لطفا شکیبا باشید ...
صفحه اصلی > ضد یادداشت > نقد > : توحید، عامل گسست نه وحدت | ضدیادداشتی بر فیلم رها

توحید، عامل گسست نه وحدت | ضدیادداشتی بر فیلم رها

| «توحید، عامل گسست نه وحدت»
| ضدیادداشتی بر فیلم « رها »
| نویسنده: عرفان گرگین
| نمره ارزشیابی:
0 از 4

فیلم «رها» اولین ساخته «حسام فرهمند» است که در جشنواره چهل و سوم فیلم فجر رونمایی شد. در خلاصه داستان فیلم رها آمده است: توحید ۵۵ ساله به همراه همسر و فرزندانش زندگی متوسطی دارند. تا اینکه یک اتفاق، داستان زندگی آنها را بهم می‌ریزد. ابتدا باید از اکران چنین فیلمی استقبال کرد، چراکه پرداختن به موضوعات تلخ و ناراحت‌کننده، خود جسارت و اهمیتی دارد. بااین‌حال، اثر فرهمند در پرداخت داستانی و ساختار روایی خود چالش‌هایی دارد که بر تجربه‌ی مخاطب تأثیر می‌گذارد. یک اتفاق رها شده است که هرچه جلوتر میرویم روایت از مخاطب فاصله می گیرد.

فیلم در تلاش است تا جهان شخصیت‌هایش را به تصویر بکشد، اما پرسش اصلی این است که آیا موفق می‌شود تجربه‌ای زیسته را برای مخاطب رقم بزند؟ پدیدارشناسی سینما از ما می‌خواهد که فیلم را نه فقط به‌عنوان یک روایت، بلکه به‌عنوان امکانی برای تجربه‌ی مستقیم درک کنیم. در این نگاه، فیلم تنها زمانی موفق است که بتواند تماشاگر را در موقعیت‌هایش غرق کند، حس حضور را در او بیدار سازد، و زمان و مکان را نه به‌عنوان اجزای روایی، بلکه به‌عنوان پدیده‌هایی که در آگاهی ما شکل می‌گیرند، عرضه کند. در مواجهه با رها، با فیلمی روبه‌رو هستیم که در ایجاد این تجربه دچار ضعف‌هایی بنیادی است. نه فضا به‌درستی ساخته شده است، نه زمان در فیلم جریان دارد، و نه شخصیت‌ها به موجوداتی زنده و قابل لمس تبدیل می‌شوند.

یکی از چالش‌های اصلی فیلم، نحوه‌ی استفاده از فضاست. مکان در سینمای پدیدارشناسانه نباید فقط یک پس‌زمینه‌ی تزئینی برای روایت باشد، بلکه باید بخشی از تجربه‌ی زیسته‌ی شخصیت‌ها و مخاطب شود. در فیلم‌های موفق از این منظر، مکان چیزی فراتر از موقعیت فیزیکی است؛ بلکه خودش حامل حس، زمان و حضور است. در «رها»، مکان‌ها با این کیفیت ظاهر نمی‌شوند. ما در فضاهایی قرار می‌گیریم که اگرچه از نظر بصری پرداخت شده‌اند، اما کمتر حس حضور در آن‌ها را تجربه می‌کنیم. دکورها، خیابان‌ها و حتی محیط‌های داخلی بیشتر شبیه صحنه‌هایی از پیش‌ساخته‌اند که شخصیت‌ها در آن‌ها قرار داده شده‌اند، بدون اینکه حس تعلق به آن مکان‌ها در فیلم وجود داشته باشد. اگر بخواهیم مقایسه‌ای کنیم، در فیلمی مثل «صبح بخیر» از یاسوجیرو ازو، هر اتاق، هر شیء و هر قاب، واجد معنا و حس است. مکان‌ها نفس می‌کشند و حس حضور در آن‌ها برای بیننده ملموس است. اما در رها، مکان‌ها صرفاً بازنمایی شده‌اند، نه تجربه‌شده.

فیلم‌هایی که از نگاه پدیدارشناسانه موفق هستند، معمولاً تجربه‌ای از زمان ارائه می‌دهند که نه صرفاً یک توالی علت‌ومعلولی باشد، بلکه زمان را به‌عنوان امری زیسته و جاری درک کنیم. در «رها»، زمان بیشتر شبیه به مجموعه‌ای از لحظات گسسته است تا یک جریان پیوسته که تماشاگر را در خود فروببرد. قطع‌های ناگهانی و عدم پیوستگی احساسی در روایت باعث می‌شود که زمان در فیلم حس نشود. ما لحظه‌هایی را می‌بینیم که به هم متصل نشده‌اند، بلکه تنها کنار هم چیده شده‌اند. فیلم فاقد سکوت‌های معنادار و مکث‌هایی است که به مخاطب اجازه دهد زمان را حس کند. نتیجه‌ی این امر آن است که فیلم، به‌جای آنکه به تماشاگر اجازه دهد درون لحظات زندگی شخصیت‌ها غرق شود، او را مدام از یک صحنه به صحنه‌ی دیگر پرتاب می‌کند، بدون آنکه زمان به‌عنوان یک پدیدار، مجال شکل‌گیری بیابد.

از سویی بازی‌های بازیگران  بی شک عاملی تعیین‌کننده در موفقیت یک فیلم است. بازیگر نباید فقط دیالوگ بگوید و حرکت کند، بلکه باید تجربه‌ی شخصیت را درک کند و آن را به شکلی منتقل کند که مخاطب هم آن را حس کند. در اینجا بازیگران بیشتر اجراگر موقعیت‌ها هستند تا حاملان تجربه. دیالوگ‌ها و حرکاتشان کمتر حس درونی را منتقل می‌کند. در لحظاتی که باید حس درونی شخصیت از طریق چهره، مکث‌ها، یا زبان بدن منتقل شود، بازی‌ها بیش از حد کنترل‌شده و مکانیکی به نظر می‌رسند. بازی‌ها در سطح باقی می‌مانند و به عمق لحظات نمی‌روند. در نهایت، فیلم نمی‌تواند با شخصیت‌هایش ارتباطی عمیق برقرار کند، چراکه بازیگران بیشتر در حال اجرای نقش خود هستند تا زندگی کردن آن.

یکی دیگر از عیب های فیلم نوع نماهاست. در سیر روایی تصویر نباید فقط وسیله‌ای برای پیشبرد داستان باشد، بلکه باید امکانی برای تجربه‌ی مستقیم فراهم کند. در فیلم حسام فرهمند قاب‌بندی‌ها و نوع رنگ فیلم گاهی یادآور سینمای اروپای شرقی می شود، اما کمتر در خدمت ایجاد حس حضور قرار می‌گیرند. ترکیب‌بندی‌ها طراحی‌شده به نظر می‌رسند، اما فاقد عمق حسی‌اند. حرکت دوربین در برخی لحظات هدفمند نیست و تنها برای ایجاد زیبایی‌شناسی بصری استفاده شده است، نه برای تقویت تجربه‌ی حسی مخاطب. زاویه‌های دوربین و نورپردازی کمتر به ما کمک می‌کنند تا حس شخصیت‌ها را لمس کنیم. درحالی‌که باید دوربین خودش شخصیت پیدا می‌کند و به ما اجازه می‌دهد در لحظه‌ها زندگی کنیم،که در «رها» این کیفیت دیده نمی‌شود.

در ایده پدیدارشناسی سینما از ما می‌خواهد که فیلم را نه فقط به‌عنوان یک روایت، بلکه به‌عنوان امکانی برای تجربه‌ی زیسته درک کنیم. در اینجا، فیلم می‌خواهد با موضوعات سنگین و تلخ روبه‌رو شود، اما در مسیر خود دچار موانعی شده است که تجربه‌ی فیلم را از انسجام خارج کرده‌اند. فضاهای فیلم شکل نمی‌گیرند، مکان‌ها حس حضور ندارند. زمان در فیلم جاری نمی‌شود، بلکه تنها مجموعه‌ای از لحظات گسسته است. بازی‌ها در سطح باقی می‌مانند و حس شخصیت‌ها را منتقل نمی‌کنند. تصاویر زیبا هستند اما در خدمت ایجاد تجربه‌ی واقعی از فیلم نیستند. در نتیجه، «رها» به‌جای آنکه تماشاگر را در جهان خود غرق کند، او را بیرون از روایت نگه می‌دارد و مانع شکل‌گیری یک مواجهه‌ی عمیق و شهودی با اثر می‌شود.

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید