| « ژائو و ملالی دیگر »
| نقد فیلم « همنِت »
| نمره ارزشیابی: 1.5 از 4 (½⭐)
| نویسنده: طه حـامـدی
«کلوئي ژائو» در سال 2020 و با درخشش فيلم «Nomadland» به شهرت زيادي رسيد. در سال 2021 نيز يکي از آثار استوديو مارول تحت عنوان «Eternals» را کارگرداني کرد که با اقبال چنداني مواجه نشد. پس از 4 سال با فيلم «Hamnet» به عرصه فيلمسازي بازگشت. فيلمي که از نظر بسياري جزو آثار برتر سال 2025 بود. اما فيلم آنگونه که ستايش ميشود موفق بوده است؟
فيلم تکليف خود را با بيننده مشخص نميکند، آيا درباره اگنس است؟ درباره شکسپير است؟ هردو؟ از دست دادن؟ بالا و پايين زندگي؟ تقريبا هيچکدام نيست حال آنکه تلاش ميکند همگي باشد. اما فيلم بيش از هرچيز درباره زن بودن است. زنانگي خاصي در طول فيلم بخصوص در دو پرده اول حاکم است که بطور طبيعي مخاطب مرد را پس ميراند. از آنجا برايش قابل درک نيست، به نوعي يک نوع فيلمسازي زنان براي زنان است. فيلم تقريبا بطور کامل تمرکزش را روي اگنس ميگذارد. از سکانس اول تا لحظه پايان. داستان سعي دارد غم از دست دادن همنت را بيان کند اما به واقع ما چقدر خود شخصيت همنت و ارتباط وي با خانواده اش را در فيلم داريم و اين روابط چقدر پرورش داده میشوند؟ فيلم بيشتر درگير قابهاي زيباست تا پرداخت اين موضوعات.
از طرفي پرده اول فيلم تقريبا اضافي است. مراحل آشنايي و ازدواج ميتوانست از طرح فيلمنامه کنار برود تا بيشتر روي مسئله سوگ و از دست دادن تمرکز کنيم. همچنين اينکه پرده اول روايت جذابي هم در ذات خود ندارد و بيشتر يک قصۀ تکراري بارها ديده شده با يک ساخت کشدار و حوصله سربر است.
جلوتر که ميرويم فيلم کم کم خود را جمع ميکند اما تا مرگ همنت رسما يک مسترکلاس مادر بودن است، هرچند که مادر بودن در فيلم Spencer محصول 2021 است که جلوهاي واقعي ميیابد نه با اين اداها، پس بهتر است بگويیم فیلم “زن بودن آنهم از ديدگاه خانم ژائو” است. از سوي ديگر شخصيت اگنس بطور واضح بيان نميشود، قطعا مشخص است که او يک زن عادي نيست و به اصطلاح حالات يک فرد مديوم را دارد. اما اين مسئله سعي ميشود که در لفافه بيان گردد و توضيحي دقيقي از آن نداريم، مشکل اينجاست که فيلم تکليف خود را ميان فانتزي و درام تاريخي مشخص نميکند، و حتي ژانر ترکيبي نيز نيست، بيش از هرچيز بلاتکليف است.

هرچه جلوتر ميرويم اوضاع فيلم بهتر ميشود، فيلم چند سکانس درخشان دارد، ابتدا مرگ همنت است، اما منظور لحظه جان دادن در آغوش مادر نيست، جايي که واقعا بار دراماتيک ميبينیم، ورود شکسپير به خانه و مواجهه با جسد فرزندش است. پس از آن سکانس کوتاه تمرينهاي نمايشنامه هملت را داريم که چهره همزمان ناراحت و خشمگين پل مسکال مخاطب را بهت زده ميکند. و در نهايت نيز سکانس پاياني فيلم که بشدت ماندگار است.
آنچه در فيلم بغض در بيننده برميانگيزد بيش از ناراحتيهاي اگنس، گريهها و خشم ويليام است. يکي از بدترين سکانسها مربوط به جايي است که شکسپير بعد از مرگ همنت در حال ترک خانه ميباشد و با واکنش عصبي اگنس مواجه ميشود. بارها اين قضيه در فيلم تکرار ميشود گويي کاراکتر اگنس محقتر است که انگار مادر بودن بر جايگاه پدري فضيلتي چند ميليون برابري دارد. در نتيجه کاراکتر«ويليام شکسپير» جداي از توسريخور بودنش به نوعي بي عار نيز تصوير ميشود. در اينجا نياز لازم به ذکر است که نگارنده ضد زن نيست بلکه صحبت عليه فمينيسم بيمنطق و خود والا-پندار است. اگر قرار بر برابري باشد، بايد گفت که فيلم کلوئي ژائو تقريبا موضع برابری ندارد.
آنچه در فيلم مهم است، بار دراماتيکي است که در چند پلان داريم، اما متاسفانه فيلمساز با ريتم پايين هميشگياش در بسياري از بخشها اين بار دراماتيک را نابود ميکند. در سينما آنچه واجب است به موقع بودن است، نميشود از مخاطب، به ويژه مخاطب امروزي انتظار داشت که دقايق طولاني يک سکانس بدون ديالوگ و بدون اکت را تاب آورد و از آن لذت هم ببرد. در اين ميان بازي جسي باکلي از موارد مثبت فيلم است، هرچند که «پل مسکال» نيز درفيلم ميدرخشد. طراحي لباس و صحنه پردازي ها نيز چشمگيرند.
در نهايت بايد گفت «همنت» فيلمي نيست که تا اين حد ستايش شود. اما فيلم بدي هم نيست. مشکل اساسي در کارگردان و جهتگيري خاص و البته سبکِ کاري اوست. اما چيزي که فيلم را نجات ميدهد، بازيهاي خوب و لحظههايي است که بيننده بطورغريزي يا احساسي درگير همذاتپنداري ميشود. تقريبا هيچکدام از شخصيتها آنقدر دوست داشتني نميشوند که ما درگيرشان شده و برايشان ناراحت بشويم بلکه اين ناراحتي در ما از حس امکان شرايط مشابه برميآيد. ژائو اگر نام فيلمش را به “زندگي اگنس” تغيير ميداد و کاراکتر شکسپير را هم به بهانه سفربه لندن از فيلم حذف ميکرد، هم خودش راحتتر بود و هم فيلم دقيقتر به اهدافش ميرسيد و هم آن سکانسهاي فاقد جذابيت مربوط به آشنايي و ازدواج را نداشتيم.
اما بطورکلي سمت و سويي که فيلم ميرود آن را به اثري تبديل ميکند که براي بيننده عام غيرقابل تماشا و براي منتقد نيز قابل بحثهاي بسيار است. کافي است سکانس مربوط به صحبت پرنسس دايانا با فرزندانش در فيلم اسپنسر را کنار فيلم همنت بگذاريم، با يک تفاوت عجيب در درام پردازي مواجه ميشويم. کاري که پابلو لارائين در اسپنسر ميکند لحظه به لحظه ما را با کاراکتر دايانا همراه و همذات نگه ميدارد، چيزي که متاسفانه در همنت نميبينيم. فيلم بيشتر از دراماتيک و تراژيک بودن برپايه يک تقليد از اين دو بنا شده و اثر در واقع چيزي که سعي ميکند بنماياند، نيست.


