجحیت به معلم کلاس چهار می‌­دهد. در این وضعیت گویی بیشتر متمرکز بر نفر وسطی هستیم تا دو تای کناری. در واقع آل احمد حتی به واسطۀ وضعیت نشستن، خالق فضای قصه و ارتباط شخصیت­‌های قصه با یکدیگر است. این امری‌­ست که ظاهراً ساده‌­ست اما رسیدن به چنین اثری کار هر نویسنده‌­ای نیست و دقت و مهارت زیادی می‌طلبد.

باید اذعان داشت که آل احمد -فارغ از این­‌که به چه جناح فکری یا سیاسی تمایل داشته- نویسنده‌­ای چیره­‌دست است. به­‌حدی توصیفاتش زنده است که گویی مخاطب، خودش از نزدیک شاهد وقایع است. در صفحۀ 27 هنگامی که مدیر مدرسه شاهد دیر کردن معلم‌­هاست، به موردی برمی‌­خوریم که جالب توجه است. معلم کلاس چهار که دیرتر از زمان معمول به مدرسه رسیده، باعجله می­‌دود تا بیش از پیش شرمندۀ مدیر نشود. متن آل احمد را ببینیم: «رفتم توی دفتر نشستم و خودم را به کاری سرگرم کردم که هن­‌هن­کنان رسید. چنان عرقی از پیشانی‌اش می‌­ریخت که راستی خجالت کشیدم. حتی سلامش خیس عرق بود.» به نظر نگارنده این عبارت به­‌حدی عیان و پر از دقت در توصیف است که نیاز نیست بیش از این، وضعیت معلم و شرمندگی­‌اش را توصیف کنیم. صرفاً عبارت را ذکر کردیم تا مخاطب مواجهۀ مستقیم با متن آل احمد داشته باشد. یا وقتی در صفحۀ 53 وقتی یکی از پدرها متوجه می­‌شود پسرش عکس­‌های برهنه‌­ای از معلم مدرسه گرفته و با عصبانیت این عکس­‌ها را روی میز مدیر پرت می­‌کند، توصیف آل احمد بسیار زنده و واقعی است: «یارو با تمامی وزنۀ وقاحتش جلوی رویم نشسته بود. سیگاری آتش زدم و چشم به او دوختم. کلافه بود و پیدا بود برای کتک­‌کاری هم آماده است. سرخ شده بود و داشت در دود سیگارش تکیه­‌گاهی برای جسارتی که می­‌خواست به خرج دهد، می­‌جست… صدایم توی اتاق پیچید. پیدا بود که اگر محکم نمی‌­آمدم، یارو سوار اسبش شده بود و حالا تاخت کرده بود. حرکتی از روی بیچارگی به خودش داد و همۀ جسارت­‌ها را با دستش توی جیبش کرد.» ببینید چقدر ماهرانه برافروخته­‌شدن و تسلط اولیه را می‌­سازد و در ادامه تا چه اندازه این هجوم موقتی را به‌­یکباره خنثی می­‌کند و از آن چیزی جز عصبانیت فروکش­‌کرده و حالت دفاعی باقی نمی­‌گذارد. نویسنده این بخش را چنان دقیق و باجزئیات روایت کرده که گویی مخاطب مشغول تماشای فیلم است. البته این ویژگی در بخش‌­های زیادی از متن یافت می‌­شود. متن آل احمد کاملاً تصویر دارد و با تصاویر متحرکِ زنده مخاطب را همراه خود می­‌کند. و چه خوب که این‌­گونه است!

تصویر 2: تصویر مشهوری از آل احمد، در یکی از مناطق دوردست ایران با پوششی مشابه مردم آن مکان

پرتکرارترین مکان در مدیر مدرسه -همان‌­طور که انتظار می‌­رفت- مدرسه است. رخدادها در «مدیر مدرسه» غالباً در مدرسه به وقوع می‌­پیوندند و موارد زیادی نیست که از مدرسه خارج شویم. مدرسه به­‌درستی برایمان ساخته و پرداخته می­‌شود. منتها آل احمد صرفاً به توصیف معلم‌­ها و ناظم و فراش نمی‌­پردازد، بلکه رکن اصلی مدرسه -که مدرسه را مدرسه می­‌کند- دانش­‌آموزان هستند. شاید ظریف‌­ترین، ریزبینانه‌­ترین و همچنین تلخ‌­ترین توصیفات «مدیر مدرسه» توصیفاتی است که به دانش‌­آموزان، وضعیت ظاهری و وضعیت باطنی­شان (به واسطۀ بیان درونیاتشان) اختصاص می­‌یابد. بند بعدی نوشته را به دانش‌­آموزان اختصاص می­‌دهیم.

در صفحۀ 32 با این عبارات طرفیم: «ولی دست آن پسرک آن­‌قدر کوچک بود و صورتش چنان شباهتی به گربه داشت و چنان اشک می‌­ریخت که راستی چیزی نمانده بود دو تا کشیده توی صورت ناظم بزنم و چوبش را به سر و صورت خودش خرد کنم.» در اینجا آل احمد با بیان شباهت چهرۀ دانش­‌آموز به گربه نوعی معصومیت و مظلومیت را در نظر مخاطب آشکار می­‌کند و در قطب مقابل او با ناظمی طرفیم که خشن و بی‌­رحم است. کاری که آل احمد می­‌کند و امروزه در هنر ایران (به طور ویژه در ادبیات و سینما) بسیار کمتر شاهد آن هستیم، این است که مخاطب در این اثر با شخصیت‌­های قصه هم‌­تجربه می­‌شود. این بی­‌شک یکی از جدی‌­ترین و باارزش­‌ترین خصلت‌­های «مدیر مدرسه» است. در این بخش از داستان، ما نیز درست مثل مدیر مدرسه پُر از خشم می­‌شویم و واکنشی مانند مدیر مدرسه داریم. به عبارت دیگر ما هم دلمان می­‌خواهد چوب ناظم را بر سر و صورت خودش خرد کنیم. استعمال فعلی چون «خردکردن» بسیار مناسب است. گویی اقتضای آن موقعیت است. نشان از خشمی عمیق و جدی دارد که به‌­حدی شدید است که گویی تا چوب خرد نشود، خشم ما نیز آرام نمی­‌گیرد.  

احساس خشم و عمل ناشی از خشم در «مدیر مدرسه» در بخش­‌های مختلفی از متن قابل ردیابی است. خودِ مدیر مدرسه -به عنوان شخصیت اصلی داستان- در بخش­‌هایی دچار خشم شدید می‌­شود. معلم‌­ها، والدین دانش‌­آموزان و ناظم هر یک در قسمت­‌هایی از کتاب یا خشمگین می­‌شوند یا این خشم منشأ کنش خشونت­‌آمیزی در آن‌­ها می‌­شود که با دقت مورد پرداخت قرار گرفته. ادعای گمراه­‌کننده­ای نیست که بگوییم میان احساسات آدمی، خشم بیش از همه در «مدیر مدرسه» جاری است؛ خشمی که کودکانِ قصه قربانی آن‌­ها می‌­شوند. و این نقد بی‌­پردۀ آل احمد به وضعیت آموزشی زمان خودش است. علاوه بر بند قبل، بخش دیگری از کتاب توصیف­‌کنندۀ کنشی است که از خشم شدید ناشی می‌­شود. منتها این­‌بار خشونت نه از سمت ناظم یا یکی از اعضای مدرسه، بلکه از سمت پدر یکی از بچه­‌هاست. آل احمد در صفحۀ 53 از پدری می‌­گوید که ناظم را مجبور می­‌کند پسرش را بزند: «حتی آن روز که آن پاسبان ریزه و باریک به شکایت از پسرش آمد مدرسه و وقتی فهمید ترکه‌­ها را شکسته‌­ایم، کمربندش را باز کرد و دور پای پسرش پیچید و او را دراز خواباند و ناظم را واداشت ده تا خط­‌کش کف پایش بزند، حتی آن­‌روز تعجبی نکردم. چون به هر صورت پاسبان بود و برای کار خودش دلیل داشت و می­‌گفت پس خدا شلاق رو واسۀ چی آفریده؟ این­قدر بود که ابزار کار خودش را جزو لوازم خلقت می­‌دانست.» در این بخش جلال بار دیگر علاوه بر توصیف وضعیت، نقدی ضمنی و غیرمستقیم به این شیوۀ تعلیم و تربیت وارد می­‌کند. با این بیان که «ابزار کار خودش را جزو لوازم خلقت می­‌دانست» طعنه‌­ای به پاسبان و تربیت نظامیِ مد نظر او می‌­زند.

اما از نگاه نگارندۀ این سطور درخشان­‌ترین و در عین حال منتقدترین بخش «مدیر مدرسه» در صفحات 96 و 97 دیده می­‌شود. جلال آل احمد در این دو صفحه چنان نوکِ نقدش را به سمت نظام آموزشی می‌­گیرد و چنان نظام آموزشی وقت را با تیغ تیزِ بیان ماهرانه‌­اش می­بُرد که لکه­‌های خونِ آن مستقیم در چشم مخاطب پرت می­‌شود. به یک معنا با خونی که به واسطۀ نقد آل احمد در چشم مخاطب پرت شده، می­‌توان خون گریست: «پیش از هر امتحان کتبی که توی سالن می­‌شد، خودم یک میتینگ برای بچه‌­ها می­‌دادم که ترس از معلم و امتحان بی‌جاست و باید اعتماد به نفس داشت و آقای معلم نهایت لطف را دارند و از این مزخرفات… ولی مگر حرف به گوش کسی می‌­رفت؟ از در که وارد می‌شدند، چنان هجومی به گوشه‌­های سالن می‌­بردند که نگو! جاهای دور از نظر. انگار پناهگاهی می‌­جستند؛ ترسان و لرزان. یک­بار چنان بودند که احساس کردم اصلاً مثل این­که از ترس لذت می‌­برند. خودشان را به ترسیدن تشجیع می­‌کردند. بسیار نادر بودند آن­‌هایی که روی اولین صندلی می­‌نشستند و کتاب­هاشان را به دست خودشان به کناری می‌گذاشتند… از هم کمک می‌­گرفتند، به هم پناه می‌­بردند، در سایۀ همدیگر مخفی می‌­شدند، یک دقیقه دیرتر دفتر و کتابشان را از خودشان جدا می‌­کردند… و تازه چه خطی؟ چه خط­‌هایی! بی‌­خود نیست که تمام اداره­‌ها محتاج به ماشین‌­نویسند. نمی‌­دانم پس این معلم خطشان چه می­‌کرد؟ گرچه تقصیر او هم نبود. می‌­شد حدس زد که قلم خودنویس­‌های یک­‌تومانی هم در این قضیه بی‌­تقصیر نیستند… گردن می­‌کشیدند تا از روی دست هم ببینند، خودشان را فراموش می‌­کردند تا چه رسد به محفوظاتشان… چه وحشتی! می‌­دیدم که این مردان آینده در این کلاس‌­ها و امتحان­‌ها آن‌­قدر خواهند ترسید و مغزها و اعصابشان را آن‌­قدر به وحشت خواهند انداخت که وقتی دیپلمه شوند یا لیسانسیه، اصلاً آدم نوع جدیدی خواهند شد. آدمی انباشته از وحشت! انبانی از ترس و دلهره. آدم وقتی معلم است، متوجه این چیزها نیست. چون طرف مخاصم است. باید مدیر بود؛ یعنی کنار گود ایستاد و به این صف­‌بندی هرروزه و هر ماهۀ معلم و شاگرد چشم دوخت تا دریافت که یک ورقۀ دیپلم یا لیسانس یعنی چه! یعنی تصدیق به این­که صاحب این ورقه دوازده سال یا پانزده سال تمام و سالی چهار بار یا ده بار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محرکش ترس است و ترس است و ترس

این بخش از متن در مقایسه با متن­‌های ذکرشده در این نوشته بسیار طولانی‌­تر بود، اما از آنجایی که پُر است از نقد و طرح مسائلی مهم، ذکرش ضروری بود. از ابتدای متن شروع کنیم. خودِ مدیر مدرسه وقتی دارد قبل از امتحان برای بچه‌­ها صحبت می­‌کند، گویی می‌­داند این صحبت­‌ها بی­‌اثر -یا در بهترین حالت کم‌­اثر- است. شاهدش وقتی است که در انتهای بیانش می‌­گوید «از این مزخرفات». یعنی تمام این حرف‌­ها را مزخرف می‌­داند اما گویی وظیفه‌­اش به عنوان مدیر مدرسه ایجاب می­‌کند که چند کلامی در ستایش اعتماد به نفس و الطاف معلم نسبت به دانش‌­آموز صحبت کند. در ادامه وقتی می­‌گوید بچه­‌ها هجوم می‌­بردند، معنایی را به مخاطب منتقل می­‌کند که نامتعارف است. منظورمان چیست؟ معمولاً در مکالمات روزمره «هجوم‌­بردن» به منظور فتح‌­کردن، غالب­‌شدن و تسخیرکردن است اما در اینجا آل احمد می‌­گوید «هجوم می­‌بردند… انگار پناهگاهی می­‌جستند.» درست است که نامتعارف است اما مخاطب کاملاً فضا و موقعیت آن لحظه را حس می‌­کند. خصوصاً با قید «ترسان و لرزان» وضعیت دانش­‌آموزان کاملاً ملموس می‌­شود. همچنین وقتی می­‌گوید «خودشان را به ترسیدن تشجیع می­‌کردند.» گویی ترسیدن فضیلتی­‌ست که خودشان را به آن تشویق می­‌کنند. علاوه بر آن دقتی دیگر به خرج می‌­دهد. دیدیم که گفت بسیار نادر بودند آن­ه‌ایی کتاب­‌هاشان را به دست خودشان به کناری می‌­گذاشتند. در واقع وضعیت آن­قدر پرتنش است که حتماً مراقب امتحان باید بالای سرشان بیاید و کتاب­‌هایشان را از دستشان بگیرد. چه توصیف دقیقی! در ادامه وضعیت دانش‌­آموزانی را ترسیم می‌­کند که متفاوت از غالب همکلاسی­‌هایشان هستند. نویسنده چنان ساده و روان اما وفادار به واقعیت چنین می­‌کند که مخاطب را به یاد دوران مدرسۀ خودش می­‌اندازد. قطعاً مخاطب یا یاد تعدادی از همکلاسی‌­های درس­‌خوانش می‌­افتد یا اگر خودش درس­‌خوان بوده باشد، خودش را در آن دانش­‌آموزان می‌­یابد. همچنین با کنار هم قراردادن یک قید و یک صفت، وضعیتی را خلق می‌­کند که کاملاً محسوس است. منظورمان واژۀ «بسیار نادر» است. «نادر» واژه‌­ای است که دلالت بر موارد بسیار کم می­‌کند. وقتی قبل از «نادر» واژۀ «بسیار» قرار می­‌گیرد، ترکیبی می‌­سازد که تأثیرش بر مخاطب از بیان صِرف «نادر» بیشتر و جدی‌­تر است. سپس وقتی صحبت از خط بچه‌­ها می‌­شود، پای خودنویس­‌های ارزان­‌قیمت را به میان می­‌آورد. نقدی به کیفیت لوازم تحریر دانش‌­آموزان وارد می­‌کند و تأثیر آن را دست کم نمی‌­گیرد. همچنین می­‌دانیم که مدیر مدرسه پیش از آن­‌که مدیر این مدرسه شود، معلم بوده. منتها با این­‌که سال­‌ها تدریس کرده اما انگار برای اولین‌­بار است که واقعاً وضعیت بچه‌­ها را می­‌بیند. خودش هم اذعان می‌­کند که تا وقتی درون این جنگ هستی، نمی­‌توانی ببینی. باید مدیر بود و از بیرون، شاهد قضیه بود. در این صورت است که عذاب دانش‌­آموزان را با پوست و گوشت و استخوان حس خواهی کرد. این دانش‌­آموزان مسلماً نمی‌­توانند در آینده در وضعیت مطلوب روانی زندگی کنند، چرا که دائماً ترسیده‌­اند. حتی آل احمد داشتن مدارکی چون دیپلم و لیسانس را نه یک حُسن، بلکه نشانی از ترس دائمی می‌­داند. استفادۀ سه‌­بارۀ نویسنده از «ترس» در پایان عبارت تأکید او را روی مسئله روشن می­‌کند. اگر او یک­ بار از واژۀ «ترس» استفاده می­‌کرد، کاملاً با وضعیت متفاوتی طرف بودیم اما وقتی می­‌گوید «قدرت محرکش ترس است و ترس است و ترس»، در واقع نقش این احساس را به‌­قدری پررنگ و اثرگذار می­‌داند که استفادۀ یکباره از این واژه چنین تأثیری ایجاد نمی­‌کرد.

احتمالاً به خاطر همین تنبیه­‌ها، ترس‌­ها و تحقیرشدن­‌هاست که نگاه آل احمد در «مدیر مدرسه» به مدرسه و نهاد تعلیم و تربیت به­‌شدت منفی است. او در چند جا از متنش به طور مستقیم نگاه منفی و بدبینانه‌­اش به مدرسه و علم و دانش را به اشتراک می­‌گذارد. برای مثال در صفحۀ 44 می­‌گوید «نمی‌­دانم در مدرسه چه بود که بچه‌­ها را به این شوق و ذوق جلب می‌­کرد. هر چه بود، مسلماً فرهنگ نبود… خیلی سعی کردم که یک روز زودتر از بچه‌­ها مدرسه باشم، اما عاقبت نشد که مدرسه را خالی از نفسِ به­‌علم‌­آلودۀ بچه‌­ها استنشاق کنم.» در اینجا نویسنده ذکر می­‌کند از این آگاهی ندارد که دلیل شوق و ذوق بچه‌­ها چیست. سپس می‌­گوید هر آنچه باشد، فرهنگ نیست. یعنی به­‌قدری از این بابت مطمئن است که احتمال هر امر دیگری را می­‌دهد، منتها قاطعانه حکم می‌کند که فرهنگ به هیچ عنوان نمی­‌تواند این‌گونه دانش‌­آموزان را به مدرسه جذب کند.  یا در صفحۀ 47 وقتی به همراه ناظم به محل جلسۀ انجمن می‌­روند، می­‌گوید «قالی‌­ها و کناره‌­ها را به فرهنگ می­‌آلودیم و می‌­رفتیم.» به تعابیر دقت کنیم. آل احمد بر خلاف نگاه معمول و مرسوم، علم و فرهنگ را به عنوان امری مثبت ستایش نمی­‌کند، بلکه در نگاه او علم و فرهنگ امری منفی و آلوده است. و چرا نباشد وقتی پدر فرزندش را فلک می­‌کند، ناظم با بی‌­رحمیِ تمام دانش‌­آموزان را به لحاظ جسمی آزار می­‌دهد و معلم‌­ها با امتحانات و نحوۀ تعلیمشان روان بچه­‌ها را هدف می­‌گیرند؟! در چنین بافتی نویسنده علم و فرهنگ را آلوده و فاسد می­‌داند؛ گویی علم و فرهنگ با توجه به توصیفات این کتاب نه انسان­‌ساز بلکه انسان‌­تاز است. با قدرت تمام به انسان می‌­تازد و او را غرق در ترس و وحشت می­‌کند، به نحوی که این ترس و وحشت درون دانش‌­آموزان کاملاً زنده و جاری‌­ست.

تصویر 3: وسایل شخصی آل احمد، موزۀ کتاب و میراث مستند ایران

مسلماً توضیحات و توصیفات «مدیر مدرسه» زاییدۀ خیال نویسنده نبوده و نیست. این توضیحات و توصیفات نشان از وفاداری آل احمد به واقعیت دارد. حتماً نویسنده این‌­ها را دیده و شنیده و با تمام وجود لمس کرده. تلخ و دردناک است اما واقعی است. جلال گویی واقعیت را در لحظه شکار می‌­کند و واقعیتِ شکارشده را به واسطۀ قدرت نویسندگی‌اش به مخاطب عرضه می­‌کند. واقعیت عرضه­‌شده نیز در ذهن و قلب مخاطب ماندگار می‌­شود.

در مواجهه با «مدیر مدرسه» ممکن است با جملات و عباراتی مواجه شویم که یا ظاهراً ناسازگارند یا دست‌­کم در مواجهۀ نخست متعارف و ملموس نیستند، اما با وجود این، همین جملات و عبارات منظور را به مخاطب منتقل می­‌کنند. برای مثال در صفحۀ 50 می­‌گوید «یعنی خودِ من هم عین این حالت را داشتم؟ عین این بی‌­حالتی را؟ و همین صورت پُر از خالی را؟» در واقع «حالت بی‌­حالتی» و «پُر از خالی» متناقض‌­نما هستند. منتها این تناقض ظاهری نه­‌تنها مخلِ حس مخاطب نمی‌­شود، بلکه نوعی پرداخت به حساب می­‌آید.

نکتۀ دیگری که قابل توجه است، عبارت است از این­‌که مدیر مدرسه به واسطۀ موقعیتش تبدیل به انسان بهتری می­‌شود. او که آمده بود رها از قیود و اشتغالات شود، با وجود وضعیت نابسامان مدرسه و دانش‌­آموزان تصمیم پیشینش مبنی بر بی‌­تفاوتی را کنار می­‌گذارد و تلاش می­‌کند در مدرسه مفید واقع شود. به بیان دیگر با مشاهدۀ وضعیت موجود دیگر نمی‌­تواند بی­‌تفاوت باشد. هر چند او از وضعیت تلخ و دردناک مدرسه دل­‌آزرده و غمگین می‌­شود -و در نهایت نیز استعفا می‌­دهد- اما در مدتی که به عنوان مدیر در آن مدرسه حضور دارد، نشانه­‌هایی از توجه او به مسائل جدی مدرسه و دانش‌­آموزان را به­‌وضوح می­‌بینیم. این مطلب نشان از نگاه انسانی و دغدغه­‌مند آل احمد دارد. نمونه‌­هایی از این تغییر رفتار را می­‌توان در جای­‌جای کتاب یافت. به عنوان مثال در صفحۀ 33 مدیر مدرسه با صحبت با ناظم کاری می­‌کند که ناظم ترکه‌­ها را بشکند تا نتواند از آن در جهت تنبیه دانش‌­آموزان استفاده کند. حتی در صفحۀ 36 آن­قدر پیگیری می­‌کند تا هر طور شده به موضوع برق و تلفن مدرسه رسیدگی کرده و مشکل را حل کند. به‌­اندازه­ای پیگیر است که بقیه فکرهای دیگری می­‌کنند: «دوبار سری به ادارۀ ساختمان زدم و موضوع را تازه کردم و به رفقایی که دورادور در ادارۀ برق و تلفن داشتم، یکی دو بار رو انداختم که اول خیال می­‌کردند کار خودم را می­‌خواهم به اسم مدرسه راه بیندازم… این­قدر بود که ادای وظیفه­‌ای می‌­کردم.» توجه کنیم که واژۀ «دوبار» نشان از آن دارد که قبلاً هم به ساختمان اداره سر زده و مجدداً به منظور به‌­نتیجه­‌رساندن کار اقدام می­‌کند.

تا اینجای نوشته روشن است که دیدگاه مثبتی به «مدیر مدرسه» داشته­‌ایم. اما این بدین معنی نیست که «مدیر مدرسه» مطلقاً بی­‌نقص باشد. یک نقد جدی به این اثر وارد است. نسخه‌­ای که نگارندۀ این سطور مطالعه کرده، 112 صفحه‌­ست. ما به عنوان خواننده در صفحۀ 62 می­‌فهمیم که مدیر مدرسه به عنوان شخصیت اصلی قصه همسر دارد. اینجاست که مخاطب کمی جا می­‌خورد. هیچ ایرادی ندارد که مخاطبِ یک داستان شگفت‌­زده شود، منتها به شرطی که نویسنده بتواند از پس این شگفتی بربیاید. اینجا متأسفانه آل احمد از پسِ چنین چیزی برنمی‌­آید. تا قبل از این فکر می­‌کردیم که او مجرد است، چرا که کوچکترین چیزی که دلالت بر تأهل او کند، در متن وجود نداشت. آل احمد به­‌کل همسر او را نادیده می­‌گیرد و حتی دریغ از ارائۀ داده به مخاطب به منظور آگاهی از نوع رابطۀ این دو! قطعاً منظورمان این نیست که نویسنده می­‌بایست به طور جداگانه و مفصل به این تأهل می‌­پرداخت. خیر، منتها از آنجا که با شخصیت اصلی قصه همراهیم و به طور قابل­‌توجهی به او، زندگی، افکار و احساساتش نزدیکیم، انتظار می­‌رفت که دست‌کم زودتر اشاره­‌ای به وضعیت تأهل او صورت می‌­گرفت یا این قضیه به­‌گونه‌­ای مطرح می‌­شد که به نقش جدیِ همسر در زندگی مدیر بیشتر می‌­پرداخت.

در پایان باید گفت «مدیر مدرسه» اثری‌­ست خواندنی، ساده و در عین حال دشوار! نقد می­‌کند و ابایی از بیان صریح ندارد. واقعیتِ عیانِ فضای آموزشی آن زمان به­‌گونه‌­ای در این کتاب توصیف شده که چونان سیلیِ محکمی بر صورت روحمان است و حتی شاید با خواندنش ناامید شویم، منتها این ناامیدی­‌مان نه از قلمِ قَدَر نویسنده‌­اش بلکه از واقعیت موجود است.

تاریخ: 27 بهمن 1403

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید