| وقتی زندگی هر روز، دوباره بر سر سفره مینشیند
| « بر سفرۀ زندگی »
| ضدیادداشت « برنج » (1951)
| نمره ارزشیابی: 3 از 4 (⭐⭐⭐)
| نویسنده: عرفان گرگین
فیلم Meshi، که در ترجمهی انگلیسی با عنوان Repast شناخته میشود، در ظاهر دربارهی چیز چندان بزرگی نیست: زنی در زندگی زناشویی خود خسته شده است؛ از خانه، از کارهای تکراری، از روزهایی که یکی پس از دیگری میآیند و تفاوت چندانی با هم ندارند. اما هنر میکیو ناروسه دقیقاً از همینجا آغاز میشود: او به سراغ چیزی میرود که معمولاً در سینما نادیده گرفته میشود؛ زندگی، پیش از آنکه به داستان تبدیل شود.

فیلم با سخن زن آغاز میشود و در پایان نیز دوباره به صدای او بازمیگردد. گویی در میان این رفتوآمدهای روزمره، آنچه باید شنیده شود نه صدای حادثه، بلکه صدای انسانی است که مدتی است از زندگی خودش فاصله گرفته و اکنون میکوشد آن را دوباره ببیند. ناروسه برای رسیدن به این جهان، زن را به موضوعی برای تماشا تبدیل نمیکند؛ دوربین را به او نزدیک میکند، پشت سرش حرکت میکند و اجازه میدهد ما جهان را از امتداد حرکت او تجربه کنیم.
این نکته برای من مهمترین وجه فیلم است: ناروسه جهان یک زن را از بیرون توضیح نمیدهد؛ شرایطی فراهم میکند که ما در کنار او بمانیم. حتی وقتی زن در قاب نیست، خانه از حضور او خالی نشده است. ظرفها، اتاق، آشپزخانه، لباسها و سکوت فضاها همچنان ما را به او بازمیگردانند. گویی غیاب او نیز نوعی حضور است. خانه فقط مکانی نیست که زن در آن زندگی میکند؛ خانه بهتدریج با بودن او معنا مییابد و وقتی از آن بیرون میرود، جای خالیاش در فضا باقی میماند.
اینجاست که Repast برای یک تماشاگر مرد نیز تجربهای مهم میشود. فیلم اجازه میدهد مرد، بدون آنکه ادعا کند جهان زن را کاملاً میشناسد، لحظهای در افق تجربهی او قرار بگیرد. ناروسه به ما نمیگوید «زنان چنیناند»؛ بلکه انسانی را نشان میدهد که خسته است، میل دارد، دلگیر میشود، امیدوار میشود، پشیمان میشود و دوباره به همان زندگی بازمیگردد. همین پرهیز از کلیگویی است که فیلم را انسانی میکند.
عنوان ژاپنی فیلم، めし (Meshi)، به معنای غذا یا خوراک است؛ و این عنوان به شکلی ساده اما عمیق با تمام فیلم پیوند دارد. غذا چیزی است که هر روز باید آماده شود، هر روز باید خورد و فردا دوباره باید آن را آماده کرد. زندگی نیز در فیلم چنین کیفیتی پیدا میکند: نه یک واقعهی بزرگ، بلکه تکرار بیپایان امور کوچک. صبح، آشپزی، کار، انتظار، گفتوگو، سکوت، غذا و دوباره صبح.
اما ناروسه در این تکرار، زندگی را کوچک نمیکند. برعکس، نشان میدهد که بخش بزرگی از رنج و معنای انسان دقیقاً در همین امور ظاهراً بیاهمیت شکل میگیرد. آدمها معمولاً در لحظههای بزرگ زندگی خود را نمیسازند؛ در نحوهی گذاشتن یک بشقاب، در مکث پیش از پاسخ دادن، در نگاه کوتاهی که از دیگری میدزدند و در سکوتی که بعد از یک جمله میانشان میماند، زندگی میکنند.

از همین منظر میتوان فیلم را با برخی حساسیتهای زیباییشناسی ژاپنی پیوند داد. ما، فضای میان دو چیز، در فیلم فقط سکوت نیست؛ فاصلهای است که به احساس اجازهی ظهور میدهد. ناروسه بسیاری از چیزها را کامل توضیح نمیدهد. میان دو جمله، میان دو نگاه و میان حضور و غیاب زن، فضایی باقی میگذارد تا تماشاگر خودش آن را تجربه کند.
اصطلاح مونو نو آواره نیز در این جهان قابل لمس است: آگاهی آرام و اندوهگینی از گذر زمان و ناپایداری امور. آدمها تغییر میکنند، شور اولیهی زندگی فرسوده میشود و چیزی که روزی تازه بوده، به عادت تبدیل میشود. با این حال فیلم گرفتار ناامیدی مطلق نیست. زندگی، با تمام فرسودگیاش، همچنان ادامه دارد.
در کنار آن، میتوان از شیبوی سخن گفت؛ زیباییای بیادعا که از سادگی، Restraint و فقدان نمایش بیرونی شکل میگیرد. ناروسه جهان خود را با اشیای باشکوه نمیسازد. خانه، غذا، لباس، خیابان و چهرههای معمولی برای او کافیاند. زیبایی فیلم در این نیست که جهان را زیباتر از آنچه هست نشان دهد؛ در این است که به ما یاد میدهد دوباره به آنچه عادی شده نگاه کنیم.
و شاید همین مهمترین ویژگی سینمای ناروسه باشد. اگر اوزو اغلب به سکون و تغییرات آرام خانواده نگاه میکند، ناروسه بیشتر به فرسایش درون زندگی گوش میدهد؛ به جایی که انسان هنوز در همان خانه و همان رابطه است، اما دیگر همان آدم سابق نیست. قهرمانان او معمولاً آدمهای بزرگی نیستند و زندگیشان نیز الزاماً به تصمیمهای بزرگ ختم نمیشود. آنها فقط میکوشند با آنچه نصیبشان شده، ادامه دهند.
به همین دلیل پایان Repast را نمیتوان صرفاً شکست یا پیروزی دانست. زن به زندگی بازمیگردد، اما این بازگشت ساده نیست. چیزی دیده شده است که پیش ازآن دیده نمیشد. شاید مسئله این نیست که زندگی تغییر کرده؛ شاید نگاه زن به زندگی تغییر کرده است. و این تفاوت کوچکی نیست.
ناروسه در Repast جهان را به ما نشان نمیدهد؛ او کاری ظریفتر انجام میدهد: کاری میکند که برای مدتی در جهان دیگری زندگی کنیم. جهانی که در آن غذا فقط غذا نیست، خانه فقط خانه نیست و سکوت فقط نبودن کلمات نیست. همهچیز حامل چیزی از زندگی است.
و شاید به همین دلیل، فیلمی که بیش از هفتاد سال از ساختهشدنش میگذرد، هنوز میتواند ما را متوقف کند. چون مسئلهاش متعلق به سال ۱۹۵۱ نیست. مسئلهاش این پرسش ساده و دشوار است: وقتی زندگی هر روز همان زندگی به نظر میرسد، انسان چگونه دوباره میتواند آن را ببیند؟


