| ضـدیادداشـت فیلم « کلهپوکها/احمقها »
| نویسـنده: آریاباقـری
| نمره ارزیـابی: 2.5 از 4 (½⭐⭐)
در زیرمتن اکثریت آثار لورل هاردی همیشه مضمونی هست که به زیبایی، چنان به لایه نفوذناپذیری از قصه سرایت میکند که مخاطب اصلا گمان نمیکند درحال دیدن یک فیلم تماما سفارشی است. این هنر رندانه نویسنده و صدالبته جناب هال روچ بوده است که اینچنین داستانهای کوتاه و بلندش را آبستن زیرمتنهایی دغدغهمند و آسیبشناسانه میکرده است. این فیلم از سری فیلمهای لورل و هاردی نیز بیشتر از آنکه کمدی باشد بنظرم تراژیک است اما چنان زیرکانه و ظریف قصه را جلو میبرد که نمیتوان به لایه تراژیکش اصلا نظر انداخت.

فیلم کلهپوکها/احمقها روایت سربازانیست که جنگ باعث شد آنان وامانده از زندگی شوند. مثل جرج استیونز خالق خلاق کمدیهای اسکروبال سینما که جنگ جهانی دوم به کل روح و روانش را تا پایان عمر برهم ریخت و باعث شد که از کمدی دست بشوید. آن زمان که این فیلم اکران شد استیونز در سالهای بعدش – وقتی جنگ جهانی دوم به خاکدان آمریکا راه یافت – به جبهه جنگی اعزام شد. اما پیشفرض فیلم گویی زودتر از موعد، فاجعه را به زبان کمیک پیشبینی میکند، منتهی با شرح حال از مصدومان و بازماندگان سالهای ۱۹۱۷. شرح مبسوط سربازانی که بعد از جنگ دیگر زندگی ندارند و زندگی آنان را پس زده است. گویی هستیباخته شدهاند. آنان برای وطن جنگیدند اما وطن برای آنان هیچکاری نکرد – نمیکند-.
پس بازگشت هرکدام اینها از جنگ و جبهه به زندگی عادی، معادل یک آنتروپی به شمار میرود. همانطور که درون فیلم به سرباز میهن میگویند (تو شبیه آدمهایی هستی که زندگی شاد دیگران را برهم میریزند) درحالیکه حقیقتا قصدش برهم ریختن زندگی مشترک آنان نیست. نیرنگ و فریب خودشان است که خودشان را گرفتار میکند. انگار که فیلم آلترناتیوی علیه منطق پر از حیله و کلک کمدی اسکروبال پیاده میکند و دست فاسد آنان را رو میکند، حتی اگر برای آقای هاردی باشد. به یاد آورید که همسر مردِ بلوفزنِ شکارچی درون صندوق دو مرد دیگر مخفی شده است. چیزی که اگر مچش را بگیرند باید خودِ زن پاسخگوی آن وضعیت باشد. اما این، همسو میشود با اعتراف ناخواسته شوهرش که میگوید به اسم شکار خودش هم از این کلکها به همسرش میزند. و وقتی بنا را با خنده و شوخی میگذارد که باید قراری دوتایی بگذاریم به ناگاه همسرش از صندوقچه همان دو مرد بیرون میآید و جلوی شوهرش سبز میشود. شوهر نیز که خود را در وضعیت بنبست میبیند اسلحه را میکشد و به دنبال لورل و هاردی میافتد.
چون از نگاه عُرفی و بیرون از گودِ او، شوهر شاهد خیانت زناشویی همسرش (تازه در پیژامه هاردی) بوده است تا نقل خیانتهای زناشوییِ خودش. بنابراین غیرتورزی را راه فراری میداند هم برای پاسداشت خانواده، هم برای نجات خودش از مخمصه اعتراف به خیانت. اما فیلم همینجا تمام میشود تا از مهلکه اسکروبالیسم فرار کند. مهمتر از آن. ببينيد؛ اینکه میگویند کمدی نقاد است، درد دارد و درد میشناساند، همین است. فیلم دست روی معضلی میگذارد که هنوز جامعه وقت آمریکا به آن مبتلا نشده است. هنوز جنگ جهانی دوم شروع نشده اما میتوان فیلم را اساسا فیلمی جنگی قلمداد کرد که دارد ذهن مخاطبانش را در مواجهه با سربازان جنگ جهانی پیشین میپزد تا به وقت برگشت از جنگ با آنان با محبت و شفقت رفتار شود. هوش هال روچ بعنوان تهیهکننده اینجا مشخص میشود. نیت او پاسخی به اسکروبالیسم است اما به فراتر از آنچه نیت وقتش بوده، بسته به مقتضیات شرايط دست یازی میکند.
از بهره کمیکی که دو سر ماجرا، یعنی لورل و هاردی را دارای یک آنتروپی واجد شرایط میکند. قصد هیچکدام آنها فروپاشی زندگی این و آن نیست، هیچکدام قصدشان آزار این و آن نیست، هیچکدام قصدشان بامزه و بانمک بازی نیست اما لاجرم قصه آنها را در منگنه میگذارد تا آنطور به نظر برسند که گویی مجبورند – نه آنطور که خودشان میخواهند دیده شوند. آنان درد خودرا زندگی میکنند و نه آنکه از قِبل دردِ خود مجلس گرم کنند و خودآگاهانه بخندانند. راز کمدیشان در اینست که از قضا رنج میکشند. مساله برایشان جدیست و این جدیت آنهاست که برای مخاطبِ خارج از گود، کمدی به بار می آورد. هاردی در طول دعوا به همسرش میگوید (اگر او [لورل] را میشناختی ازش قدردانی میکردی) یعنی هاردی دارد تاوان شناختش را پس میدهد.
تاوان شناخت از کسی که سرباز وطن بوده ولی دیگر کسی اورا نمیخواهد. کسی که برای او به جنگ رفته و هیچکس – حتی سیستم نظامی – نیز اورا جدی نگرفته است تا به او بگوید که جنگ تمام شده است. او نیز پستاش را رها نکرده. چون برای او این کار جدیست و اگر ترک پست کند به او انگ بیوطنی و ترک مسئولیت در خدمت جبهه میزنند اما برای مخاطب نه. یک قدم از لورل جلوتر است اما به دیده خفت و ذلت اورا نمینگرد. دوربین حد و حدود خودرا میفهمد و از قضا به کاراکتری که به زعم خود نادان است نیز احترام میگذارد.

لورل برای امثالِ زن هاردی به جنگ رفته اما استقبالی که از او میشود چیزی نیست که گمانش را دارد. پس در ازای آنچه تصویر نیک و مهرویی از همسری منتظر در خانهی دوستش داشت، تحقیر میشود. کمدی دقیقا اینجاست که خیلی رندانه به منویات و شرح باطنِ لورل نمیپردازیم. چون اگر تنها یک قدم به درون باطن و خلوت لورل نزدیک شویم موضوع کمدی، تراژدی میشود – که چرا کسی مرا نمیخواهد و اینطور جنگ مرا آواره کرده و زندگیام را تباه کرده است؟ اما چنین موضعی نمیگیرد. حقیقت ماجرا اینجاست که هاردی نیز سرباز جنگ است اما قصه جدال او با همسرش را در قالب یک جروبحث اسکروبال پیش میبرد تا در دام آن نیفتد که گمان شود به سربازان جنگی توهین میکند.
لورل و هاردی در این فیلم هردو در یک سنگرند اما موضعهای متفاوت نسبت به جامعهای میگیرند که اگر اولی (لورل) را جامعه طرد میکند، دومی(هاردی) را جامعهی کوچکتر (خانواده) به طور مداوم تحقیر و تسلیم میکند. از التقاط این دوست که وزن کمدی برهم نمیخورد. کسی که حتی در خارج از جبهه، علیه استبداد شهری میایستد (همسایه زورگو و پسر تخسش را به یاد بیاورید که اشتباه بچه خودش را به گردن هاردی میاندازد و اورا جلوی بچهاش تحقیر میکند. درحالیکه اینجا هاردی راست میگوید. راهرویِ یک مجتمع مسکونی جای فوتبال و توپبازی نیست. ولی بخاطر جبرِ مرد مستبد، پدر همان بچه، لورل و هاردی دوباره از سیزده طبقه پایین میروند. فیلم چگونه نشان میدهد که مرد مستبد است – آنهم به زبان کمدی؟ آن زمان که مرد حتی نمیتواند تشخیص دهد که چهکسی به او لگد زده است و همیشه آدم اشتباهی را کتک میزند.
اینکه هاردی در این معادله کتک ناحق میخورد کمدیست اما چیستیِ این مقوله ابدا کمیک نیست. پس این لورل است که وارد عمل میشود و اورا تنها با یک مشت ادب میکند تا روایت نادیدنیِ فیلم ناخواسته این را به ذهن مخاطب متبادر کند که اشخاصی نیز هستند که قدرتی سنگی و فولادین دارند اما چون نحیف و لاغرند و جامعه آنان را به چشم پپه مینگرد، نباید گمان کرد که نمیتوانند از حق خود دفاع کنند). از قضا در فیلم این لورل است که عدالت را اجرا میکند ولی میبینیم که همچنان هیچکس خواهان لورل، کهنه سرباز خدمت نیست. هیچکس با او ملایم و مهربان نیست. هیچکس به او خوشامد نمیگوید. هیچکس اورا از خود نمیداند و تنها کسی هم که میداند، دوست صمیمیاش، الیور هاردی، است که تا آخر بهایش را پس میدهد. از قضا تمام مهرها و محیتها و مهربانیها از سر نقصعضو اوست که با او در میگیرد. انگار اگر ناقص یا مفلوک و ناتوان شدن قابلیت آن را میآورد که در میان مردم پذیرفته شود و مورد محبت واقع شود.
ببینید چگونه فیلم هوشمندانه و به معنای واقعی کلمه کمیک، با یک دوالیتهی درست، رابطه لورل و هاردی را در سربازخانه برای سربازانی که جا و مکان ندارند نشان میدهد. هرکس دیگری جز الیور هاردی بود، فیلم جدا از ذلت و نگاه از بالا موضعش را لو میداد و سانتیمانتال میشد. اما تنها این هاردیست که از دونوازیِ کمیکی که با لورل شکل میدهد، از یک سوءبرداشت ساده چگونه جدیترین نقدها را پی میگیرد. به راستی سکانس آغوشگرفتنها و غفلت از جانباز نبودنِ لورل محشر است. همینگونه هاردی در برابر همسرش از لورل دفاع میکند. او در دفاع از چیزیست که همسرش تجربه نداشته. همسرش نیز درحال دفاع از چیزیست که لورل تجربه نداشته: کیانِ خانوادهاش.

تباین این دو موضوع است که کمدی به بار میآورد. همسر هاردی گمان میکند که به زعم خودش، لورل زندگی مشترکشان را تهدید میکند. نامردی اینجاست که حتی از خودِ لورل چیزی نمیپرسد و برایش مهم نیست که او کیست. فقط یکسره اورا قضاوت میکند زیرا او را به چشم دوست هاردی میبيند که مثل سایر دوستانش در شهر، بیقیدی میکنند. اما لورل چنین نیست و قربانیِ پیشفرضها میشود. روایت فیلم بدرستی با مواضع دوتایی شدن آنها و به موازات زوج کمدی بودنشان، ایندو را کنار هم نگه میدارد تا خلوت شخصیتها در روابطشان با مردم پوشش داده شود. یعنی اگر یکجا خلوت لورل سبب این میشد که احساس کند چقدر بدبخت و آواره است، فیلم خراب میشد.
هنرِ فیلم در جا انداختن روایتِ نادیدنیاش است که با دو فرد سمپاتیک، علیه جمعی میشوند که به مثابه جامعه، اصلا اورا قبول ندارند و به خود راه نمیدهند. حتی اشیا و مکانها نیز اورا پس میزنند. چنانکه حتی لورل نمیتواند به راحتی روی یک صندلیِ ساده، تخت خوابِ ساده و یا یک مبل تکنفره ساده بنشیند.
هرباره اتفاقی پیش میآید که به زبانی کمیک اورا از خود میرانند و او دم نمیزند. به راستی وقتی به سلسله آثار لورل هاردی به چشمی نقادانه و تحلیلی نظر میاندازیم، متوجه میشویم که آثارشان فراتر از چیزهایی بودند که در نگاه اول به نظر میآمدند و عمیقتر از آنند که صرفا برای خنده و گذران وقت باشند.
همانطور که میبینیم منطق جهان کلهپوکها/احمقها با آنتروپی و کژفهمی مردم است که لورل و هاردی را در تعارضی کمیک قرار میدهد. وگرنه اتفاقا آنها به خودیِ خود در این فیلم سویه قاصر را نداشتند مگر در شوخیها و موقعیتهای نابِ دوتاییشان. این بار این زوج طلایی کمدی در این فیلم، برخلاف چاپلین، لوید یا کیتن و برخی آثار جری لوئیس قشقرق و آنتروپیای خودآگاه و عمدی به بار نمیآورند. بلکه گویا کلهپوکها/احمقها همانمردمانند که سبب خلق کمدی برابر آنها میشوند. همچنان که از سوی دیگر احترامی را هم که به مردم میگذارد، باعث میشود روایت فیلم هيچگاه سویه ضدمردمی و ضداجتماعی به خود نگیرد. در مدار سرگرمی بماند، خنده بگیرد، نقد کند و در فرهنگ عامه مردم به نرمی بر لبها و دلها جا باز کند.


