لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > ضد یادداشت > نقد > : ضدیادداشت در دستان دانته

ضدیادداشت در دستان دانته


| ضدیادداشت فیلم « در دستان دانـته »
| نویسنده: آریاباقـری
| نمره ارزیابی: صفر از چهار

وقتی می‌گوییم ” در دستان دانته ” یعنی هم دانته سوژگی یافته و هم آنچه درون دستان اوست، تشخص یافته است. اهمیت ماجرا آنجاست که چون در دستان شخصی مثل دانته بوده، و با دستان دانته گویی سرشته شده، آن مساله مهم شده است. اما فیلمِ در دستان دانته، به این اهمیت باور ندارد. اصلا آن را قبول ندارد. لذا هیچ چیزی نیست جز نگاهی رهاشده و خنثی به دانته، زیست هنریِ او و آثار شگرف همو. در فیلم هیچ کدام از موارد بالا تبار و ارزش پیدا نمی‌کنند. در نتیجه ارزش آثارش – منهای خودش – به آینده، به فراتر از زمان حیاتش برگردانده می‌شود. یعنی فیلم از زمان دانته شروع نمی‌شود، بلکه به آن رجعت می‌کند.

تلاقی دو زمانِ امروز و دیروزش اما بی‌معنی است. وقتی نه به دانته نزدیک می‌شود و نه رنج‌های او مساله است. هم دانته و هم متعلقاتش را معلق می‌گذارد. اثر، دیگر حول محور هوش دانته، متن ادبی و یا قلم فراموش‌نشدنی او نمی‌چرخد، بلکه روایت دلال‌هایی وحشی و سنگدلی‌است که برای مقاصد خود از روی هر نعشی – حتی نعش دانته – عبور می‌کنند. قرار است از توازی تصاویر سیاه‌وسفید-رنگی نوعی دوزمانی تداعی شود، تا مثلا نوعی تناسخ را عینیت بخشد. اما آنچه هست، به طرز اجتناب‌ناپذیری آزارنده است.

فیلم از میانه تازه می‌تواند منطق این دو‌-رنگی بودنش را برای مخاطب جا بیندازد. گویا تصاویر رنگی و سیاه‌و‌سفید باهم نسبت دارند. عیب دیگر آن است که منطقا و معمولا تصاویر سیاه و سفید چون قدیمی جلوه می‌کنند بیشتر به گذشته مربوط می‌شوند، و تصاویر رنگی که شامل رنگارنگی و نور هستند حس حضور در امروز می‌دهند. منطقا این باید باشد اما در فیلم، معکوس است و این تصاویر رنگی‌اند که برای گذشته جلوه می‌کنند. همین مساله اختلالی در شناخت و مانعی برای ارتباط مخاطب با فیلم می‌شود. از لحاظ موضوعی نیز سوژه فیلم به سختی برای بیننده مهم و جذاب می‌شود.

فیلم دو ساعت و چهل دقیقه است اما با مازاد زمانی که دارد با سه‌چهارم اثرش مخاطب را به راحتی کرخت می‌کند. به تعبیری، لحظات جدی فیلم میان قسمت‌های زائدش خورده شده است. برای همین مخاطب نمی‌داند دقیقا کدام سکانس مهم است و خط روایت را ناخواسته گم می‌کند. فیلم نه حدیث نفس دانته است، نه روایتی مربوط به دانته. جبهه‌گیری فیلم مربوط به دلالان است و جنگ آنان بر سر ثروتی که به اسم دانته قمار می‌کنند. اخلاقیات در فیلم بهانه است، چه برای روح انسان‌ها و چه برای روح آثار هنری. فیلم هردو را با قیمتی ناچیز می‌فروشد. نخست روح آدمی را و سپس روح آثار هنری را. به همین علت اثر خیانت به دانته محسوب می‌شود. چرا که اثر هنری، اول برای انسان است و مقام انسان بسیار والاتر از اثر هنریست.

اما فیلم وقتی در پاره نخست به ناجوانمردانه‌ترین شکل ممکن انسانی را می‌کشد، مخاطب نمی‌تواند از او غافل شود و چشم به آثار هنری دانته افکند. این ذات سینماست که انسان مهمتر از هر شیء‌ای می‌شود. فیلم در همان آغاز از در آنتی‌پاتیک با مخاطب سخن از دانته می‌گوید – که اگر خود دانته هم زنده بود از اثر دلزده و مأیوس می‌شد. در فیلم نه خبری از اسفار است و نه خبری از ویرژیل و تمام مختصات سه‌گانه کمدی‌الهی. نه برزخ می‌فهمد -و می‌سازد-؛ نه دوزخ می‌فهمد – و می‌سازد-؛ و نه بهشت – اساسا بهشت که هیچ.

فیلم در برزخی زمانی-روایی سردرگم است. و  مشخص نمی‌کند که این سفر کیست؟ فیلم آیا درباره شخصی به نام نیکی است؟ و سلسله دست‌نوشته‌هایی که از جناب دانته پیدا کرده است؟ حال اینکه آن دست نوشته چیست و چه نسبت و سنخیتی با کاراکترها و حتی مخاطب پیدا می‌کند؟ همه پادرهواست. در نگاه اول میگوییم فیلم حدیث مرگ است و مرارت؛ حدیث دلدادگی و دلبردگیست؛ و یا شاید روایت ملال و مرارت دانته‌ایست که رنج‌هایش در قرون وسطی قرار است وجه‌شبهی در دنیای امروزی پیدا کند؛ اخلاقیات را اداپته کنند و به شرارتی جبران‌ناپذیر از بشر امروز دست‌یازی کنند.

چنانکه دوزخ را در روی زمین محقق کند و نه آنچه ویرژیل در زمان‌هایی دور به اعماق آن سفر می‌کرد. آیا فیلم قرار است یک بازآفرینی تمثیلی از اشعار دانته شود؟ اگر بله؛ چگونه؟ و اگر نه؛ ایجاب وجود دانته در چیست؟ می‌توانست جای او میلتون باشد یا گوته – چه فرقی بود؟ چنانکه داستان، تلویحی از اشعار اوست که صورتی مثلا پست‌مدرن و ناچیز به خود گرفته است.

می‌شد دانته را امروزی و یا حتی عصاره تفکرش را آداپته و بررسی کرد. می‌شد فیلم در دستان دانته، اثری زیبا؛ اثرگذار و انسانی باشد در پاسداشت هنر و در پاسداشت کرامت انسانی. برای آدمی که در نبرد جانفرسای زندگی، کم آورده است، و در گرانیگاه‌های هولناک اخلاقی سنگ زیرین آسیاب شده است، تا برای شریف و اصیل زیستن و برای پیدا کردن راه صحیح برای رستگاری و زیستن، گویی در روی زمین همواره از گردنه بهشت‌ها؛ دوزخ‌ها و برزخ‌ها در گذر است.

فیلم می‌توانست تابه‌تای زیست دانته جلو رود. زیست دانته را با زیست آدمیان عصر امروز قیاس کند، به پرسش‌هایی مهم اخلاقی پاسخ دهد و با کراس‌کات و تدوینی موازی به بررسی موضوعات مهم اخلاقی و هستی‌شناسانه‌ پاسخ دهد. موضوعاتی که هم در عصر دانته رنگ داشتند و هم در عصر رنگی دارند. فیلم می‌توانست مرهمی برای زخم‌های چندهزار ساله بشر – از عصر دانته تا کنون – باشد‌. حتی فیلم می‌توانست نسبت‌سنجی کند و به سنخیت آثار دانته با مردم عصر پست‌مدرن بپردازد. اینکه آیا آنان زیستی از ویرژیل در کمدی الهی خواهند داشت و برایشان سفر او مسأله می‌شود یا خود در عصر امروز بدل به ویرژیل می‌شوند.

فیلم می‌توانست از جای‌جای کمدی الهی اقتباسی ادبی یا تلمیحی بصری کند. اگر چنین می‌کرد شاهکاری شگرف بود، اما دانستن این نکته گویا برای کارگردانان در دستان دانته گزاف است، این نکات برای آنان نیست و بهره‌ای از این نکات ندارند. وگرنه با دانته و اقتباس از آثار او می‌توان بهترین‌ها خلق کرد. ذهن خالق و پیشرو، نگاهی تیزبین و مهارتی شگرف در اقتباس و آفرینش هنری می‌خواهد که سازندگان در دستان دانته از آن نصیبی ندارند.

متاسفانه فیلم چنین نشد و در نهایت آنچه در فیلم شد مجموعه‌ای از شخصیت‌هایی ناکارآمد و خونریز است، با گفتارهایی تعلیمی، داستان‌هایی بی‌سبب و سیری ازهم‌گسیخته، و تلویحی از زندگانی دانته برای مطامع خونخوارانی که به اسم گرامیداشت ارزش هنری، هیچ ارزشی برای انسان قائل نیستند.

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید