لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > ضد یادداشت > نقد > : لقالق میان خاطره و آرزو! | ضدیادداشتی بر فیلم “یک سفر بزرگ، جسورانه و زیبا” – ۲۰۲۵

لقالق میان خاطره و آرزو! | ضدیادداشتی بر فیلم “یک سفر بزرگ، جسورانه و زیبا” – ۲۰۲۵

| «نه خاطره، نه آرزو؛ سرگردان و معلّق در میانه» 

| ضدیادداشتی بر فیلم «یک سفر بزرگ، جسورانه و زیبا / ۲۰۲۵» 

| کارگردان: کوگونادا

| نویسندهٔ این متن: پـدرام روحـی 

| نمرۀ ارزشیابی: ۰/۵ از ۴ (½☆☆☆☆)

مشکل اصلی فیلم این است که از بی منطقی رنج وافری می‌ بَرد؛ فیلم بلاتکلیف است و پا در هوا. دوربین از طرفی می خواهد با واقعیت‌زدایی فضایی نه آلوده به وهم و ایلوژنیک بل که خیالین و فانتزیک مهیا کند که مطلقاً در این زمینه موفق نیست و از طرفی دیگر می خواهد رویدادهای نابهنجار و آنرمال درون اثر‌ را جایگزین رخدادهای بهنجار و طبیعی کرده و سپس این ملغمه را عادی جلوه دهد.  فیلم پر از ادا بازی های مثلا قاعده شکن مسخره ی پست مدرنیستی ست! صرفا برای این که هنجارشکنی کند و به قواعد سینمای کلاسیک نه بگوید! حال این کین توزی و خشم بی دلیل و عقده ی کارگزاران و علاقه مندان پست مدرنیسم و انتقام احمقانه شان از مدرنیسم و سینمای کلاسیک کی قرار است تمام شود خدا می داند! بگذریم؛

فیلم نه فانتزی می‌فهمد نه آرزو در حالی که این واژگان در عین تشابه و نزدیکیِ بار معنایی، تفاوت‌های بسیاری با یکدیگر دارند. ایجاب استفاده‌ی گل درشت از رنگ های اصلی (زرد، آبی و قرمز) چیست؟ رنگ ها در فیلم تقریباً هیچ کارکرد دراماتیکی پیدا نمی کنند. 

فیلم سِیری که باید را نمی پیماید؛ دوربین می خواهد این سفر بیرونی را تبدیل به یک سفر درونی کند و با ورود از درها و دروازه هایی که لزوم وجودشان در محیط های نامتعارف، کاملاً بی منطق است و هیچ محلی از اعراب ندارد مثلاً به روان و ناخودآگاهِ نصفه نیمه کاراکترهای علیل فیلم نقب زده و به گذشته و کودکی شان ورود پیدا کند اما در نهایت از انجام این امر عاجز می مانَد. ایده‌ی فیلم در سوبژه‌ی کارگردان سوژه‌ی بدی نیست بل که حتیٰ جذاب هم به نظر می رسد، اما در قاب تصویر چیزی که به بیننده ارائه می شود تصویری مخدوش و از دست رفته از ایده‌آل و نیّت فیلمساز است؛ هر چند که مشخصاً شخص کوگونادا هم اشراف کاملی به چگونگی و پروسه‌ی اجرا و ساخت حداقل این ایده به خصوص ندارد. 

تنها نکته‌ی مثبت فیلم آن به ظاهر خاطره ای ست که [دیوید] با بازی خوب «کالین فرل» در آن سکانس از پدرش به یاد می آوَرَد زمانی که خود او به پدرش دلداری می دهد؛ هر چند عیب این سکانس هم به مانند بقیه‌ی سکانس های فیلم این است که منطق درستی ندارد و ما منحصراً و متقن با یک خاطره بماهو خاطرهٔ تنها مواجه نیستیم! چرا که به واسطه‌ی لطف کارگردان و فیلمنامه نویس خاطرات صرفاً به یاد آورده نمی شوند بل که در تمامی خاطرات عملاً دست برده می شود، اما با همان منطق خام دستانهٔ غیر قابل باور و دارای عیب هم بارقه های احساسی خوب و اندازه ای در سکانس خاطره‌ی پدر خلق می شود. در واقع ما با ورود از درها به جهان های دیگری ورود پیدا نمی کنیم و قرار است به درونیات کاراکترها نفوذ پیدا کنیم اما عیب اصلی فیلم این است که این ورود ها و مشاهده گری ها را با دست بردن در خاطرات می آمیزد این گونه آن خاطرات دیگر تنها خاطره نیستند! بل که چیزی نزدیک به آرزو هستند، چرا که پای میل و خواستن و کنشگری و در نتیجه تغییر دادن خاطرات به این میدان بازی ذهنی باز می شود اما از طرفی دیگر تماماً آرزو هم نیستند! چرا که چنین اتفاقاتی در سوبژه کاراکترها رقم می خوَرد و نه در عالم واقع! پس می توان اینطور نتیجه گرفت که تصاویر سوبژکتیو کاراکترها نه تماماً تصویری انحصاری از خاطراتشان است و نه تماماً آرزوهایشان بل که چیزی میان این دو است و این عیب اساسی فیلم است. 

در نهایت یک سفر بزرگ، جسورانه و زیبا تبدیل به یک سفر ملال آور، بی منطق و بی سروته تبدیل می شود که تکلیفش با خودش مشخص نیست! فیلم لحن مشخصی هم ندارد و ترکیبی ناهمگون و ناممزوجی از همه چیز است! از سویی دیگر فیلم حتیٰ سویه گیری مشخصی هم نمی کند، فی الواقع نه با داخل شدن از درهایی که انگار دریچه هایی رو به ناخودآگاه هستند روانکاوانه می شود و نه با نزدیکی و شناختی که در ظاهر باید از خود و دیگری به دست بیاورند معرفتی و عاشقانه! اثر فقط ژانرها را تاچ می کند و از کنارشان رد می شود. 

در انتها به عنوان جمع بندی نهایی باید گفت کوگونادا هنوز نمی داند فیلم با یکی دو دیالوگ گل درشت و پند و اندرزهای آبکی شعاری سانتی مانتال مثلاً عاشقانه و نماهای کارت پستالی و فیلمنامه‌ی شلختهٔ در هم و برهم نه سورئال می شود، نه فانتزیک و مهم‌تر از همه، هرگز سینما نخواهد شد.

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید