لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > ضد یادداشت > نقد > : ضدیادداشت فیلم نبرد پشت نبرد

ضدیادداشت فیلم نبرد پشت نبرد

| « جهت‌دهی؟ یا آگاهی‌بخشی؟ »
| ضدیادداشت « نبرد پشت نبرد »
| نویسنده: طـاها حامـدی
| نمره ارزیابی: 2.5 از 4 (½⭐⭐)

آخرین اثر کارگردان “خون بپا خواهد شد” و “رشته خیال” فیلمی‌است عجیب، که به‌جهت بررسی آن باید به ناچار، نگاهی فرامتنی داشت. در “نبرد پشت نبرد” صرفا بحث روایت یک داستان جذاب و مهیج نیست، فیلمساز به جهان واقعی و درگیری‌های همه روزۀ آن می‌پردازد و همچنان مخاطب را نیز با طنز گیرا و کاراکترهای جذاب و روایت خوب همراه خود نگاه می‌دارد.

“نبرد پشت نبرد” عنوان مناسبی برای فیلم است. آغاز فیلم را دقت کنید، قصه با اعضای فرنچ75 شروع می‌شود، گروهی انقلابی در دل ایالات متحده که از مهاجران تشکیل شده و عملکردی آنارشیستی دارند. زمانی‌که از پیش داستان عبور می‌کنیم و به زمان حال می‌آییم، با نیروهای سرهنگ لاکجا (با بازی شان پن) و البته گروه “ماجراجویان کریسمس” مواجه‌ایم. گویی نبرد اول مربوط به مهاجران انقلابی و دومین نبرد متعلق به سفید پوستان آمریکایی ست.

فیلم بطور کلی از یک افراطی‌گری صحبت می‌کند. در نیمه اول افراط گروه فرنچ 75 را می‌بینیم که شاید بتوان گفت اوج آن در صحنه‌ایست که پرفیدیا آن نگهبان بانک را می‌کشد، و افراط در نیمه دوم به آمریکایی‌های نژادپرست می‌رسد. به‌طور مثال جلسات گروه ماجراجویان کریسمس و دیالوگ‌هایشان نفرت‌آور هستند و صحنه‌هایی که از کودکان زندانی می‌بینیم و یا رفتار بی‌رحمانه و سرخود افراد لاکجا.

بحث دیگر که در خصوص فیلم مطرح است این است که در این تقابل ایدئولوژیک، کدام گروه محق هستند؟ زمانی که هردو درحال انجام یک عمل افراط گرایانه‌اند آیا اصلا می‌توان به کسی حق داد؟ زمانی که فیلمساز دو دیدگاه در تقابل را برای مخاطب مطرح کند و بی طرف بایستد تا ما بعنوان بیننده تصمیم بگیریم، فیلم به جهت درستی می‌رود. اما اندرسون جهت‌گیری می‌کند.

کاراکترهای سمپات از گروه فرنچ 75 هستند و حتی پایان‌بندی هم به نفع این گروه تمام می‌شود، آن کورۀ جسد سوزی اواخر فیلم برایمان رفتار نازی‌ها را تداعی می‌کند. و از آنطرف پایان خوش پدر و دختر. ما ناخودآگاه به‌سمت دوست داشتن کاراکترهای شورشی فیلم گرایش پیدا می‌کنیم. پس فیلمساز در روایت خود بی‌طرف نیست و جهت‌گیری مشخصی دارد. اندرسون ما را در جهان فیلم رها نمی‌کند تا خودمان درست و غلط را نتیجه گیری کنیم بلکه به فکر مخاطب جهت می‌دهد. آن‌هم در جهانی که تمام شخصیت‌ها درحال رفتن به مسیر اشتباه هستند و این چیزی است که خود داستان در پرده اول به ما نشان می‌دهد.

اما در ساختار سینمایی خود فیلم نسبتا خوب عمل می‌کند. به‌شخصه (مخصوصا با توجه به تایم بالای فیلم و نیز آثار پیشین کارگردان) انتظار یک افت ریتم شدید را داشتم اما “نبرد پشت نبرد” فیلمی است که توان نگه داشتن مخاطب را دارد. فیلم از بخش پیش داستان برای گرم کردن مخاطب بهره می‌برد، و یک قصۀ خطی مشخص و معین را می‌گوید. اگر روایت غیرخطی بود، جدای از احتمال افت ریتم مسئلۀ گیج شدن و ارتباط نگرفتن مخاطب با آن وجود داشت.

همانطور که گفته شد فیلم توان نگه داشتن ما را پای خود دارد. اما اینجا پل توماس اندرسون، از کش‌دادن‌های همیشگی‌اش صرف نظر نکرده (هرچند کمتر از دیگر آثارش است) شاید بهتر بود فیلم با لاکجا تمام شود، و یا حداقل متن تکراری آن نامه پایانی را نشنویم. شاید بهتر می‌شد اگر باب صرفا نامه را به دخترش می‌داد و تمام؛ چون عملا متن آن نامه آن‌هم در لحظات پایانی کارکرد خاصی ندارد که مخاطب مجبور به شنیدنش باشد.

سکانس تعقیب و گریز پایانی بخاطر کارکرد اول شخص دوربین جذاب ارائه شده اما طولانی می‌شود و از جایی تبدیل می‌شود به تکرار پشت تکرار – نه نبرد پشت نبرد – و هیجان فروکش می‌کند.

دیکاپریو یکی از بهترین و متفاوت‌ترین نقش آفرینی‌های خود را ارائه داده و البته شان پن نیز در نقش سرهنگ لاکجا درخشان است. چیس اینفینیتی(Chase Infiniti) در اولین حضور سینمایی‌اش، در نقش «ویلا»، موفق به ارائۀ خوبِ نقش شده و احتمال می‌رود که در آینده اسم او را بیشتر بشنویم.

درنهایت با گفت که پل توماس اندرسون فیلم خوبی ساخته، که اگر نقطه دید خودش را در فیلم وارد نمی‌کرد و صرفا این تقابل ایدئولوژیک را به‌عنوان جنگ‌های پی‌درپی به مخاطبش ارائه می‌داد تا بیننده خود بتواند بدون کشش دراماتیک خاصی، تصمیم بگیرد، فیلم می‌توانست یک اثر بشدت قوی باشد.

One Battle After Another Poster

دراینجا بحث این نیست که فیلمساز حقِ داشتن یک نوع تفکر خاص را ندارد؛ مسئله این است که زمانی دو تفکر افراطی به یکدیگر می‌رسند و درجهان واقعی نیز هرکدام پیروانی دارند، آیا فیلمساز به عنوان کسی که با اثر خود توان تاثیرگذاری بر جامعه دارد، باید عامدانه و آگاهانه طرف یکی از این گروه‌ها را بگیرد؟ یااینکه صرفا بازنمایی خود را انجام داده و تصمیم را به عهده مخاطب بگذارد؟

بطور خلاصه اینکه وظیفه هنرمند بیشتر آگاه و بیدار کردن مردم جامعه است، نه طرفداری از یک تفکر که به درستی نیز در اثر تشریح و توضیح نشده است. اگر اندرسون در فیلمش حق را به فرنچ 75 می‌دهد باید دلیل آن‌را برای بینندۀ جهانیِ خود، به صراحت و با منطق توضیح دهد. و اگر بی‌طرف است، خارج از جهان فیلم بایستد و واقعا بیطرفانه بازنمایی کند. قبل از هر جنبش اجتماعی، جامعه باید آگاهانه از خود بپرسد که آیا در شرایط کنونی اقدامات ما ضرورتی دارد؟ و اگر جواب مثبت است، چه نوع اقدامی و در چه سطحی؟

ما در “نبرد پشت نبرد” با انسان هایی طرف هستیم که درون یک گرداب بی‌انتها گیر کرده‌اند. جامعه‌ای که پاسخ هر مشکلی را در اسلحه، کشتار و هرج‌ومرج می‌بیند؛ چه «فرنچ75» و چه ماجراجویان کریسمس. هردوبه بیراهه می‌روند و البته دراین مسیر حدود کمتر از سه ساعت سرگرمی و هیجان برایمان به ارمغان می‌آورند. و از لحاظ ساختار بار دگر به یادمان می‌آورد که «همه آنچه برای ساخت یک فیلم نیاز داریم یک دختر و یک اسلحه است.» (نقل‌قولی از ژان لوک گدار)

و البته این تلنگر فیلمساز را نیز فراموش نکنیم که ” رؤیای آمریکایی” وجود ندارد. مصرف‌گرایی به ناآگاهی می‌انجامد و ناآگاهی به حماقت، و در نهایت فروپاشی یک جامعه از درون.

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید