در ساعت شش صبح، همه چیز سر میز شام لو میرود. با روابطی تصنعی و مقطوع. حتی دوربین مدیری نمیتواند یک شوخی خانوادگی را در یک میزانسن چهارنفره، سر میز شام بسازد. چه برسد به ساختن رابطۀ یک نفر با میهناش. او حتی وقتی در غم دوری از وطنش مشغول رانندگی است آهنگی ایتالیایی – غیربومی – گوش میکند و گریه میکند. یعنی حتی گریستناش هم با ترانهای غیرایرانی است، پس دیگر چرا فاز غربت میگیرد؟ وقتی تمامی عناصری که زندگی او را تشکیل دادهاند رنگ و بوی ایران را ندارند. البته که ساعت شش صبح ماحصل یک تعامل گرمابه گعدهایست که هرچند نسبت و تناسباش با مخاطبِ خود قطع است ولی نسبت خودش با فضای گرمابه گعدهایشان هرچند دکوراتیو، ولی پذیرفتنیتر است. فیلم لحظاتی که سکوت و درنگ دارد خوب است و نشان میدهد ساخت و پرداخت دارد، ولی هر زمان که در گفتگو میافتد همه چیز بیحس و بیروح، ادایی و انتلکتی میشود. اگر فخرفروشیهای هنری و همیشگیِ مدیری را نادیده بگیریم، آثار تلخِ مدیریِ گوش تلخ بهترند تا آثار مثلا کمدیِ آخرش که به اسم کمدی، [مخاطب را] زخمی میکنند و از درد و رنج دیگرانِ به نام نقد اجتماعی، زهر میسازند و متمولانه نمک بر زخمِ هم شخصیتهایِ ضعیفِ قصه و هم مردم مخاطبش میپاشند.
ساعت شش صبح نشان میدهد که صرفا فیلم دیدن و خط به خط کتاب حفظ بودن، در مدیوم سینما کافی نیست. سینما – و قصهگوییِ سینماتیک – زیست میخواهد. حسی میخواهد و تجربۀ زیستهای. علم تکنیکال نمیخواهد که با چند متخصص حل شود، جوششی میخواهد که خیلی وقت است چشمهاش در درون مدیری خشکیده است. در عوض آنچه ساعت شش صبح میسازد: از کاه کوه ساختن، شانتاژ کردن و غلوکردنِ غیربومی، هیاهو ساختن از هیچ و برای هیچ، و از هیاهو خوردن است. هرچند همان هیاهو نیز بهانه است. مهاجرت نیز همینطور. همه چیز در فیلم بازی و بهانه است. بهانهای برای بازی. بازی که به قیمتی ناچیز، گرانترین دستمایهها و دسترنجهارا میفروشد – و فدا میکند-. بازیای که با ساده ترین راهحلها، میتواند حل شود ولی مدیری ترجیح میدهد صورت مسئله را پاک کند. اینگونه «ساعت 6 صبح» بدل به فیلمی پرحسرت میشود. حسرتی بابت فیلم، عوامل فیلم و مخاطبین فیلم. حسرت از نشدنها و نرسیدنهایی که قرار است [مثلا] نقد کند و مقصرش قانون – و مجریانش – باشد ولی هیچکس جز خودمان مقصر چنین افتضاحی نخواهد بود.