«آنا کارنینا» اثر قوی و زیبای «کلارنس براون» نشان میدهد که قادر نیست اثر تابناک لئو تولستوی را سینمایی کند. آنا کارنینا همچنان طلسم شده جهان ادبیات است و راه گریزی برای آنا کارنینا رهاییبخش نمیآید. سترگی اثر در لابلای کلمات تولستوی مشهود است و نه در میان قابهای سینما.
هیمنهی عشق و نفرتی که تولستوی آنرا بدل به فراق و وصالی جانسوز و پرسوز میکند، در قابهای سینما شکلی از هوسرانی را تجربه میکند که معادل حقیقی آنچه تولستوی میخواهد نیست. با اینحال نسخه براون از وفادارترین نسخه های ساخته شده – ولی آمریکایی – اثر تولستوی است.
فیلم بخاطر روایت ضمنی نشان از فهم درست کارگردان به نسبت جانمایه کار دارد. اینگونه که میتوان از میزانسنها، قابها و دکوپاژها به لایه های معانی مختلفی از سطوح روابط پی ببریم تا متوجه عمق روابط کاراکترها به زبان سینما بشویم: از شکل روابط آنا کارنینا با مردان در رقص مازورکا؛ نوع هوسبازیهای میکدهای استیوا با زنان؛ نگاه های پردریغ و تمنای کیتی؛ لوندی خاموشی که پس چشمان آنا کارنینا مستور است؛ نحوه برخورد طنازانه و مادرانه آنا با کودکان در مسکو؛ جنس پیگیریها و ابراز علاقههای الکسی؛ نوع هنجارزایی و ساختارشکنی هنجاری الکسی با آنا در اپرا، همه و همه حاکی فهم درست و دقیق کارگردان را به نسبت میزانسن از فضاسازی اخص تولستویی است.

چنانکه وقتی در آغاز فیلم جسدی روی ریل دیده میشود این انگاره در ذهن ما برای آنا کارنینا محک میخورد که شاید انتهای مسیر کارنینا همان ریلها باشد. براستی تنها تولستوی است که میتواند اینچنین خداگونه، زشتترین نوع روابط انسانی و کثیفترین نوع عملها را، در عین حال به صادقانهترین شکل ممکن بدون قضاوت بازگو کند، به فرم برساند و در فروغ جاودانه از قدرت قلمِ خود نفس مخاطب را در بزنگاه های داستانش بگیرد. هرچند براون تلاش میکند به چنین مقامی دستیابد اما فیلم او صرفا روایت بیرونی، هالیوودی و سوم شخصی از زنی عاشق باقیمیماند که صرفا عشقی تخت و یکطرفه را تجربه میکند و تجربهی بدنامی و خیانتش غیرمنطقی مینماید و چون برای جنس روابط آزادش درک نمیشود لاجرم زندگی خود را پایان میدهد.
درحالیکه تولستوی بعنوان اخرین اثر بلند خود در آستانه پنجاه سالگی، بیرمقتر و خستهتر و بیرحمتر از آن میشود که هربلایی بخواهد سر زنان و دخترانی از جنس آنا کارنینا بیاورد. البته که جناب تولستوی کبیر در میانههای اثر، همچو خدایی عمل میکند که از خشم خود نسبت به کاراکتر مؤنثاش میکاهد و از میانه اثر در برابر این میزان بیرحمی اجتماعی علیه آنا، شفقت و محبتش بر خشم و غضباش پیشی میگیرد.

بااینحال شفقت او بعنوان یک نويسنده رئالیست نسبت به آنا کارنینا هرچقدر دلی باشد اما نمیتواند در برابر یک دنیای بستۀ مردسالار و هنجاری، برای شخصیت آنا کارنینا رهاییبخش باشد. براون نیز همینطور. اما تفاوتی هست. مرگ آنا در رمان گلایهای به هستی، جهان مردسالار و بستر استثمارگرایِ روسیه است که آرزوها را میکشد و احساسات را به بند میکشد، گویی زن است که با مرگ خود زندگی با ذلت را نمیپذیرد، پس به دنیای زیرین میرود. دنیایی که در فرهنگ آن وقت روسیه، دنیای رویین متعلق به مردان و دنیای زیرین متعلق به زنان نامیده میشود.
پس خودرا از این دنیا جدا میکند چون هیچ دلبستگی را آنا کارنینا قادر نیست از آن خود کند و زندگیاش را آنطور که خود میخواهد به فرجام برساند. فیلم در تعمیق این مسائل ضعیف است چون اساسا روایت آنا کارنینا متعلق به ادبیات است و راوی پنهانیاش دانای کلی است که از همه چیز خبر دارد اما نمیتواند برای شخصیت اصلیاش کاری بکند. بدین طریق تراژدی رقم میخورد، چون آنا بیشتر از زنان دیگر میخواهد و میخواهد خود برای زندگی خودش تصمیم بگیرد و در این کار هم حتی ناموفق میشود و متهم به بدترین صفات میشود.
داستان چنان ظریف بر مسائل اخلاقی بندبازی میکند که یک امر اخلاقی توأمان میتواند امری غيراخلاقی درک و فهم شود. اساسا شاهکار لئو تولستوی در خلق این دوگانگی هاست، همراه با شخصیتهایی که زیر سنگینی اخلاقیِ مسائل له میشوند، اما خم به ابرو نمیآورند تا آدابدانی را برهم نزنند.

فیلم اما از تمام این مسائل تنها اغوش و عشق و کشش را میفهمد، و نه تعمیقی که علت کشش آنا کارنینا به الکسی میشود، به همین علت نمیتوانیم در بسیاری از لحظات فیلم ژرفای رمان را در تصاویر فیلم دریابیم – اگر که قبلش رمان را نخواندهباشیم. هرچند فیلم قادر به فضاسازی و سمپاتی با شخصیت آنا کارنیناست و به زیبایی عطر حضور اورا در میزانسنها پر میکند، با اگاهی از اینکه بازی گرتا گاربو با تمام ظرافت و زیرکی، قادر نیست از پسِ بازی شخصیتی چون آنا کارنینا بر بیاید – باید اذعان کرد فیلم هم نمیتواند سترگی کلمات تلخیِ بار داستان و فرمِ مهیب اثر تولستوی، را عینا بازتاب دهد.


