| « دقتِ نگاه، قدرتِ قلم »
| نقد و بررسی کتاب « مدیر مدرسه » نوشتۀ جلال آل احمد
| نویسنده: امیر میرزائی
| نمرۀ ارزشیابی: 3.5 از 4
مشهور است که میگویند نسبت جدی و عمیقی میان هنرمند -به عنوان خالق- با اثرش -به عنوان مخلوق- وجود دارد. «مدیر مدرسه» به عنوان یک اثر هنری از این امر مستثنی نیست. «مدیر مدرسه» اثریست صریح، منتقد و صادق، درست مانند خودِ آل احمد. این اثر نمودار شخصیت بیپرده و رک آل احمد است: جدی است، تعارف ندارد و اهل مراعات و ملاحظات معمول و متعارف نیست.
در مواجهۀ نخست با «مدیر مدرسه» شاید به نظر آید با کتابی معمولی طرف هستیم، اما اگر دقیقتر و ریزبینانهتر با اثر مواجه شویم، کتاب را اثری منتقد و دغدغهمند مییابیم که بهوضوح میتوان فهمید نویسندهاش تلاش کرده نسبتی با جامعهاش -جامعۀ آموزشی و فرهنگی زمان خود- برقرار کند. با خوندن «مدیر مدرسه» گویی ما هم عضوی از این مدرسه میشویم چرا که اثر شخصیتهایش را بهدرستی معرفی میکند. معلمها ملموس میشوند، خانوادهها و بچهها نیز همینطور. همچنین روابط این افراد با هم به نحوی است که نشان از دقت بالای آل احمد در رصد پیرامونش و نیز مهارت او در به اشتراکگذاشتن دیدههایش دارد.
«مدیر مدرسه» روایت معلمی است که از تعلیم و تدریس خسته شده و از تکرار مکررات گریزان است. او اکنون میخواهد در کسوت مدیر، آسوده باشد و کسی مزاحم آسودگیاش نشود. بهعبارتی قصد دارد بیتفاوت باشد و به خودش سخت نگیرد. به همین خاطر کارش را به واسطۀ رشوه پیش میبرد و اینگونه مدیر میشود. منتها قضایا آنگونه که تصور میکرد، مطابق انتظار او پیش نمیرود…
در همین ابتدای نوشته مایلم پرسشی را مطرح کنم. پرسش این است: چه نویسندهای شایستۀ توجه و احترام مخاطب است؟ به نظر خودِ نگارنده نویسندهای که با ملزومات کارِ خودش آشنا باشد و بهدرستی از آن در جهت مقصودش بهره ببرد، درست همانطور که یک جراح، مهندس و مکانیک با ملزومات حرفهشان آشنا هستند، نویسنده نیز باید چنین باشد. حال شاید بپرسید ملزومات کار نویسنده چیست؟ واژگان، عبارات، جملات و چگونگیِ بهرهبردن از آنها. جلال آل احمد در «مدیر مدرسه» آنقدر در خلق و باورپذیرساختن ماهر است که با رجوع به متنش میتوان چنین مخلوقی را گواهی بر اصالت و کیفیت کار خالق تلقی کرد. به عنوان مثال در صفحۀ 54 وقتی با قلمِ دقیقش پسری نازپرورده را برایمان توصیف میکند، با این بیان مواجه میشویم: «یا بچهاش از آن عزیزدردانهها است که آب بیاجازۀ پاپا و مامان نمیخورند.» در اینجا آل احمد میتوانست از واژۀ «پدر» یا «بابا» استفاده کند اما چنین نکرد و با هوشمندی از «پاپا» بهره برد. به واسطۀ همین هوشمندی در بیان، شخصیت آن پسر، فضای خانواده و نوع ارتباط فرزند با پدر و مادر ساخته میشود. گویی نویسنده خودش را جای آن پسر نازپرورده قرار داده و همانگونه که این پسر پدرش را صدا میزند، پدر را به مخاطب معرفی میکند. قرار نیست خالق اثر هنری -در مقام نویسنده یا فیلمساز یا در هر مقام دیگری- متوسل به کارهای عجیب و غریبی شود تا مخاطب گامبهگام همراه با اثرش حرکت کند. خیر، با هوشمندی و انتخاب چگونگیِ بیان میتوان هم برای مخاطب ارزش قائل بود هم کارِ خود را جدی گرفت.

تصویر 1: تصویری از جلال آل احمد
آل احمد در «مدیر مدرسه» به اهمیت و قدرت واژگان آگاه است. با دقتی تحسینبرانگیز واژهها را به کار میبَرد و با همین واژهها جهانی میسازد سخت محسوس و ملموس. بهظاهر، کار آسانی انجام داده اما آنان که سعی کردهاند بنویسند و مطلبی را با نوشته بیان کنند، شاید بیش از افراد عادیِ دور از نوشتن دریابند که رسیدن به متن آل احمد در این اثر تا چه اندازه دشوار است! نگارندۀ این سطور معتقد است «سهلِ ممتنع» صفتی است که متن آل احمد را بهخوبی توصیف میکند. بهقدری ساده و روان است که در نگاه اول ممکن است کماهمیت، عامیانه و بهراحتی قابل دستیابی باشد، اما ابداً اینگونه نیست. متن کتاب، خود، بهترین گواه به منظور تأیید ادعایمان است. هدف این نوشته ارزیابیِ صِرف بدون رجوع به متن نیست، بلکه با رجوع به متن و بررسی متنمحورانۀ کتاب قصد داریم ارزیابیای از آن داشته باشیم. و دقیقاً به همین خاطر مثالهایی از خودِ کتاب ذکر خواهیم کرد.
نکتۀ دیگری که در ادبیات آل احمد بهوضوح به چشم میخورد، مرتبط است با ویژگیای که پیشتر ذکر شد. گفته شد که متن جلال ساده و روان است. از دل این امر میتوان ویژگیهای متنی و زبانیای بیرون کشید. قطعاً یکی از عناصری که یک متن را تبدیل به متنی ساده میکند، استفاده از واژگان همهفهم و عامیانه و ضربالمثلهای مشهوریست که چنان در ادبیات و فرهنگ مردم ریشه دارند که مخاطب بهراحتی با آنها ارتباط میگیرد. این ویژگی نقش پررنگی در این کتاب آل احمد دارد. آل احمد بهدرستی درک کرده که پیچیده و نامتعارفنویسی نه نشانی از عمق دارد، نه نویسنده را مفتخر به عنوان فاخرِ روشنفکر میکند. متأسفانه این امر هنوز که هنوز است، در تفکر برخی از ما ساری و جاری است. تصور میکنیم آن کسی که از کلماتِ کمتر آشنا و کمتر متعارف استفاده میکند و نیز هنگام سخنگفتن چند کلمهای از ادبیات غرب قرض میگیرد، باسوادتر از کسی است که ساده و روان مقصودش را منتقل میکند. این امر در خصوص نوشتن هم صادق است. اما آل احمد فهمیده فردی که پیچیده حرف میزند، الزاماً باسواد نیست و کسی که نامتعارف مینویسد، الزاماً اهل ادب نیست. آگاهی از این مطلب جلال را به نقطهای رساند که توانست اثر مهمی در ادبیات معاصر ایران بر جای بگذارد، تا حدی که بسیاری تلاش کردند راه او را در پیش گیرند و قدم در مسیری بگذارند که جلال از پیشگامان آن بود. رسیدن به نوشتههایی از این دست -نوشتههای صریح و روان- یک مزیت دیگر هم دارد. این ظرفیت را دارد که به لحاظ کمّی نسبت جدیتری با مردم برقرار کند. و توجه به این امر میتواند یکی از شاخصههایی باشد که عدۀ بیشتری از مردم را با ادبیات امروز ایران آشتی دهد.
پیرو ساده و همهفهمنویسی آل احمد باید گفت که استفادۀ او از واژگان هوشمندانه، نیشدار و بیتعارف است. شاید مجموع این سه صفت را بتوان با صفت دیگری جایگزین کرد: نقادانه. نقد و رویکرد نقادانه امریست که نقش بسیار پررنگی در متن آل احمد -دستکم- در این اثر دارد. ممکن است پرسندهای بپرسد که چگونه چنین ادعایی را مطرح میکنیم و چگونه آل احمد را در «مدیر مدرسه» نویسندهای منتقد میدانیم؟ پاسخی که به او میدهیم، از این قرار است: شاید تعبیر بدی نباشد که بگوییم پرسشکنندۀ مورد نظر با این پرسش گویی منتقدبودن جلال را گم کرده است. با کمی دقت و ریزبینی در سطور کتاب، گمشدهاش پیدا خواهد شد و از جایی به بعد با آگاهی به ظرایف، این گمشدۀ پیشین چنان عیان و آشکار است که نمیتوان آن را نادیده گرفت. برای مثال در عبارت صفحۀ 14 شاهدیم که آل احمد با «کفارهدادن گناهانی که خودش نکرده» وضعیت مملکت را پیش چشم مخاطب میگذارد. به بیان دیگر حساسیت دستگاه امنیتی وقت را نشان میدهد یا شاید بتوان از آن، بیکفایتی دستگاه اطلاعاتی-امنیتی را نتیجه گرفت، به نحوی که بهاشتباه انسان بیگناه را به جای انسان گناهکار دستگیر میکند. البته این برداشتها ممکن است متعدد و حتی متعارض باشند -البته ذکر چنین برداشتهای متعددی کار این نوشته نیست و مجال دیگری میطلبد- اما چیزی که مسلم است، این است که در هر صورت نمیتوان متن آل احمد را متنی محافظهکار و اهل مراعات تلقی کرد. همچنین ضربالمثل مشهورِ «کفارهدادن برای گناهینکردن» مشخصاً دارای منظوری آشکار و روشن است که قرینهای برای ادعایی است که ذکر کردیم. علاوه بر آن در ادامه ضربالمثلی دیگر را ذکر میکند: «یا آهنگری در بلخ کرده» به منظور توضیح بهتر، ضربالمثل را در تمامیتش بیان میکنیم. ضربالمثل مشهور از این قرار است: «گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زدند گردن مسگری.» در این مثال، مدیر قبلی مدرسه چونان مسگرِ اهل شوشتری است که قربانی شده، در حالی که مقصر و گنهکار آهنگرِ اهل بلخ است. با همین مثال میتوان فهمید که نویسنده ابایی از واژگان معمول و پرتکرار و علاوه بر آن، ضربالمثلهای روزمره ندارد.
جلال با اینکه ایرانیست اما به هیچ عنوان نمیتوان او را اهل تعارفات و ملاحظات فرهنگ ایرانی دانست. دستکم در متنش در «مدیر مدرسه» اینگونه نیست. مثالهای متعددی به منظور اثبات این ادعا میتوان مطرح کرد. فعلاً همان مثال صفحۀ 14 را ذکر میکنیم: «مثلاً گفته بودند لابد کاسهای زیر نیمکاسه است که فلانی -یعنی من- با ده سال سابقۀ تدریس میخواهد مدیر دبستان بشود! غرضشان این بود که لابد خُل شدهام که از شغل بسیار مهم و محترم دبیری دست میشویم یا اُبنه دارم و خلاصه اینکه شاید بچهبازم و از این جور حرفها.» استفادۀ از واژگان «اُبنه» و «بچهباز» آشکارا صراحت آل احمد در بیان را نشان میدهد. همچنین در ادامۀ «مدیر مدرسه» در بخشی جداگانه و مستقل بهصراحت از موضوعاتی سخن میگوید که در مدارس و محیطهای آموزشی وجود دارد. ارجاع میدهیم به رسواییای که با ورود پدر یکی از بچهها به مدرسه آشکار میشود یا موردی که نشان از شریک جنسینداشتنِ یکی از معلمها دارد. آل احمد در «مدیر مدرسه» بر خلاف بسیاری از همکاران و همصنفانش ترجیح داده چشم بر واقعیتی که عیان است، نبندد و صراحت در کلام او را میتوان مؤید این مطلب دانست. قطعاً اگر نویسندهای دیگر قرار بود داستانی مشابه با محتوای «مدیر مدرسه» بنویسد، با اثر کاملاً متفاوتی روبرو میشدیم. چرا که جدا از تفاوتهای شخصی هر نویسنده و تمایز او با دیگری، کمتر نویسندهای پیدا میشود که صراحت آل احمد در بیان و شجاعت و جسارت او در روایت را داشته باشد. این یکی از دلایلی است که جایگاه ویژهای به آل احمد در ادبیات ایران میدهد. اشاره شد که مسائل و چالشهای جدیای در محیطهای آموزشی وجود دارد. منتها اینها یا بهکل در هنر ایران بازتاب نمییابد یا اگر بخواهد بازتاب داده شود، خالقش پیش از سانسور احتمالیِ نهادهای مربوطه، گرفتار خودسانسوری میشود و زندانیِ زندانی میشود که خودش با اختیار خود، خود را در آن حبس کرده.
قلم آل احمد در این کتاب تحسینبرانگیز است. منتها چیزی که قبل از قلم او درخور احترام است، نگاه اوست. این قطعاً به معنای تأیید همیشگی نگرش او به مسائل نیست. خیر، مقصود نگارندۀ سطور این است که جلال پیش از آنکه نویسندۀ خوبی باشد، مشاهدهکنندۀ خوبی است. به باور نگارنده، تمام نویسندگان بزرگ علاوه بر مهارتشان در قلم، چشمان -در معنای عامتر حواس- تیز و حساسی داشته و دارند. چیزهایی را میبینند که همه میبینند، منتها حساسیت و دقتشان به نحوی است که بهراحتی از کنار دیدهها نمیگذرند، گویی در لحظه برای اولین دفعه است که با برخی امور مواجه میشوند. به این دقت و حساسیت، مهارت نویسندگی را نیز بیفزایید. اکنون مواد لازم به منظور نوشتۀ جدیِ ارزشمند در اختیار است. از آل احمد دور نشویم. چرا مدعی هستیم که جلال آل احمد نگاه قابل احترامی دارد؟ پاسخ این پرسش را به واسطۀ صفحۀ 16 بیان میکنیم. در بخشی از صفحۀ 16 آل احمد به توصیف معلم کلاس چهار میپردازد: «معلم کلاس چهار خیلی گنده بود؛ دو تای یک آدم حسابی؛ توی دفتر اولین چیزی بود که به چشم میآمد… پیدا بود که این هیکل کمکم دارد از سرِ دبستان زیادی میکند.» جلال در این بخش به واسطۀ توصیف جسمی معلم کلاس چهار، او را از سایرین متمایز میکند. دقت کنیم که میگوید اولین چیزی بود که به چشم میآمد. حتی نگفته اولین کسی بود که به چشم میآمد. اگر از واژۀ «کسی» استفاده میکرد، درمییافتیم که محل بحث صرفاً اهالی مدرسهاند، منتها با استفادۀ از واژۀ «چیز» قصیه را عامتر کرده و به طور غیرمستقیم تأکید مضاعفی بر اندام این فرد میکند، به نحوی که علاوه بر افراد، حتی در مقایسه با همۀ اشیای موجود نیز برجستهتر است.همچنین در صفحۀ 48 دوباره به واسطۀ درشتهیکلی معلم کلاس چهار موقعیت دیگری را ترسیم میکند. میتوانست از تعابیر کلیشهای استفاده کند اما نحوۀ بیانش به گونهای است که هم خلاقانه است هم ملموس و حسبرانگیز: «من و ناظم عین دو طفلان مسلم بودیم و معلم کلاس چهار عین خولی وسطمان نشسته بود.» البته باید توجه داشت که صِرف اندام، او را از مدیر و ناظم متمایز نمیکند، بلکه از آنجایی که معلم کلاس چهار انسانی خوشبیان است، گویی مدیر و ناظم در مقایسه با او مثل دو بچهاند خصوصاً اینکه وضعیت نشستنشان هم (یک نفر وسط و دو نفر دیگر در کنار او) نوعی اولویت و ارجحیت به معلم کلاس چهار میدهد. در این وضعیت گویی بیشتر متمرکز بر نفر وسطی هستیم تا دو تای کناری. در واقع آل احمد حتی به واسطۀ وضعیت نشستن، خالق فضای قصه و ارتباط شخصیتهای قصه با یکدیگر است. این امریست که ظاهراً سادهست اما رسیدن به چنین اثری کار هر نویسندهای نیست و دقت و مهارت زیادی میطلبد.
باید اذعان داشت که آل احمد -فارغ از اینکه به چه جناح فکری یا سیاسی تمایل داشته- نویسندهای چیرهدست است. بهحدی توصیفاتش زنده است که گویی مخاطب، خودش از نزدیک شاهد وقایع است. در صفحۀ 27 هنگامی که مدیر مدرسه شاهد دیر کردن معلمهاست، به موردی برمیخوریم که جالب توجه است. معلم کلاس چهار که دیرتر از زمان معمول به مدرسه رسیده، باعجله میدود تا بیش از پیش شرمندۀ مدیر نشود. متن آل احمد را ببینیم: «رفتم توی دفتر نشستم و خودم را به کاری سرگرم کردم که هنهنکنان رسید. چنان عرقی از پیشانیاش میریخت که راستی خجالت کشیدم. حتی سلامش خیس عرق بود.» به نظر نگارنده این عبارت بهحدی عیان و پر از دقت در توصیف است که نیاز نیست بیش از این، وضعیت معلم و شرمندگیاش را توصیف کنیم. صرفاً عبارت را ذکر کردیم تا مخاطب مواجهۀ مستقیم با متن آل احمد داشته باشد. یا وقتی در صفحۀ 53 وقتی یکی از پدرها متوجه میشود پسرش عکسهای برهنهای از معلم مدرسه گرفته و با عصبانیت این عکسها را روی میز مدیر پرت میکند، توصیف آل احمد بسیار زنده و واقعی است: «یارو با تمامی وزنۀ وقاحتش جلوی رویم نشسته بود. سیگاری آتش زدم و چشم به او دوختم. کلافه بود و پیدا بود برای کتککاری هم آماده است. سرخ شده بود و داشت در دود سیگارش تکیهگاهی برای جسارتی که میخواست به خرج دهد، میجست… صدایم توی اتاق پیچید. پیدا بود که اگر محکم نمیآمدم، یارو سوار اسبش شده بود و حالا تاخت کرده بود. حرکتی از روی بیچارگی به خودش داد و همۀ جسارتها را با دستش توی جیبش کرد.» ببینید چقدر ماهرانه برافروختهشدن و تسلط اولیه را میسازد و در ادامه تا چه اندازه این هجوم موقتی را بهیکباره خنثی میکند و از آن چیزی جز عصبانیت فروکشکرده و حالت دفاعی باقی نمیگذارد. نویسنده این بخش را چنان دقیق و باجزئیات روایت کرده که گویی مخاطب مشغول تماشای فیلم است. البته این ویژگی در بخشهای زیادی از متن یافت میشود. متن آل احمد کاملاً تصویر دارد و با تصاویر متحرکِ زنده مخاطب را همراه خود میکند. و چه خوب که اینگونه است!

پرتکرارترین مکان در مدیر مدرسه -همانطور که انتظار میرفت- مدرسه است. رخدادها در «مدیر مدرسه» غالباً در مدرسه به وقوع میپیوندند و موارد زیادی نیست که از مدرسه خارج شویم. مدرسه بهدرستی برایمان ساخته و پرداخته میشود. منتها آل احمد صرفاً به توصیف معلمها و ناظم و فراش نمیپردازد، بلکه رکن اصلی مدرسه -که مدرسه را مدرسه میکند- دانشآموزان هستند. شاید ظریفترین، ریزبینانهترین و همچنین تلخترین توصیفات «مدیر مدرسه» توصیفاتی است که به دانشآموزان، وضعیت ظاهری و وضعیت باطنیشان (به واسطۀ بیان درونیاتشان) اختصاص مییابد. بند بعدی نوشته را به دانشآموزان اختصاص میدهیم.
در صفحۀ 32 با این عبارات طرفیم: «ولی دست آن پسرک آنقدر کوچک بود و صورتش چنان شباهتی به گربه داشت و چنان اشک میریخت که راستی چیزی نمانده بود دو تا کشیده توی صورت ناظم بزنم و چوبش را به سر و صورت خودش خرد کنم.» در اینجا آل احمد با بیان شباهت چهرۀ دانشآموز به گربه نوعی معصومیت و مظلومیت را در نظر مخاطب آشکار میکند و در قطب مقابل او با ناظمی طرفیم که خشن و بیرحم است. کاری که آل احمد میکند و امروزه در هنر ایران (به طور ویژه در ادبیات و سینما) بسیار کمتر شاهد آن هستیم، این است که مخاطب در این اثر با شخصیتهای قصه همتجربه میشود. این بیشک یکی از جدیترین و باارزشترین خصلتهای «مدیر مدرسه» است. در این بخش از داستان، ما نیز درست مثل مدیر مدرسه پُر از خشم میشویم و واکنشی مانند مدیر مدرسه داریم. به عبارت دیگر ما هم دلمان میخواهد چوب ناظم را بر سر و صورت خودش خرد کنیم. استعمال فعلی چون «خردکردن» بسیار مناسب است. گویی اقتضای آن موقعیت است. نشان از خشمی عمیق و جدی دارد که بهحدی شدید است که گویی تا چوب خرد نشود، خشم ما نیز آرام نمیگیرد.
احساس خشم و عمل ناشی از خشم در «مدیر مدرسه» در بخشهای مختلفی از متن قابل ردیابی است. خودِ مدیر مدرسه -به عنوان شخصیت اصلی داستان- در بخشهایی دچار خشم شدید میشود. معلمها، والدین دانشآموزان و ناظم هر یک در قسمتهایی از کتاب یا خشمگین میشوند یا این خشم منشأ کنش خشونتآمیزی در آنها میشود که با دقت مورد پرداخت قرار گرفته. ادعای گمراهکنندهای نیست که بگوییم میان احساسات آدمی، خشم بیش از همه در «مدیر مدرسه» جاری است؛ خشمی که کودکانِ قصه قربانی آنها میشوند. و این نقد بیپردۀ آل احمد به وضعیت آموزشی زمان خودش است. علاوه بر بند قبل، بخش دیگری از کتاب توصیفکنندۀ کنشی است که از خشم شدید ناشی میشود. منتها اینبار خشونت نه از سمت ناظم یا یکی از اعضای مدرسه، بلکه از سمت پدر یکی از بچههاست. آل احمد در صفحۀ 53 از پدری میگوید که ناظم را مجبور میکند پسرش را بزند: «حتی آن روز که آن پاسبان ریزه و باریک به شکایت از پسرش آمد مدرسه و وقتی فهمید ترکهها را شکستهایم، کمربندش را باز کرد و دور پای پسرش پیچید و او را دراز خواباند و ناظم را واداشت ده تا خطکش کف پایش بزند، حتی آنروز تعجبی نکردم. چون به هر صورت پاسبان بود و برای کار خودش دلیل داشت و میگفت پس خدا شلاق رو واسۀ چی آفریده؟ اینقدر بود که ابزار کار خودش را جزو لوازم خلقت میدانست.» در این بخش جلال بار دیگر علاوه بر توصیف وضعیت، نقدی ضمنی و غیرمستقیم به این شیوۀ تعلیم و تربیت وارد میکند. با این بیان که «ابزار کار خودش را جزو لوازم خلقت میدانست» طعنهای به پاسبان و تربیت نظامیِ مد نظر او میزند.
اما از نگاه نگارندۀ این سطور درخشانترین و در عین حال منتقدترین بخش «مدیر مدرسه» در صفحات 96 و 97 دیده میشود. جلال آل احمد در این دو صفحه چنان نوکِ نقدش را به سمت نظام آموزشی میگیرد و چنان نظام آموزشی وقت را با تیغ تیزِ بیان ماهرانهاش میبُرد که لکههای خونِ آن مستقیم در چشم مخاطب پرت میشود. به یک معنا با خونی که به واسطۀ نقد آل احمد در چشم مخاطب پرت شده، میتوان خون گریست: «پیش از هر امتحان کتبی که توی سالن میشد، خودم یک میتینگ برای بچهها میدادم که ترس از معلم و امتحان بیجاست و باید اعتماد به نفس داشت و آقای معلم نهایت لطف را دارند و از این مزخرفات… ولی مگر حرف به گوش کسی میرفت؟ از در که وارد میشدند، چنان هجومی به گوشههای سالن میبردند که نگو! جاهای دور از نظر. انگار پناهگاهی میجستند؛ ترسان و لرزان. یکبار چنان بودند که احساس کردم اصلاً مثل اینکه از ترس لذت میبرند. خودشان را به ترسیدن تشجیع میکردند. بسیار نادر بودند آنهایی که روی اولین صندلی مینشستند و کتابهاشان را به دست خودشان به کناری میگذاشتند… از هم کمک میگرفتند، به هم پناه میبردند، در سایۀ همدیگر مخفی میشدند، یک دقیقه دیرتر دفتر و کتابشان را از خودشان جدا میکردند… و تازه چه خطی؟ چه خطهایی! بیخود نیست که تمام ادارهها محتاج به ماشیننویسند. نمیدانم پس این معلم خطشان چه میکرد؟ گرچه تقصیر او هم نبود. میشد حدس زد که قلم خودنویسهای یکتومانی هم در این قضیه بیتقصیر نیستند… گردن میکشیدند تا از روی دست هم ببینند، خودشان را فراموش میکردند تا چه رسد به محفوظاتشان… چه وحشتی! میدیدم که این مردان آینده در این کلاسها و امتحانها آنقدر خواهند ترسید و مغزها و اعصابشان را آنقدر به وحشت خواهند انداخت که وقتی دیپلمه شوند یا لیسانسیه، اصلاً آدم نوع جدیدی خواهند شد. آدمی انباشته از وحشت! انبانی از ترس و دلهره. آدم وقتی معلم است، متوجه این چیزها نیست. چون طرف مخاصم است. باید مدیر بود؛ یعنی کنار گود ایستاد و به این صفبندی هرروزه و هر ماهۀ معلم و شاگرد چشم دوخت تا دریافت که یک ورقۀ دیپلم یا لیسانس یعنی چه! یعنی تصدیق به اینکه صاحب این ورقه دوازده سال یا پانزده سال تمام و سالی چهار بار یا ده بار در فشار ترس قرار گرفته و قدرت محرکش ترس است و ترس است و ترس!»
این بخش از متن در مقایسه با متنهای ذکرشده در این نوشته بسیار طولانیتر بود، اما از آنجایی که پُر است از نقد و طرح مسائلی مهم، ذکرش ضروری بود. از ابتدای متن شروع کنیم. خودِ مدیر مدرسه وقتی دارد قبل از امتحان برای بچهها صحبت میکند، گویی میداند این صحبتها بیاثر -یا در بهترین حالت کماثر- است. شاهدش وقتی است که در انتهای بیانش میگوید «از این مزخرفات». یعنی تمام این حرفها را مزخرف میداند اما گویی وظیفهاش به عنوان مدیر مدرسه ایجاب میکند که چند کلامی در ستایش اعتماد به نفس و الطاف معلم نسبت به دانشآموز صحبت کند. در ادامه وقتی میگوید بچهها هجوم میبردند، معنایی را به مخاطب منتقل میکند که نامتعارف است. منظورمان چیست؟ معمولاً در مکالمات روزمره «هجومبردن» به منظور فتحکردن، غالبشدن و تسخیرکردن است اما در اینجا آل احمد میگوید «هجوم میبردند… انگار پناهگاهی میجستند.» درست است که نامتعارف است اما مخاطب کاملاً فضا و موقعیت آن لحظه را حس میکند. خصوصاً با قید «ترسان و لرزان» وضعیت دانشآموزان کاملاً ملموس میشود. همچنین وقتی میگوید «خودشان را به ترسیدن تشجیع میکردند.» گویی ترسیدن فضیلتیست که خودشان را به آن تشویق میکنند. علاوه بر آن دقتی دیگر به خرج میدهد. دیدیم که گفت بسیار نادر بودند آنهایی کتابهاشان را به دست خودشان به کناری میگذاشتند. در واقع وضعیت آنقدر پرتنش است که حتماً مراقب امتحان باید بالای سرشان بیاید و کتابهایشان را از دستشان بگیرد. چه توصیف دقیقی! در ادامه وضعیت دانشآموزانی را ترسیم میکند که متفاوت از غالب همکلاسیهایشان هستند. نویسنده چنان ساده و روان اما وفادار به واقعیت چنین میکند که مخاطب را به یاد دوران مدرسۀ خودش میاندازد. قطعاً مخاطب یا یاد تعدادی از همکلاسیهای درسخوانش میافتد یا اگر خودش درسخوان بوده باشد، خودش را در آن دانشآموزان مییابد. همچنین با کنار هم قراردادن یک قید و یک صفت، وضعیتی را خلق میکند که کاملاً محسوس است. منظورمان واژۀ «بسیار نادر» است. «نادر» واژهای است که دلالت بر موارد بسیار کم میکند. وقتی قبل از «نادر» واژۀ «بسیار» قرار میگیرد، ترکیبی میسازد که تأثیرش بر مخاطب از بیان صِرف «نادر» بیشتر و جدیتر است. سپس وقتی صحبت از خط بچهها میشود، پای خودنویسهای ارزانقیمت را به میان میآورد. نقدی به کیفیت لوازم تحریر دانشآموزان وارد میکند و تأثیر آن را دست کم نمیگیرد. همچنین میدانیم که مدیر مدرسه پیش از آنکه مدیر این مدرسه شود، معلم بوده. منتها با اینکه سالها تدریس کرده اما انگار برای اولینبار است که واقعاً وضعیت بچهها را میبیند. خودش هم اذعان میکند که تا وقتی درون این جنگ هستی، نمیتوانی ببینی. باید مدیر بود و از بیرون، شاهد قضیه بود. در این صورت است که عذاب دانشآموزان را با پوست و گوشت و استخوان حس خواهی کرد. این دانشآموزان مسلماً نمیتوانند در آینده در وضعیت مطلوب روانی زندگی کنند، چرا که دائماً ترسیدهاند. حتی آل احمد داشتن مدارکی چون دیپلم و لیسانس را نه یک حُسن، بلکه نشانی از ترس دائمی میداند. استفادۀ سهبارۀ نویسنده از «ترس» در پایان عبارت تأکید او را روی مسئله روشن میکند. اگر او یک بار از واژۀ «ترس» استفاده میکرد، کاملاً با وضعیت متفاوتی طرف بودیم اما وقتی میگوید «قدرت محرکش ترس است و ترس است و ترس»، در واقع نقش این احساس را بهقدری پررنگ و اثرگذار میداند که استفادۀ یکباره از این واژه چنین تأثیری ایجاد نمیکرد.
احتمالاً به خاطر همین تنبیهها، ترسها و تحقیرشدنهاست که نگاه آل احمد در «مدیر مدرسه» به مدرسه و نهاد تعلیم و تربیت بهشدت منفی است. او در چند جا از متنش به طور مستقیم نگاه منفی و بدبینانهاش به مدرسه و علم و دانش را به اشتراک میگذارد. برای مثال در صفحۀ 44 میگوید «نمیدانم در مدرسه چه بود که بچهها را به این شوق و ذوق جلب میکرد. هر چه بود، مسلماً فرهنگ نبود… خیلی سعی کردم که یک روز زودتر از بچهها مدرسه باشم، اما عاقبت نشد که مدرسه را خالی از نفسِ بهعلمآلودۀ بچهها استنشاق کنم.» در اینجا نویسنده ذکر میکند از این آگاهی ندارد که دلیل شوق و ذوق بچهها چیست. سپس میگوید هر آنچه باشد، فرهنگ نیست. یعنی بهقدری از این بابت مطمئن است که احتمال هر امر دیگری را میدهد، منتها قاطعانه حکم میکند که فرهنگ به هیچ عنوان نمیتواند اینگونه دانشآموزان را به مدرسه جذب کند. یا در صفحۀ 47 وقتی به همراه ناظم به محل جلسۀ انجمن میروند، میگوید «قالیها و کنارهها را به فرهنگ میآلودیم و میرفتیم.» به تعابیر دقت کنیم. آل احمد بر خلاف نگاه معمول و مرسوم، علم و فرهنگ را به عنوان امری مثبت ستایش نمیکند، بلکه در نگاه او علم و فرهنگ امری منفی و آلوده است. و چرا نباشد وقتی پدر فرزندش را فلک میکند، ناظم با بیرحمیِ تمام دانشآموزان را به لحاظ جسمی آزار میدهد و معلمها با امتحانات و نحوۀ تعلیمشان روان بچهها را هدف میگیرند؟! در چنین بافتی نویسنده علم و فرهنگ را آلوده و فاسد میداند؛ گویی علم و فرهنگ با توجه به توصیفات این کتاب نه انسانساز بلکه انسانتاز است. با قدرت تمام به انسان میتازد و او را غرق در ترس و وحشت میکند، به نحوی که این ترس و وحشت درون دانشآموزان کاملاً زنده و جاریست.

مسلماً توضیحات و توصیفات «مدیر مدرسه» زاییدۀ خیال نویسنده نبوده و نیست. این توضیحات و توصیفات نشان از وفاداری آل احمد به واقعیت دارد. حتماً نویسنده اینها را دیده و شنیده و با تمام وجود لمس کرده. تلخ و دردناک است اما واقعی است. جلال گویی واقعیت را در لحظه شکار میکند و واقعیتِ شکارشده را به واسطۀ قدرت نویسندگیاش به مخاطب عرضه میکند. واقعیت عرضهشده نیز در ذهن و قلب مخاطب ماندگار میشود.
در مواجهه با «مدیر مدرسه» ممکن است با جملات و عباراتی مواجه شویم که یا ظاهراً ناسازگارند یا دستکم در مواجهۀ نخست متعارف و ملموس نیستند، اما با وجود این، همین جملات و عبارات منظور را به مخاطب منتقل میکنند. برای مثال در صفحۀ 50 میگوید «یعنی خودِ من هم عین این حالت را داشتم؟ عین این بیحالتی را؟ و همین صورت پُر از خالی را؟» در واقع «حالت بیحالتی» و «پُر از خالی» متناقضنما هستند. منتها این تناقض ظاهری نهتنها مخلِ حس مخاطب نمیشود، بلکه نوعی پرداخت به حساب میآید.
نکتۀ دیگری که قابل توجه است، عبارت است از اینکه مدیر مدرسه به واسطۀ موقعیتش تبدیل به انسان بهتری میشود. او که آمده بود رها از قیود و اشتغالات شود، با وجود وضعیت نابسامان مدرسه و دانشآموزان تصمیم پیشینش مبنی بر بیتفاوتی را کنار میگذارد و تلاش میکند در مدرسه مفید واقع شود. به بیان دیگر با مشاهدۀ وضعیت موجود دیگر نمیتواند بیتفاوت باشد. هر چند او از وضعیت تلخ و دردناک مدرسه دلآزرده و غمگین میشود -و در نهایت نیز استعفا میدهد- اما در مدتی که به عنوان مدیر در آن مدرسه حضور دارد، نشانههایی از توجه او به مسائل جدی مدرسه و دانشآموزان را بهوضوح میبینیم. این مطلب نشان از نگاه انسانی و دغدغهمند آل احمد دارد. نمونههایی از این تغییر رفتار را میتوان در جایجای کتاب یافت. به عنوان مثال در صفحۀ 33 مدیر مدرسه با صحبت با ناظم کاری میکند که ناظم ترکهها را بشکند تا نتواند از آن در جهت تنبیه دانشآموزان استفاده کند. حتی در صفحۀ 36 آنقدر پیگیری میکند تا هر طور شده به موضوع برق و تلفن مدرسه رسیدگی کرده و مشکل را حل کند. بهاندازهای پیگیر است که بقیه فکرهای دیگری میکنند: «دوبار سری به ادارۀ ساختمان زدم و موضوع را تازه کردم و به رفقایی که دورادور در ادارۀ برق و تلفن داشتم، یکی دو بار رو انداختم که اول خیال میکردند کار خودم را میخواهم به اسم مدرسه راه بیندازم… اینقدر بود که ادای وظیفهای میکردم.» توجه کنیم که واژۀ «دوبار» نشان از آن دارد که قبلاً هم به ساختمان اداره سر زده و مجدداً به منظور بهنتیجهرساندن کار اقدام میکند.
تا اینجای نوشته روشن است که دیدگاه مثبتی به «مدیر مدرسه» داشتهایم. اما این بدین معنی نیست که «مدیر مدرسه» مطلقاً بینقص باشد. یک نقد جدی به این اثر وارد است. نسخهای که نگارندۀ این سطور مطالعه کرده، 112 صفحهست. ما به عنوان خواننده در صفحۀ 62 میفهمیم که مدیر مدرسه به عنوان شخصیت اصلی قصه همسر دارد. اینجاست که مخاطب کمی جا میخورد. هیچ ایرادی ندارد که مخاطبِ یک داستان شگفتزده شود، منتها به شرطی که نویسنده بتواند از پس این شگفتی بربیاید. اینجا متأسفانه آل احمد از پسِ چنین چیزی برنمیآید. تا قبل از این فکر میکردیم که او مجرد است، چرا که کوچکترین چیزی که دلالت بر تأهل او کند، در متن وجود نداشت. آل احمد بهکل همسر او را نادیده میگیرد و حتی دریغ از ارائۀ داده به مخاطب به منظور آگاهی از نوع رابطۀ این دو! قطعاً منظورمان این نیست که نویسنده میبایست به طور جداگانه و مفصل به این تأهل میپرداخت. خیر، منتها از آنجا که با شخصیت اصلی قصه همراهیم و به طور قابلتوجهی به او، زندگی، افکار و احساساتش نزدیکیم، انتظار میرفت که دستکم زودتر اشارهای به وضعیت تأهل او صورت میگرفت یا این قضیه بهگونهای مطرح میشد که به نقش جدیِ همسر در زندگی مدیر بیشتر میپرداخت.
در پایان باید گفت «مدیر مدرسه» اثریست خواندنی، ساده و در عین حال دشوار! نقد میکند و ابایی از بیان صریح ندارد. واقعیتِ عیانِ فضای آموزشی آن زمان بهگونهای در این کتاب توصیف شده که چونان سیلیِ محکمی بر صورت روحمان است و حتی شاید با خواندنش ناامید شویم، منتها این ناامیدیمان نه از قلمِ قَدَر نویسندهاش بلکه از واقعیت موجود است.
تاریخ: 27 بهمن 1403