لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > ضد یادداشت > نقد > : چگونه همسر خود را به قتل برسانیم | How to Murder Your Wife

چگونه همسر خود را به قتل برسانیم | How to Murder Your Wife

| ضـدیادداشـت فیلم « چگونه همسر خودرا به قتل برسانیم »
| نویسـنده: آریاباقـری
| نمره ارزیـابی: 1.5 از 4 (½⭐)

از نمونه‌های شیرین و سرگرم‌کننده فیلمی پسا-استودیویی، که در آن همه عناصر قصه‌گوئی استودیویی زیرسوال می‌رود. فیلمی عامه‌پسند و عامیانه که از درون تصاویری مصور به متنِ خود منطقی میانمایه، پاپیولارتی و فانتزیک می‌دهد. فیلم با اینکه کمی دیر شروع می‌شود اما از معدود فیلم‌های هوشمند ریچارد کواین است که مرز منطق روایت رئال با روایت فانتزی را به زیبایی ادغام می‌کند.

کواین بار دیگر زن را، جدااز تجسم ابژه میل دست‌نیافتنیِ مردانه، عامل اخلالی می‌داند که هرچند وجودش هستی‌بخش است و حیات‌ مرد را شیرین می‌کند اما این شیرینی تبعات خاص خود را نیز دارد. این مبارزه همیشگی مردان برای بقا و استقلال خود، تم تکرارشونده‌ی سینمای کواین است که از دهه شصت تغییر لحن و فیگور می‌دهد، و شکل کمیک و فانتزیکی از مبارزه جنسیتی مردان با زنان را شامل می‌شود. در این فیلم نیز مردی به نام استنلی فورد، مردی ثروتمند، هنرمند و مجرد میل زیاد و هوس وافر خود از همخوابگی هرشب با زنان فربه و فریبا را پس از یک شب مستی زیاد به گور می‌برد. چرا که در می‌یابد با یکی از همان زنان ازدواج کرده است.

زنی ایتالیایی، سیم‌اندام و مسحور کننده – با بازی طناز و زیبای ویرنا لیزی دوست‌داشتنی – که هرچه منطقِ متن طلب دوری از وی را دارد، چشمها خواستار بودن و دیدن هرباره او بر پرده تصویرند. کواین از لیزی تصویر بانوی دست‌نیافتنی‌ای را می‌سازد که هرچند تلاش دارد در قرینگی و قرابتی با کیم نواکِ سرگیجه قرار بگیرد اما به نوبه خود ملاحت‌طبع زنانه‌اش گرمای مردانه فیلم را در هم می‌شکند. ریچارد کواین، کارگردان فیلم، از این تضاد هرچند به سرگرم‌کننده‌ترین شکل ممکنش استفاده می‌کند اما این تفریح را با منطقی تلاش دارد به پایان برساند که بیش از آنکه اسیب‌شناس باشد تا درسی زناشویی به دو جنس رابطه بدهد، ناخواسته با لودگی یک ضدزنیِ مستتر به خودش می‌گیرد.

بماند که فیلم، به زیبایی وجود زن را همچون گوشت لذیذی مَثَل می‌گیرد که وقتی به زیر دندان رفت، دیگر نمی‌توان به زندگی مجردیِ خویش ادامه داد. البته که نگاه کواین به ذهن بیشتر از اینکه زمینی و انسانی و از درِ شفقت باشد، آسمانی و جنسی است و از درِ شهوت است. اما شهوتی که تلاش دارد در چارچوب خانواده‌ باشد و مردی سرخوش و خوشگذران را ادب کند. زیرکی کواین در این فیلم – بسا تمام آثارش این است که – فیلم با زن مزه می‌گیرد. رنگ و بو می‌گیرد و به طراوتی جدید می‌رسد. این اصل را تمام سکانس‌هاییست که ویرنا لیزی از آنِ خود کرده است. گویی آرزوی همیشگی مردان با دیدن او محقق شده است.

آرزویی که هرچند کابوس آقای فورد است اما مثل عسل شیرین است. حتی اگر شیرینی‌اش دل آقای فورد را بزند، دل مخاطب را نمی‌زند. از سویی کردار کاراکتر استنلی فورد بعنوان هنرمند تاثیر دیدنی و ملموسی بر زندگی شخصی‌اش می‌گذارد و درام داستان را نیز خیلی شیک و طنازانه و به جهاتی هوشمند به پیش می‌راند، به خصوص زمانی که نقشه‌ای می‌ریزد تا همسر خودرا بیهوش کند تا اورا از سرش باز کند.

آقای فورد نمی‌تواند چنین کند پس در داستان مصور خود از زندگی آقای برانیگان، نقشه قتل زن را چنان طرح‌ریزی می‌کند و آن را با یک مانکن انجام می‌دهد که تبعاتش در دنیای واقعی گریبان خالقش را می‌گیرد. جدا از فیلمنامه فقط به این نکته دقت کنید که چقدر زیرکانه روایت فیلم، جنایت را دور می‌زند و همه چیز را تابه‌تای یک داستان مصور از یک مجله (Magezine) عامیانه هفتگی پیش می‌برد. وگرنه هرطور دیگری بود اسکلت کل فیلم از لحاظ منطقی بهم می‌ریخت، بافت داستان زیرسوال می‌رفت و حتی دیگر حس کمدی‌اش را می‌زدود.

بااین همه، در پسِ زیرمتن سکانس دادگاه شکلی از مغلطه ناپیدایی نهفته است که مردان را بدون زنان تصور می‌کند تا به تعریف جدیدی از خوشبختی برسد. شاید عنوان اینکه چگونه همسر خودرا بکشیم هم از این منطق نشأت می‌گیرد اما نمی‌تواند در تضاد میان تجرد و تأهل، هر دو طرف را داشته باشد. شاید هم همین مساله باعث شده که فیلم جدا از فروش مقبولی که در زمانه خود می‌کند نتواند به سطح کیفی فيلم‌های جدی عصر خود برسد.

بماند که قصه‌اش را به مستی و سرخوشی تعریف می‌کند. سبک‌سر است و داستان فیلم همچون لطیفه‌ یا حکایتی پاپیولارتی، همچون قصه‌های فانتزی و مصورِ مجله‌های هفتگی، جلوه می‌کند – نه بصورت داستانی مستند و رئال. نبوغ ترکیب این شکل از داستان گویی از شکل فیکس‌فریمِ موضوع هر سکانس و ارجاع آن به پرده متحرک سینما، آن‌هم در دوره سینمای پسا-استودیویی هالیوود، بدیع و خلاقانه است. با جنس روایتی که نمی‌توان منکر شد که چگونه به زیبایی با چندین کات و چند دیزالو پرده میانی را به پرده سوم گره می‌زند و چند گره را با چند دیزالو باز و چند گره را محکم‌تر می‌کند.

به یاد آورید چگونه با دیزالو، کواین حدیث یک کلاغ چهل را از ارتباط چندنفر به پلیس و سپس به قاضی انجام می‌دهد. بی‌آنکه هیم دیالوگی گفته شود، می‌بینیم و میدانیم و لمس می‌کنیم که چرا استنلی به زندان افتاده است. خیلی زیباست. تمامی اینها خاصه‌ی زبان سینماست که نشان می‌دهد فیلمسازش کات می‌شناسد، به الفبای اُپتیکی و تصویری مدیومش واقف است و همین امور، دیدن فیلم را لذت‌بخش می‌کند.

اینکه هرآینه فیلم به ما یادآوری می‌کند که یک فیلم سبک‌سر و شیرین است. نه قصد بیانیه دارد، نه شعاری می‌دهد، نه سنگین است و نه خود را از مخاطب بهتر نشان می‌دهد که قصد مشاوره در جهت ترمیم و تحلیل روابط زناشویی را دارد. کواین فیلمش را از قضا سبک‌ و بی‌پیرایه‌تر از آنچه باید، معرفی می‌کند و همین مساله باعث می‌شود از سویی کسی فیلمش را جدی نگیرد درحالی‌که چگونگی نرم و جالب و دیدنی دارد.

حتی اگر در پایان از این مهم چشم‌پوشی کنیم که زنانش چیزی جز تنی زیبا و اندامی فریبا و سیمایی لوند نیستند و تنها این مردان قصه‌ی او هستند که کاراکتر می‌شوند، باطن پیدا می‌کنند و عمیق ساخته می‌شوند – اما در هرصورت ترجیح می‌دهند بجای عیاشی و کشتن همسران‌شان، کنارشان بمانند و به زندگی با آن‌ها ادامه دهند.

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید