| «دو ساعت یاوهنُمایی، برای یک تبلیغ چیپس!»
| ضدیادداشتی بر فیلم «شقایق نعمانی / ۲۰۲۵»
| کارگردان: رونان دی لوئیس
| نویسندهٔ این متن: پـدرام روحـی
| نمرۀ ارزشیابی: ۰ از ۴
با نگاه سطحیِ نماد زده و رویکرد تقلیل یافتهٔ از تحلیل و واکاوی جدی به بافتن و پَرت گویی و البته با یک ایگوی باد کردهٔ متوهم که هم از توهم همه چیز دانی و هم از نداشتن عقل معین رنج وافری می برد باید بگوییم بله این فیلم شاهکار است.
فیلم بهشت بَرین نمادبازان است، چرا که در این فیلم هرچیزی نماد چیز دیگریست و اگر از عاشقان نماد باشیم این فیلم کوهی از نمادها را در دل خود جا داده که خوراک خوبی ست برای جماعتی که جز «نماد» به چیز دیگری در اثر هنری اهمیت نمی دهند و معمولاً از این جملهی کلیشه ای فرمولایز شدهی:« این نماد آن است پس فیلم شاهکار است» به این نتیجه می رسند که فیلم نظیر ندارد و بهترین فیلم ساخته شده در تاریخ سینماست.
بگذریم؛ این بار فیلم نه روی شوک که روی نماد سوار است، که ایکاش روی همان شوک سوار بود! نمادبازی های کودکانهٔ پسر جناب دی لوییز در جای جای اثر به چشم می خورَد؛ از عنوان اثر گرفته تا خانه و حتیٰ طبیعت. خود عنوان از دو جهت محل بحث و مناقشه است؛ هم از نظر بار معنایی که مخاطب را به خطا می اندازد و هم از نظر ایجاب و لزوم استفاده از این عنوان به خصوص که هیچ ربطی به اثر ندارد. اما اگر بخواهیم از نگاه نمادشناسانه راجع به فیلم ببافیم دستمان تا صبح باز است آن قدر که می توانیم یک تولیدی بافندگی بزرگ به برکت وجود این فیلم راه اندازی کنیم و خلاصه با اینچنین نگاهی باید بگوییم که شقایق نماد فقدان است و خانه هم از نگاه نمادبازان کارکشته و تیزبین حتماً نماد تنهایی ست و طبیعت هم نماد آزادی ای که از «ریِ» بزرگوار دریغ شده. با این چنین خوانش سفیهانه و مبتدیانه ای می توانیم راجع به هر چیزی در این فیلم ببافیم و با ارجاع های بی ربط به یکدیگر حتی گودرز را به شقیقه هم ربط بدهیم! حتماً آن چیپس خوردن های مسخرهٔ بازیگران از جمله جناب دی لوییس و همسرش در فیلم یعنی نسا هم نماد خوردن اما سیر نشدن تلقی می شود! و خود چیپس هم نماد بیهودگی و پوچی و روتین زندگی ست.
خیلی هم عالی؛ پس اصلاً دیگر چرا فیلم را نقد کنیم؟ همه چیز عیان، واضح و مشخص است و نمادها خودشان در حال فریاد زدن و توی بوق و کرنا کردن معناهای مختص به خودشان هستند!
در دو سکانس مجزا همان طور که بالاتر گفته شد چیپس خوردن ری و نسا را می بینیم که به طرز عجیب و باورنکردنی ای به اثر بی ربط هستند و جدای از اثر می ایستند! سکانس هایی با رویکردی کاملاً تبلیغاتی که مثلاً قرار است تحت عنوان «پروداکت پلِیسمنت» در اثر وجود داشته باشند تا خیلی زیرپوستی در جریان و در عمیق بافتار اثر برند چیپس {بِیکرز} را هم تبلیغ کنند؛ اما مشکل اینجاست که این اتفاق هیچ ضرورت روایی یا دراماتیکی چه در متن و چه در تصویر ندارد و به قدری وصله پینه ای و الصاقی ست و آنقدر توی ذوق می زند و دم دستی، سطحی و رو برگزار می شود که تماشاگر را با شدت و حدت بسیار زیادی پس می زند.
فیلم حتیٰ یک خط قصه ندارد! جهان اثر مطلقاً باورپذیر نیست و فیلم در شعارهای سطحی و کارت پستال بازی های بدون ایجاب ناشیانه و نمادبازی های خام دستانهی جناب کارگردان خلاصه میشود. بازی اگزوتیک و رو به عقب دنیل دی لوییس عملاً هیچ کاری با مخاطب نمیکند. اثر مطلقاً شخصیت نمیسازد، چرا که وجودیت هیچی کاراکتری شکل نمیگیرد تا با او همذاتپنداری کنیم و فقط با ماقبل تیپ هایی که گویی از غار بیرون آمده اند طرف هستیم. نه نسا و تنهایی اش برایمان مسأله می شود نه تشویش پسر ری! خشم پسر که شوخی ست؛ سفر احمقانهی جم برای بازگرداندن برادرش ری هم دلیل و منطق موجهی ندارد و نه عزمش نه انگیزه اش از بار سفر بستن و نه حتیٰ دینداری اش با آن دو خط دعا کردن و رازونیاز کردن ابتدایی در آغاز فیلم در قاب تصویر در نمی آید.
موسیقی به نوبهٔ خود به عنوان عنصری مجزا بسیار خوب عمل می کند اما هرگز نه به متن و نه به تصویر کمکی نکرده و جدای از اثر میایستد، همچنین انقطاع نابجای موسیقی که پز پستمدرنیستی و توأمان ژست روشنفکری پسر جناب دی لوییز (کارگردان!) است زیادی توی ذوق میزند.
اما به راستی هدف دنیل دی لوییس و پسرش رونان از نوشتن چنین زباله ای چه بوده و موضع خود فیلم چیست؟ نه به جنگ؟ یا بخشودگی توسط دست مسیح(برادر ری یعنی جم)؟ که البته با آن بازی مسخرهی استروتیپیک اگزجرهٔ دی لوییز، یک شوخی پیش پا افتاده ای بیش نیست؛ حقیقتاً پیامهای شعارزدهٔ فیلم به قدری گلدرشت، رو، ابلهانه و توخالی ست که حتیٰ لحظه ای نمی توان باورشان کرد.

Daniel Day-Lewis, Sean Bean
مسألهی جنگ و به ظاهر آسیب روحی دیدن ری و گوشه گیری و عزلت نشینی اش همه و همه از ابتدا تا انتها که یک شوخی فاجعه است! پر واضح است پسر دی لوییس چه نگاهی به جنگ دارد و نسبتش با جنگ چقدر ناشیانه و ابتدایی ست؛ کاملاً مشخص است که او از جنگ صرفاً گزاره هایی آن هم نه درست و حسابی که ناقص و منقطع و تکه تکه شنیده، آن هم از فاصلهی خیلی دور. مثلاً از زبان یک سرباز زمان جنگ داخل یک بار شلوغ آن هم هنگامی که در حال شرب خمر بوده و در حال خود نبوده؛ با توجه به چیزی که ما در تصویر دیدیم این احتمال حقیقتاً بیشتر به واقعیت نزدیک تر است تا این که بخواهیم فکر کنیم که پسر جناب دی لویس پژوهش و یا تحقیق خاصی نه راجع به جنگی خاص، بل که راجع به خود موضوع جنگ و واژهی جنگ انجام داده است و حال قصد سینما کردن آن تحقیقات و حقایق موجود در تاریخ را داشته. تصاویر عجیب و غریب و سورئالیستیکی که همه در اثر می بینیم منطق مشخصی ندارد! آن ها کابوس های ری است یا رویا؟ آیا در واقعیت این تصاویر را می بیند یا در خواب؟ آیا ری شخصیتی متوهم است که درگیر ایلوژن شده یا آنقدر ذهن و روانی آشفته دارد و یا میلی آرزومند که لوسیددریم را تجربه می کند؟ هیچ کدام مشخص نیست! فیلم لحن یکپارچه ای هم ندارد و تکلیفش با خودش مشخص نیست در نتیجه مرز مشخصی هم ندارد و با دریدگی مرزهای خیال و واقعیت سعی در خلق فضایی نو و جدید دارد که مطلقاً در این زمینه موفق نیست. فیلم از نظر تماتیک هم موضع مشخصی ندارد و گُنگ و نامشخص است! آیا با یک فیلم دینی و مذهبی مواجهیم؟ یا یک فیلم جنگی؟ آیا فیلم در ژانر روانشناختی قرار می گیرد یا اجتماعی؟ پاسخ: هیچ کدام! فیلم در هیچ کدام از تم های بالا قرار نمی گیرد چون که فیلم قصهی مشخصی نمی گوید و از ضعف روایتگری بصری رنج می برد. «شقایق نعمانی» فیلمی ست شعارزده که از موضع گیری مشخص می ترسد و بیشتر ساخته شده تا جای پای کارگردانش را سفت کند برای همین هم بیشتر روی همان تبلیغات گل درشت چیپس می ایستد و مانور می دهد.
به عنوان جملهٔ پایانی و جمع بندی نهایی فقط باید گفت که شقایق نعمانی فیلمی ست که ندیدنش لطف بسیار بیشتری از دیدن و به تماشا نشستنش دارد.


