| « تنِ شریفِ آدمـی »
| ضدیادداشت فیلم « فـرانکـنشتایـن »
| نویسنده: طـاها حامدی
| نمره ارزشیابی: ⭐⭐⭐ (3 از 4)
«فرانکنشتاین» در سال (1818) منتشر شد و در پس از (207) سال هنوز یکی از مهمترین آثار ادبیات داستانی جهان بشمار میرود. «مِری شِلی» نام دیگر رمان خود را “پِـرُومته نوین” گذاشت. در اساطیر یونان، در میان جنگ بزرگ میان تایتانها و خدایان، سه تایتان یعنی اوکئانوس (تایتان اقیانوسها)، هلیوس (تایتان خورشید) و پرومتئوس (تایتان خرد و دانایی) به همنوعان خود خیانت کرده و پس از جنگ نیز در میان خدایان الیمپوس به جایگاهی میرسند.
در زمانهای که بشریت هنوز به کشف آتش نرسیده، پرومتئوس تصمیم میگیرد بهجهت کمک به انسان، آتش الیمپوس را به زمین بیاورد، او در نهایت دست به این اقدام زده و آتش را به بشر هدیه میکند. زئوس (پادشاه خدایان) این اقدام او را به منزله تخطی از قوانین و خیانت دیده و پرومته را در کوهی به زنجیر میکشد و یک عقاب غول پیکر را مامور میکند تا هر روز گوشت بدن او را بخورد و بدن پرومته مجدد تا روز بعد و بازگشت پرنده، رشد کند و این عذاب آنقدر ادامه یابد تا پرومته پیشگویی خود در خصوص مرگ زئوس و نابودی الیمپوس را برملا کند.
«مری شِلی» از این جهت که آمدن آتش را عامل گوشتخوار شدن بشریت میدانست عمل پرومته را نکوهیده در نظر گرفت و کاراکتر «ویکتور فرانکنشتاین» را به این شخصیت اسطورهای تشبیه کرد. فیلم نیز در دو دیالوگ به زیبایی به این مفهوم اشاره کرده و شخصیتهای فیلم ویکتور را به پرومتئوس تشبیه میکند. عذابی که او برای بقیۀ عـمرش میکــشد نیز مشابه اسطورۀ پرومته است.

گیرمو دلتورو فیلمسازیست که سالها درگیر بازنمایی هیولاهای گوناگونی در آثارش بوده. موجوداتی غیرانسان که ویژگیهای انسانی دارند. به “هِلبوی” نگاه کنید، کودکی برخواسته از دل جهنم که در میان انسانها زیست میکند و برخلاف ریشههای شیطانیاش تصمیم به مبارزه با شیاطین گرفته و خود انسان بودن را بر میگزیند. یا «پینوکیو»، پسر بچۀ ساخته شده از چوب که روح و قلبی دارد که از سایر کاراکترها انسانیتر است و احساسات ما را بر میانگیزد. و در نهایت فیلمساز به سراغ یکی از خاصترین منابع اقتباس برای جهان فکری خود میرود. فرانکشنتاین «2025» نه یک اقتباس خط به خط از رمان است و نه یک اقتباس آزاد، دلتورو همزمان که وفاداری خود را به منبع حفظ میکند، دنیای خود را میسازد.
زمانی که ویکتور به درون کشتی میآید تا قصه خود را بیان کند، اولین دیالوگهایش مفهوم کلی داستان را بیان میدارند. میگوید: “من این هیولا را خلق کردم”. این تمام مفهوم قصهاست. اینکه ما آفرینندۀ هیولاهای خود هستیم. هیولاها بدنیا نمیآیند بلکه در طی فرآیندی تبدیل به چیزی میشوند که آنرا بعنوان هیولا میشناسیم. از همان اولین روزهای خلق شدن، ویکتور با مخلوق خود بدرفتاری میکند، سپس تلاش برای نابودی او میکند، هیولا به کلبهای پناه میبرد و در آن میان نیز تنها کسی که او را “دوست” خطاب میکند پیرمردی که چشمانش نمیبیند، و با اینحال بصیرتی دارد بسیار بالاتر از دیگر انسانهای اطرافش.
در نهایت هیولا باز هم طرد شده و تنها رها میشود و ناامید از مرگ و نیز ارتباط با بشر، از خالق خود تنها یک درخواست میکند که آنهم مورد قبول قرار نمیگیرد. او موجودی است که از بدو خلقتاش هرچه تلاش کرده به بنبست رسیده و گویی جایی در میان انسانها ندارد و راهی هم به جهان مردگان ندارد. ویکتور تنها خالق او نیست، تک تک مردمی که بدون شناخت و بیدرنگ علیه او جبهه میگیرند، خالق این هیولا هستند.
هیولایی محصول مشترک اعضای بشر است، و آن خوبیای که در نهایت در درون او میماند نیز محصول رفتار آن نیک-پیرمرد و البته الیزابت است. در نهایت فیلم این حس را بخوبی در ما میسازد که هیولا صرفا قربانی نمیگیرد بلکه خودش بزرگترین قربانی است. قربانیِ انسانی است که فکر میکند میتواند نقش خدایی ایفا کند. ویکتور تنها بواسطۀ الکتریسیته و علم پزشکی هیولا نمیسازد او با تصمیماتی که پس از زندگی بخشیدن به مخلوق میگیرد اینکار را میکند.
اسکار آیزاک انتخاب خوبی برای نقش ویکتور بوده و با جذابیت تمام نقش یک دانشمند دیوانه را ایفا کرده، در کاراکتر او میتوان بخوبی ترکیبی از غرور، شکست، پشیمانی و اشتیاق را دید. گیرمو دلتورو، باری دیگر ما را به جهان فانتزی تاریک خود میبرد. و ترکیبی از روایت نسبتا قوی و زیبایی بصری چشمگیر را برایمان به ارمغان میآورد که ترکیب شده با بازیها و سینماتوگرافیِ خوب. در واقع گویی مفاهیمی را که ترکیبی از تفکر خود و نویسنده اصلی است در یک کاغذ کادوی زیبا و خوشرنگ و لعاب پیچیده، در حین باز کردن کادو لذت میبریم تا در نهایت به مفهوم تلخ برسیم.
در نهایت باید گفت که فیلم تمام آن چیزی است که از فرانکنشتاین به کارگردانی گیرمو دلتورو انتظار میرفت. و فیلم در همین سطح میماند، تبدیل به یک شگفتی نمیشود، صرفا یک اقتباس درخور از یک رمان ویژه است. اقتباسی که ضرورت آن احساس میشد، زیرا که با وجود حضور متعدد کاراکتر هیولا در مدیومهای هنری مختلف و نیز اقتباس سینمایی گوناگون هیچ زمان داستان کامل «مری شِلی» را با این کیفیت سینمایی نداشتیم. و دلتورو این نیاز را برطرف میکند. فیلم حاوی معانی و مفاهیم بسیار عمیق و درخور توجهیاست اما از رمان فراتر نمیرود. گویی تفکر مری شِلی و دلتورو به یک تلاقی رسیده و کارگردان صرفا بازنمایی رمان را کافی دانسته و آنرا به شکلی زیبا به بیان سینمایی درآورده است، اما ارزشی ورای داستان اصلی به فیلم نیفزوده.
داستان ویکتور و هیولایش تلنگری به بیننده میزند که هر اکت ما در جهان پیرامون، عواقبی بدنبال دارد. شاید بسیاری از ما در طول زندگی هیولاهای خود را ساخته باشیم و از آن مخلوق شوم خود ضربههای جبران ناپذیری خورده باشیم.
فرانکنشتاین روایتی است از مفهوم انسان بودن و هیولا بودن و معیار تعیین این دو. همان مفهومی که سالهاست ذهن گیرمو دلتورو را به خود مشغول کرده است. آیا صرف تولد بعنوان انسان، یعنی وجود انسانیت فضیلت است؟ آیا هیولاها به صرف یک برچسب شیطانیاند؟ یا اینکه در سرشت همه یکسانند و در طی مسیر زندگی تبدیل به موجود خیر و یا شر میشوند؟ شاید بتوان تمام سینمای دلتورو را در همین جمله از فیلم “کوچه کابوس” خلاصه کرد: ” آیا او یک انسان است؟ یا یک هیولا؟”


