❓سؤال: آقای جان فورد، چطور شد کارگردان سینما شديد؟
▪️پاسخ: من کارگردان شدم چون به اندازه کافی بخت با من یار بود و برادری داشتم که پیش از من به کارگردانی علاقمند شده بود و مرا با این هنر صنعت آشنا کرد. من در سیزده سالگی پادوی یک کارگاه کفش سازی بودم. سه سال بعد، برادرم در هالیوود موقعیت خوبی برای خودش دست و پا کرد و از من خواست که به او بپیوندم . یک جفت چکمه سایز هفت از کارگاه دزدیدم و از عرض امریکا گذشتم تا به برادرم رسیدم. “فرانسیس” کارگردان شده بود. روحیه کار خانوادگی یک خصلت ایرلندی است و “فرانسیس” هم مرا استخدام کرد تا به عنوان دستیار در کنارش باشم. فامیل اصلی ما “اوفيني” است اما “فرانسیس” اسم مستعار “فورد” را برای خود انتخاب کرده بود. من هم پایم را جای پای او گذاشتم و به مدت ده سال نام “جک فورد” را برای خودم برگزیدم. ما دو برادر با داشتن پروژه های مشترک و با حضور در یک فیلم به طور همزمان، اوقات خوش و لذت بخش زیادی داشتیم!
❓سوال: در نهایت جان فورد جای جک فورد را گرفت..
▪️پاسخ: بله این مسأله در سال [۱۹۲۳] اتفاق افتاد. از آن زمان به بعد، من از برادرم سبقت گرفتم. او به بیماری لاعلاجی مبتلا شده بود اما من همیشه در پروژه هایم جایی برای او در نظر می گرفتم. او تا سال [۱۹۵۳] یعنی زمان مرگش همواره در کنار من ایستاده بود. سی و سه سال عشق برادرانه ناب !!
❓سوال: آیا برای کارگردانی بازیگران سبک خاصی دارید؟
▪️پاسخ: رفاقت تنها شیوه کارگردانیِ بازیگران است. چطور می توانم با کسانی همچون “ویکتور مکلاگلن” و “هنری فوندا” به زبانی غیر از دوستی و برادری صحبت کنم؟ آدمهایی که با من کار کرده اند اصطلاح معروف مرا به یاد دارند که چه در تله فیلم برداری و چه در مرحله تدوين مدام از آن استفاده می کنم: «خوب بود اما باید بهتر شود.»
❓سوال: معیار شما برای انتخاب یک درونمایه چیست؟
▪️پاسخ: من به عنوان یک کارگردان و یک مخاطب سینما، فیلم های ساده، سرراست و صادق را دوست دارم. هیچ چیزی بیشتر از فخرفروشی، ادا و اطوارِ سبک گرایانه، خودنمایی های تکنیکی و بیشتر از همه روشنفکرنمایی های مسخره برای من نفرت انگیز نیست.
❓سوال: برای تکنیک چه جایگاهی قائل هستید؟
▪️پاسخ: تکنیک چیزی نیست که شما روی پرده می بینید بلکه صرفا به آنچه مخاطب بر روی پرده می بیند عمق و معنا می بخشد. تکنیک به کنش ها، قهرمان ها، شخصیت ها و چشم اندازها هویت می دهد. از نظر من فیلمی موفق است که مخاطب آن سالن را با رضایتمندی ترک کند، با شخصیت ها همذاتپنداری کند و از داستان آن لذت ببرد و از آن انرژی بگیرد.
❓سوال: شما پس از ساختن اسب آهنی در سال [۱۹۲۴] تاکنون، چهار اسکار برده اید، جشنواره های کن و ونیز و… به شما جایزه داده اند. آیا در میان انبوه جوایزی که کسب کرده اید هیچ جایزه ای وجود دارد که برایتان معنای خاصی داشته باشد؟
▪️پاسخ: خیر. من این کار را دوست دارم. اما از تحلیل و ارزش گذاری دیگران در مورد کارهایم متنفر هستم. من یک دهقان زادهام و به آن افتخار میکنم.
❓سوال : بهترین خاطره ای که از سینما دارید، چیست؟
▪️پاسخ: دریافت عنوان افتخاری رئیس قبیله با اسم «سرباز بزرگ» از قبیله ناواهو. مردم که فکرمیکنم بیشترشان روشنفکرنماهای تازه تحصیل کرده هستند، همیشه میگفتند که من دوست دارم سرخپوستهارا در آثارم بکشم. اما امروز همین مردم، البته بدون آنکه دستشان را در جیب مبارکشان کنند. رساله ها و بیانیه های انسان دوستانه در حمایت از سرخ پوستان صادر می کنند، البته که از دسته روشنفکران فکرنکنم کم شده باشد، چون هنوز در برخی نقدها چنین حرف های بامزهای باز به گوشم میخورد. اما فروتنانه میگویم که برادرانه با سرخپوستان کار کرده ام. شاید به همین دلیل بوده است که در طول فیلمبرداری “اسب آهنین” رییس قبیله، “کودی چشم آهنی” ، با من دوست شد. احساس نزدیکی و برادر بودن با سرخپوستان برای من بیشتر از همه اسکارهایی که بردهام ارزش دارد. شاید این احساس از آن ریشه ایرلندی و پایبندی من به خانواده و زیبایی می آید، آن هم در این جهان مدرن تودهها و مسئولیت گریزی های جمعی. چه کسی بهتر از یک ایرلندی می تواند هم سرخ پوستان را درک کند و هم شیفته اسطوره سواره نظام آمریکا باشد؟!. حال بذار روشنفکرانی که تازه با سینما آشنا شده اند بمن لقب کسی که از سرخپوست ها متنفر است بدهند، مگر اصلا اونها مهم هستند؟. من از باور قلبی خودم مطمئنم. ما در دو سوی یک حماسه بوده ایم. امریکای آن روزها اینگونه بود.
- مصاحبهٔ “اریک لوگب” با “جان فورد” (۱۹۶۵)
- ترجمه: آرمان صالحی / انتشارات شورآفرین