لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > ضد یادداشت > نقد > : نفرین زندگی؛ تمنای مرگ | ضدیادداشتی بر فیلم فرانکنشتاین – ۲۰۲۵

نفرین زندگی؛ تمنای مرگ | ضدیادداشتی بر فیلم فرانکنشتاین – ۲۰۲۵

| «نفرین زندگی؛ تمنّای مرگ» 

| ضدیادداشتی بر فیلم «فرانکنشتاین / ۲۰۲۵» 

| کارگردان: گیلرمو دل تورو

| نویسندهٔ این متن: پدرام روحی 

| نمرۀ ارزشیابی: ۲ از ۴ (★★)

تم دستیابی به زندگی جاودان ریشه ای کهن و قدیمی در ادبیات جهان دارد و از دیرباز تا کنون مسأله انسان بوده است. 

رمان «فرانکنشتاین» اثر مری شلی بیانگر همین موضوع است اما با یک تفاوت اساسی این که این بار نه با جادو و سحر و… بل که با کمک علم، فناوری و تکونولوژی و استفاده از انرژی بر مرگ غلبه می کند که همین امر یکی از مهم‌ترین ایده‌های ادبیات مدرن است. 

یک خطی قصه این است که دانشمند جاه طلبی به نام ویکتور فرانکنشتاین اجسادی را به آزمایشگاهش می بَرد و از اعضای افرادی که در جنگ کشته شده اند استفاده می کند و موجودی جدیدی خلق می کند که حال جان دارد اما نمی میرد. موجودی که پس از تولد، مانند نوزادی بی‌نام و نشان رها می‌شود و همین رهاشدگی آغاز ماجرای پرفرازونشیب هر دو شخصیت اصلی داستان یعنی خالق و مخلوق است. 

 دل تورو به مانند مری شلی (نویسنده) به دنبال نمادپردازی نیست؛ او به دقت هم جهانی می‌سازد که در دل دارا بودن فضای فانتزیک فضای گوتیک را هم داراست و از طرفی دیگر موجود ماورایی‌ و خیالین داخل اثرش هم واقعی‌ و باورپذیر به نظر می‌رسد. 

او موجودی می‌آفریند که از نگاه جامعه هیولایی خطرناک است، اما فی الواقع و در باطن انسانی نوپا و زخمی‌ست که تشنهٔ مهر و محبت و آغوش دیگری و پذیرش از سوی خالق [در ضمیر ناخودآگاه پدر] است. 

فیلم از لحاظ بصری غوغاست و عملاً جلوه‌گری می کند؛ رنگ ها  تشخص پیدا می کنند چرا که از دل ساختار و بافتار اثر می‌جوشند نه از دل نمادپردازی های تحمیلی بیرونی؛ نماها باشکوه‌ و چشم نوازند اما مطلقاً کارت‌پستالی نمی‌شوند، زیرا هر تصویر، وابسته به جهان خیالین دل تورو است. حالا در چنین جهانی، موجودی را می بینیم که سِیری انسانی دارد: از هیولایی افسانه ای به انسانی زمینی، از میل به دوست داشته شدن به فقدان عاطفی، از مِهرطلبی به اعمال خشونت و از رنجش و انتقامی خونین تا پذیرش زیستنی ابدی؛ این سیر درونی یادآور پرومته‌ای دیگر است: پرومته‌ای زنجیر شده میان نفرین زندگی و تمنای مرگ.  یکی از زیباترین و بهترین بخش های فیلم مواجههٔ موجود با پیرِ خردمند است؛ پیرمردی که نابینا است اما چشم بصیرت دارد از همین‌رو توان دیدن «حقیقت» را دارد، حقیقتی که مردم بینا از دیدن آن محروم‌اند. پیرمرد به موجود علاوه بر سواد خواندن و نوشتن و صحبت کردن، بخشش و مهربانی را هم می‌آموزد، و این بخشش همان آتشی‌ست که به قلب او منتقل می‌شود و او را در نهایت قادر می‌سازد که خالقش را نیز ببخشد؛ خالقی که این موجود را آفرید و سپس با بی رحمی رها کرد و تنهایش گذاشت. 

کمی دربارهٔ شخصیت پردازی ها، جنس روابط و نسبت‌ها:  مرگ مادرِ ویکتور محرکی‌ست برای رفتن ویکتور به سمت علم؛ نبود همیشگی مادر زخمی عمیق و جانکاه است که او را به سمت تلاش برای غلبه بر مرگ می‌راند. همچنین در فیلم‌ پدر ویکتور علاوه بر چهرهٔ سرد و صورتی سنگی رفتاری بسیار سخت‌گیرانه ای هم با ویکتور دارد، برخلاف رمان که پدر ویکتور مهربان است و غمخوار اوست. این تغییرات بی مورد عیب و ایراد کار است و گاه و بی گاه مسیر شخصیت‌پردازی ها را به طور کلی عوض کرده و به اثر آسیب های جدی وارد می کنند؛ به عنوان مثال این تغییرات نابجا تمامی روابط عاشقانه ی اثر را دستخوش اغراق‌های ناموجه می‌کنند، جایی که الیزابت به‌نحوی غیرمنطقی هم‌زمان به هر سه مرد قصه دلبسته می‌شود! یعنی هم عاشق برادر ویکتور یعنی ویلیام می شود و در آخر با او هم ازدواج می کند و هم عاشق خود ویکتور می شود اما به ویکتور می گوید این عشق ممنوعه است و راه به جایی نمی‌برد و در آخر عاشق موجودِ ویکتور می شود! این کشش‌ها هیچ سِیر درونی قابل قبولی ندارند چون که الیزابت به صورت طبیعی باید عاشق یک نفر باشد و دو نفر دیگر را پس بزند نه این که عاشق هر سه شخصیت باشد! 

از سوی دیگر، عاشق‌شدن موجود و عشق او به الیزابت هم با خواستهٔ او برای داشتن هم‌دمی جدید ناسازگار می‌شود؛ در واقع این هم یک ایراد دیگر اساسی فیلم است موجودی که از خالقش می خواهد یک همدم برای او‌ بیافریند هم زمان عاشق الیزابت هم است! در حالی که موجود باید به طور طبیعی عاشق یک نفر باشد و این تناقضی ست که منطق درونی روایت را عملاً مخدوش کرده و زیر سوال می‌برد.

در نهایت فیلم «فرانکنشتاین» مسیر خود را با تمامی کاستی ها و نواقصش تا مقصد نهایی می پیماید و از صرفاً یک فیلم بودن گذر کرده و سینما می شود و در این راه دست روی مباحث و مسائل مهمی اعم از مسأله‌ی تنهایی، مسأله‌ی آزادی، مسئولیت انسان در مقام خالق، اخلاقیات، جبر زندگانی و طلب مرگ خواهی می گذارد و با پرداخت به تمامی این مسائل در دل درام بیننده را با خود همراه می کند. 

فرانکنشتاین روایت عینی آزادی خواهی ای ست که در آخر نه به رهایی بل که به محکومیتی مادام‌العمر می انجامد؛ محکومیتی که تنها راه چاره اش چیزی جز پذیرش وضعیت پیش آمده از سمت خود موجود نیست.

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید