لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > ضد یادداشت > نقد > : نقد فیلم این باید برای تو اتفاق بیفتد | نامی برای خود

نقد فیلم این باید برای تو اتفاق بیفتد | نامی برای خود

| « نامی برای خود »
| ضدیادداشت « این باید برای تو اتفاق بیفتد » (1954)
| نمره ارزشیابی: 2 از 4 (⭐⭐)
| نویسنده: عرفان گرگین


در نگاه اول، «این باید برای تو اتفاق بیفتد» فیلمی درباره میل به مشهورشدن به نظر می‌رسد؛ داستان زنی جوان به نام «گلیس گلاور» که برای دیده‌شدن، نام خود را روی یک بیلبورد بزرگ در نیویورک می‌گذارد و خیلی زود، بدون آن‌که کار خارق‌العاده‌ای انجام داده باشد، به چهره‌ای شناخته‌شده تبدیل می‌شود. از این منظر، فیلم حتی پیش‌بینی عجیبی از فرهنگ سلبریتی امروز به نظر می‌رسد: ممکن است کسی فقط به این دلیل مشهور شود که همه دربارهٔ او حرف می‌زنند.

اما این خوانش، هرچند درست است، برای من کافی نیست. پیش از آن‌که گلیس مشهور شود، مسئلهٔ دیگری وجود دارد: او در جهان جای مشخصی برای خود پیدا نکرده است. در شهری مثل نیویورک، می‌توان میان هزاران نفر زندگی کرد و همچنان احساس کرد که حضور آدم هیچ اثری در جهان ندارد. گلیس برای فرار از این گمنامی، تصمیم می‌گیرد خودش برای خودش جایی بسازد. حتی نکته مهم این است که در آغاز، تصویر خودش را روی بیلبورد نمی‌گذارد؛ فقط نامش را می‌نویسد: گلیس گلاور. گویی پیش از آن‌که بخواهد چیزی بفروشد، فقط می‌خواهد به جهان بگوید: «من اینجا هستم»

همین‌جا تناقض اصلی فیلم آغاز می‌شود. گلیس برای آن‌که خودش را وارد میدان دید جهان کند، وارد نظامی می‌شود که اساس کارش تبدیل انسان به تصویر است و تصویر را به کالا بدل می‌کند. آنچه ابتدا یک انتخاب شخصی است، کم‌کم از اختیار او خارج می‌شود. ابتدا می‌گوید «می‌خواهم دیده شوم»، اما بعد به جایی می‌رسد که دیگران تعیین می‌کنند چگونه دیده شود.

مردم از او امضا می‌خواهند، رسانه‌ها به سراغش می‌آیند و تبلیغات، بدن و چهره او را به بخشی از یک سازوکار مصرفی تبدیل می‌کنند. شهرتی که خودش آغاز کرده بود، دیگر به او تعلق ندارد.

به همین دلیل، مسئله فیلم فقط شهرت نیست؛ ناپایداری مالکیت انسان بر تصویر خودش است. انسان ممکن است خودش تصمیم بگیرد ظاهر شود، اما بعد دیگران شروع کنند به تعریف‌کردن از او. یک نفر او را به کالای تبلیغاتی تبدیل می‌کند و دیگری می‌خواهد او را به «زن واقعی و طبیعی» بازگرداند. در هر دو حالت، نگاه دیگری در کار است. اینجا مسئله جنسیت هم اهمیت پیدا می‌کند. گلیس یک زن جوان در آمریکای دهه ۱۹۵۰ است؛ زنی که می‌خواهد برای خودش جایگاهی مستقل در فضای عمومی بسازد، پول خودش را خرج کند و منتظر نباشد کسی او را انتخاب کند.

بنابراین میل او به دیده‌شدن را نمی‌توان صرفاً خودشیفتگی یا عطش شهرت دانست. پشت آن، اضطراب انسانیِ زنی هم هست که می‌خواهد خودش را بسازد، اما در جهانی قدم گذاشته که از پیش، دیگران دربارهٔ تصویر زن تصمیم گرفته‌اند. به همین دلیل گلیس نه قربانی ساده رسانه است و نه قهرمان کامل استقلال؛ او انسانی است که برای ساختن خود وارد جهانی می‌شود که ابزارهای ساختن خود را از او می‌گیرد.

یکی از جذاب‌ترین نقاط فیلم، جایی است که گلیس وارد یک تبلیغ می‌شود و جلوی دوربین نقش بازی می‌کند. در این لحظه، فیلم فقط درباره تبلیغات حرف نمی‌زند، بلکه خودِ مسئله تصویر را در برابر ما قرار می‌دهد. ما در حال تماشای فیلمی هستیم که در آن شخصیتی جلوی دوربین فیلمی دیگر قرار گرفته و برای تبلیغ نقش بازی می‌کند. مرز میان واقعیت، بازی و تبلیغات روی هم می‌افتد. اما حضور پیتر شپرد، فیلم‌ساز، این مسئله را پیچیده‌تر می‌کند. او ظاهراً در نقطه مقابل جهان تبلیغات قرار دارد و می‌خواهد «واقعیت» آدم‌ها را ببیند؛ اما خودش نیز با دوربین به گلیس نزدیک می‌شود. حتی اعتراف عاشقانه‌اش نیز از طریق تصویر ضبط‌شده بیان می‌شود.

پس فیلم تقابل ساده سینما و تبلیغات، یا واقعیت و تصویر نیست. پرسش دشوارتر این است: چه کسی حق دارد بگوید واقعیت یک انسان چیست؟ تبلیغات تصویری از گلیس می‌سازد، رسانه تصویری دیگر و پیتر نیز تصویری از «گلیس واقعی» دارد. تفاوت این‌ها شاید در این نباشد که یکی تصویر می‌سازد و دیگری نه؛ بلکه در نوع رابطه‌ای است که با انسان برقرار می‌کنند. تبلیغات می‌خواهد تصویر جای شخص را بگیرد، در حالی که سینمای پیتر دست‌کم می‌کوشد از خلال تصویر به خودِ شخص برسد. با این حال، فیلم آن‌قدر هوشمند است که حتی پیتر را هم کاملاً بیرون از مسئله نگاه و تصاحب تصویر قرار نمی‌دهد.

به همین دلیل، رابطه گلیس با دو مرد فیلم نیز صرفاً یک مثلث عاشقانه نیست. مرد ثروتمند و هوسران، گلیس را در نسبت با جذابیت، شهرت و امکان تصاحب می‌بیند؛ پیتر اما می‌کوشد او را از این تصویر بیرون بکشد و به رابطه، محبت و چیزی شبیه «خودِ واقعی» او برگرداند. با این حال، پیتر نیز از نگاه خودش گریزی ندارد. او هم تصویری از زن مطلوب دارد. بنابراین فیلم نه کاملاً طرف تبلیغات است و نه به‌سادگی سینما را نجات‌دهنده انسان معرفی می‌کند.

پایان فیلم نیز به همین دلیل برای من مهم است. اگر قرار بود فیلم فقط یک اخلاق‌نامه علیه شهرت باشد، بازگشت گلیس به زندگی خصوصی می‌توانست همه‌چیز را تمام کند. اما او دوباره به همان فضای خالیِ بیلبورد نگاه می‌کند؛ همان جایی که زمانی نام خودش را در آن نوشته بود. انگار چیزی هنوز حل نشده است. شاید مسئله دیگر شهرت نباشد، بلکه امکان حضور باشد: این‌که آیا می‌توان در جهان جایی برای خود پیدا کرد، بدون آن‌که فوراً به تصویری تبدیل شد که دیگران از ما ساخته‌اند.

«این باید برای تو اتفاق بیفتد» در نهایت درباره این نباشد که انسان نباید مشهور شود. مسئله این است که وقتی برای دیده‌شدن قدم به میدان جهان می‌گذاریم، آیا هنوز می‌توانیم خودمان تعیین کنیم چگونه دیده شویم؟ گلیس برای خودش جایی در میدان دید جهان اجاره می‌کند؛ اما خیلی زود، همین میدان دید او را تصاحب می‌کند.

و شاید تمام اضطراب فیلم درهمین فاصله باشد: انسان برای اینکه خودش باشد، باید بتواند ظاهر شود؛ اما هر ظهوری، خطر آن را دارد که دیگری جای او را در تعریف‌کردنِ خودش بگیرد.

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید